طمع توانگر كند زن را


روزگار عجيبي شده.  اشتباه پدرم اين بوده كه سال انقلاب از يك ادم نامناسب خانه خريده خدا رحمتش كنه نتيجه اينكه ديروز تازه ما يك سند كامل تقريبا دستمون را گرفت!! 

  1. اقا مجتمع ساخته برا هيچكس تا شيش سال پيش سند نزده روز مباداي سند زدن اقا بلاخره خدا خواست رسيد . اما پدرم فوت كرد . انحصار وراثت  حاضر شد كه زود سند بگيريم تا منصرف نشده برادرم مشمول بود . مشكل برادرم رفع شد رفتيم سند بگيريم يارو  سند مادر را گذاشته بود زنداني شب عيد ازاد كرده بود   زنداني برنگشته بود زندان فراري بود خلاصه اينكه يك پروسه سخت زنداني بعد ٥ سال پيدا شده بود يارو  سهم برادرم را به نام خودش سند گرفته بود ديروز رفتيم سند را بگيريم بريم به نام بزنيم به نام برادرم، عروسش شده بود كيا بيا گفت نميتوانيم سند را بديم .  ممكنه بدهي داشتين كه سند  نزده تا حالا!!رشما فكر كن خانه كلنگي شده ديگه! قتلش واجب بود اگر نكشتمش چون  فترتم قاتل نيست ژنش را ندارم ولي ممكنه پيدا كنم. بگو خانم وقتي باباي من اين خانه را از پدر شوهر شما خريد تو هنوز به دنيا نبودي كه حرصش را ميزني ياخته هات يكيش رو درخت  الو گرده گل بود يكيش تو پشگل گاو بقيه اش  تو هضم رابعه ببعي.حالا مال يكي ديگه را ميخواي بهش بدي انگار ازجونت  جدا ميكني تكه جگرت با اون چادر و مقنعه
  2. خدايا به بعضي ها قدرت و مكنت نده صلاحيت ندارند اگر  دور دستشون بيفته  حساب كتاب رحم مروت سرشون نميشه

خداي بنده نواز


رفته بوديم با مادرم بيرون ساعت٦ امامزاده تعطيل ميشديار وقال هاي  نوحه خون هفت تير كشمون ريخته بودن تو خيابان سوار ميني بوس بشن برن.   اينقدر هم كه يار وقال هاش معتمد و موجه هستندكه پليس چندين جا كاغذ زده اموال قبمتي را قبل از ورود به پليس تحويل دهيد يك سري هم گداي حرفه اي هستند   حتما در اين مراسم شركت دارند

خانمه از اون گدا حرفه اي ها بود در ارتباط مستقيم با خدا امد گفت كه از خدا خواستم بنده هاي خوبش را سر راهم قراربده شما سر راهم هستيد پس بنده خوب خدا هستين كمك كنيد به من!!! كفتم ما بنده خوب خدا نيستيم ! برويك سري بعض كرد ديد نه فايده نداره خنده من بند نمياد در نهايت يك سري اراجيف در مورد خدا. سرهم كرد كه قهرمان داستانش هم خودش بود

خلاصه اينكه خدا بيكار نشسته بود براش اون بالا مسير مشخص ميكرد

اين مومن مسلمانهاي كه دو ركعت نماز ميخوانند اينقدر از نظر خودشون پاك و منزه هستتدكه قادرن حرف هايي بزنن مرغ پخته تو قابلمه خنده اش بگيره! هيچي رفت سوار سرويس مجانيش شد بره مترو بره خانه شون هر ده روز يك سري ميني بوس اين طرفداري اقاي كريمي را اوردند و بردندتا چشم ما ددر اد خواهرمن اگر  خدا ميخواست برات پارتي بازي كنه بانوي اول حرمسراي همين كريمي بودي ب ام دبليو ماشين دم دستيت بود 

جواني هاي كه نكرديم كجا ست؟


جواني وقت شيطاني و خوشگذراني و شادي براي نسل سوخته  به محروميت و محدوديت گذشت 

به ساعتهاي متوالي پاي كتابهاي صد من يك غاز درسي براي كنكور . به رقابت فشرده در ناعادلانه ترين مسابفه سرنوشت ساز زندگي

