ادمیزاد است دیگر گاهی هم می پکد.!!


افسرده گی گرفته بوده. نازلی را میگوییم. این روز ها عین پیرزنها با یک کیسه قرص این در وان در میزند.
فشار های زنجیره ای درست مثل قتل های زنجیره ای شبیخون زده بود به زندگی . هیچ اتفاق خاصی هم نیفتاده بود. در این بین تنها نازلی ور پریده ده کیلو وزن کم کرد مقدار قابل توجهی لک روی صورتش ظاهر شد . یک بار پای راستش به مدت یک هفته خشک شد و لنگان کنگان خیابانها را گز کرد. یک بار چشمش حساسیت داد و عین زهرا رختشور سریال صمد یک چشمی شد. یک بار هم خیلی شیک وقتی توی اشپزخانه خانه دوستش مقدار زیادی باقلوا و قطاب با چای خورد حس کرد که صندلی ناراحت است وگفت مری خانم من میروم سالن روی مبل بشینم. در همین راستا از در اشپز خانه که خارج شد حس کرد که قدش سه متر است و مبل ها به کف زمین چسبیده اند. نشستن روی مبل را یادم میاد و اینکه گفتم فک کنم رفتم.
پزشک فشار عصبی شدید تشخیص داد . نازلی را که یک مسکن نمیخورد بست به انواع قرصهای ضد افسردگی ارامبخش و خواب اور. نازلی سخن نگفت یک هفته خوابید.
در همین راستا این دشمنان دوست تما. یکیشون گفت حیلی لاغر شدی نخواستم به روت بیارم. و بعد چند دقیقه اضافه کرد بترکی حالا من بودم اینقدر حرص خورده بودم شده بودم این مرغ کرچ قل میخوردم بال بال میزدم
و ان یکی گفت خدا شانس بده من اینقدر عصبی شده بودم الان نود کیلو بودم. به زور برای دور بودن از مجیط راهی مهر شهر خانه دوست قدیمی شدم.
عجب شهر تمیز و قشنگی است. خلوت پر درخت ساکت . روزی دوسانس یک بار صبح یک بار شب پیاده روی میکردیم. بعد مینشستیم دوتایی ودکا میخوردیم سیگار به سیگار.
بعد این دشمنان من را مجبور کردند که ارایشگاه بروم مو رنگ کنم هر روز ازایش کنم. خلاصه چایی های بعد خواب بعد از ظهر بود سیگار پشتش و گپ های دوستانه قدیمی که و خنده های ان زمانها از دسته گل هایی که به اب داده بودیم که افسردگی را به عقب نشینی وا داشت.
ره اورد سفر من این بود که در چهار بانده مهر شهر ماشین ها وقتی ادم روی خط عابر پیاده میبینند به یک گاز پر به ماشین میدهند مبادا عابر سالم رد شه. بدون یک نیمچه سکته.
در همین راستا فقط معلوم شد من ادم بسیار خوش شانسی بودم که موقع فشار عصبی لاغز شده ام نه چاق هم جور هم که دارد پیش میرود اخر تابستان شانس بیارم از دخترک سبک تر نشده باشم. خوب است.
ناییل امدیم به شناختن انواع قرصهای ارامبخش و کار بردشان.
هیچ اتفاق تازه و خاصی هم یا خدایی نکرده اتفاق ناجوری هم تیفتاده بود که اینچنین نازلی پکید.

گاهی هم


من همیشه نوشته ام. هر جور بوده این وبلاگ به روز شده. نه برای کسی که برای خودم.
این نشان میدهد این روزها من خودم نیستم. ادمی زاد است دیگر گاهی حوصله نت ندارد. حوصله نوشتن ندارد. گاهی زندگی تبدیل به یک البیرنت میشود که نمیتوانی ازش خارج شوی. گاهی از هیچی سر در نمیاوری.
پیرزن دورنم مشغول جمع کردن استخوانهاست. (مربوطبه کتاب زنهایی که با گرگها میدوند) پازل استخوانها را سر هم میکند تا برای جان دادنش اوازی بخواند. عین یک سرخپوست از پشت دیوارهای تاریخ.