به محدوديت لباس به ترس از اماكن ، به پسر ها اين ور دختر ها ان ور. به برنامه كودك صدا سيما تنها برنامه سرگرم كننده تلوزيون . به جنگ به ترس به كوپن و جيره ومواجب . به سياست خود كفايي گندم و كشاورزي

به روزگار مزخرفي كه اسمش جواني بودو رسمش ….بگذريم

اين جواني نكرده الان اينجاست . در جواني بي افسار بچه هاي ما! در بچه هاي پر توقع خودخواه و سيري ناپذير و بي حد مرز.

در زنهاي ميان سال كلينك هاي زيبايي دنبال يك قطره جواني

در ترافيك افسار گسيخته  در مردم ناراحت ودر زبان ناسزا

جواني اي كه زير اوركت سبز و ريش پيراهن استين بلند افتاده روي شلوار پنهان شد همينجاست ، در همين نزديكي ميان اعداد و ارقام رانت و دزدي ميان همسران دوم  وسوم …ميان معشوقه هاي مدت دار رنگا رنگ . كنار پورشه هاي وارد شده ، تابوت اقازاده هاي ناكام هلاك شده بين اهن پاره هاي گران قيمت.

 جواني همينجاست بين قشردلال ميان سال هاي ايرو در هم رفته سختگير.سوار ماشين هاي شاسي بلند واسپورتكتار دست معشوقه هاي عمل كرده جوان شبيه پورن استارهاي ممالك مترقي

جواني را از كسي نميشه گرفت ،  جواني عاقبت بروز ميكند ، در جايي ديگر وبه شكلي دور از عرف ادميت.

نه روسري هاي مشكي جلو كشيده نه پيراهن هاي استين بلند روي شلوار افتاده ، نه نماز هاي جماعت ، نه مسابقه هاي قران خواني براي ما معصوميت ، عفت، تقوا، و درستكاري نياورد.

ان همه محدوديت تنها جواني يك نسل را به توان رساند ومسستر در جواني فرزندانشان كرد. ان همه تظاهر به تقوا ، ، تبديل شد به خيانت  ، حرمت بيت المال تبديل شد به تجملات مال من.

نتيجه هم اين شد كه زندگي تبديل شد به دست گرفتن گوشي ايفون و كم امدن خرجي خانه و شهريه دانشكاه، تبديل شد به بازنشسته مسافر كش و متوقع

تبديل شد به ماشين بي ام و جلو در خانه اجاره اي حاشيه شهر. تبديل شد به درك نكردن الويت ها ، شلوار هاي اديداس فيك كيف هاي شانل و مايكل كورس بيست هزارتوماني چيده شده در مغازه با قيمت دويست هزار  تومان. با مشتري هايي با ظاهر مثلا فاخر وفروشنده هاي بي اعتنا و مغرور تلخ با ابرو هاي برداشته ويا شكم شش پك 

تبديل شد به سايت ديوار ، رونق دسته دوم فروشي ها، تبديل شد به جمعه بازار نيلوفر و هجوم عده اي براي خريدن  عتيقه هايي كه برايشان اصالت  و پيشينه بياورد.  به تازه به دوران رسيده هايي كه روز به روز از راه ميرسند ورسمي نومياروند و انكار انتها هم ندارند. 

عاقبت يك ارزو


خيلي سال پيش ، يك سال عيد من يك ارزويي كردم ، در نهايت نااميدي

در ان پاييز تلخ دخترم شديدابيمار بود. به علت تنك شدن كانال نخاعي توسط يك تومور تو سرش از گردن به پايين اندام هاي بدنش تقريبا از كار افتاده بود نه ميتوانست درست راه بره و نه ميتوانست بنويسه

ارزو داشت موبايل و پيانو داشته باشد حالا ارزوي ماشين داره

نوشتنش هم سخت بود جراحي كرد و مشكل رفع شد انسال عيد با دوست هامون رفته بوديم هتل  استقلال خزر همان هايت

يك پيانو تو لابي هتل بود  و نوازنده اي ميامد و مينواخت يكي از اهنك هايي كه ميزد گل وگلدون بود. من به دخترم گفتم يك روز تو اين اهنك را بزني ان موقع پيانو هم نداشت

ديروز براي من گل وگلدون را زد وسيو كرد و فرستاد . شايد بيست بار گوشش كردم  

نميدانم ان روز را توي هتل يادش هست يا نه، نميدانم كاغذي كه ارزو هاش را نوشته داره هنوز يا نه

زندگي ، رنگهاي زيادي تو اين مدت به ما نشان داد رنگهاي درخشان وشاد، رنكهاي سرد، رنگهاي تيره وكدر ، رنگهاي ملايم و دلپذير 

ازميان تمام اون وقايع من ديشب ارزوي ان سالم را به ياد اوودم و ديدم ارزويي كرده بودم و به ان رسيدم 

ان موقع ارزويي محال بود اما براورده شد

يادم باد بيشتر ارزو كنم 

معقوله فراموش شده ادب تربيت احترام به ديگران


رفقا امدهاند تهران و جاي پول گذاشتن رو هم و خريد ماشين و مسافر كشي  كردن، طبق روال معمول روستايياني كه به تهران مياييند يكباب مغازه شيش دهنه جلو امامزاده علي اكبر گرفته اند .  تا اينجاداستان خيلي خوب به نظر ميرسد ،اون حجم ميوه با قيمت مناسب كه روز هاي اول براي جلب مشتري اعمال ميشود و داستان امام زاده علي اكبر وامد رفت زياد  افراد بخصوص افراد سرشناس به امام زاده موقعيت خوبي براي كسب كارشان ميتواند ايجاد كند.

اما، بلي اما دارد

رفتار  رفقا با مردم مهم است، يكي از بدترين ميراث سال ٨٨ رير پاگذاشتن شخصيت  ، گرامي نداشتن حرمت ديگران، بي احترامي به ديگران  بود كه به صورت رفتار در امد، عادت شد ، بعد شد حق مسلم ما

سال ديگر همين موقع اين مغازه جمع ميشه  و رفقا سهمشان را برميدارند سوراخ سنبه ها را پرميكنند از باري كه اجاره كران مغازه روي دوششان گذاشته و اگر چيزي ماند و رفاقتي هنوز مانده باشد شريكي يك ماشين ميخرندوًمسافركشي ميكنند

امايي كه گفتم اينجا معني پيدا ميكند،تا وقتي كاسبي درك نكند مشتري روزي و درامدش است به مشتري احترام نگذارد به چشم روزي و بركت نگاهش نكند، كارش رونق نمي گيرد.

رفتاربا مردم را ، مردم داري را فراموش كرده ايم ، وقتي امدي تهران جايي را اجاره كرده اي كه كه قيمت محصولات تره بار شهر داري  همترازي ميكند با مغازه هاي درجه يك قسمت ديگر شهر و كشش دارد وشلوغ است و ميتواني خوب سودكنيً، بايد ياد بگيري  با ادم ها مثل حيوانات  مزرعه پدري رفتار نكني.

دو هفته گذشته، ديگر از صف شلوغ جلوي صندوق خبري نيست. معامله  همش سود  نميشود  ، بايد حراج كردن اخر وقت را ياد بگيري بايد گنديده ها را دور بريزي بايد رفتار متواضعانه داشته باشي، تا سود كني و به روياي زندگي كردن در تهران برسي وازاب و هواي خوب تهران پولي كه بقيه از كف خيابانهاي تهران پارو ميكنند تو نيز به مند شوي

عذر خواهي


يك مطلب در مورد لانتوري نوشتم  كامل نبود و پر از غلط تايپي منتشر شد متاسفانهً فيلتر شكن از كار افتاد و نشد ويرايش كنم  به خاطر ان متن نامناسب انتشارعذر خواهي ميكنم

بعدها كاملش را مينويسم و در وبلاگ ميگذارم

هر چند روزگار وبلاگها تمام شده