معلمی در بخش خصوصی


وقتی داری خصوصی درس میدی یعنی از دست کسی که بهش درس میدی روزیت را دریافت میکنی. یعنی باید بهترین سرویس را بدی بیشترین کار ایی را داشته باشی. جو یک کلاس خصوصی باید کاملانه دوست داشتنی باشد. معلم باید بیشترین خوش اخلاقی و تواضع را داشنه باشه. یعنی اگر بخوای حسابگر باشی. قوانین طاق وجفت وضع کنی. و اون تعریف های که از حسابگر ی بهمان معلم و از افه فلان معلم میکنند ندیده بگیری. و دقیقا باید اون کار ها را نکنی.
یک کم بی حوصله گی یک کم اخم تخم. یک کم بی محلی وبی اعتنایی باعث میشه شاگرد را از دست بدی. باید دل به دل شاگرد بدی مثل یک بچه خیلی لوس. روزیت دست اونه . به قال گذاشتن ها وغیبت ها طاق جفت توجه نکنی. به همین دلیل معلمی شده شغل انبیا ! الکی که نیست. باید شب ژوژمان تا نیمه شب صبورانه در خدمت باشی. تعطیلی را با انها هماهنگ کنی همه مسافرتها و برنامه هات را. سخت به خظر میاد و سخت هم هست زندگیت یعنی عشق واموزش. لذتش را میبری. خوب بخش خصوصی یعنی همنی سرویس دهی به مردم. در قبال پول.
این مقدمه مفصل برای ذکر مطلبی بود.که این روزها شدیدا رواعصابم هست.
داستان اینجاست که اوسای زرگری ما قبلا روشش فرق میکرد. یعنی وقتی دوست دختر نداشت. و دوست دخترش ریس کلاس نبود.
دسته جمعی اتاقش را تمیز میکردیم همه با هم ناهارمی خوریدم. سه شیفت کلاس بود. بازدهی کلاس هم بد نبود. بعد بهش فشار اوردیم منشی گرفت برای حساب کتابها و کارهای متفرقه کارگاه.
بعد وادارش کردیم که هر از گاهی کسی بیاد وکار گاه را تمیز کند. میدانید خاک کارگاه زرگری را دور نمی ریزند. پر از خاک طلا ویا نقره است. که باز یافت میکنند ونقره ویا طلاش را جدا میکنند.
جند تا منشی امدند که بند نشدند. بعد یک دختر خوبی امد که هم اخلاق های اوستا وهم اخلاقهای شاگرد ها را تحمل میکرد.
خوب کارفرماش اوستا بود و کار فرمای اوستا هم خوب شاگرد های کار گاه. یک معادله ساده.
اوستا با دوست دخترش تو کار گاه اشنا شد. بگذریم حالا از بعضی از مسایل. وقتی دختره حس کرد که جاش محکم شده شورع کرد به نظارت کردن وریاست کردن.
بعد زیر اب منشی را زد وخودش همه کار ها را در دست گرفت. همجا تمیز شد. مرتب شد. چرک توی ظرف شویی نبود. البته هیچ کدام از بچه های کلاس دیگه در کارهای جمعی شرکت نیمکردندو اما……. اما….. یک محیط هنری نمیتونه پادگان باشه خلاقیت در پادگان وجود نداره. خلاقیت یعنی بی نظمی ویک کار گاه هنری همیشه بی نظم است. وقتی کار میکنی نمیتوانی مرتب باشی.
حالا دوست دختر شده یک خانم ریس به تمام معنا. برای همه تصمیم میگیره. کلاس زرگری چندین ساله واولین مرکز اموزشی رسمی جواهر سازی ایران بزودی با رفتار های این خانم از هنر جو خالی میماند. کسی که شهریه گزاف را پرداخت میکند تحمل ندارد که کسی بهش امر ونهی کند. ظاهرا خانم کلاس اموزشی را با کارگاه تولیدی اشتباه گرفته. شاید فکر میکنه حقوق هم میده. دیسیپلین ره انداخته و کار گاه را عین پادگان کرده باورتون میشه روپوش یک رنگ هم عین دبستانها برامو ن در نظر گرفته؟فک کنم دستمال لیوان ها و ناخن ها و زیر ابرو ها را هم به زودی چک کند. و حسابگریش پدر همه را در اورده.
خلاصه. داستان اینه که به زودی یا کلاس رو به تعطیلی میره. یا رابطه اینها به هم میخوره. یا هر دو.
این تجربه ای است که من از زندگی و کلاس داری خصوصی یاد گرفتم.
نمی دانم باید به اوستا مون بگم به عنوان یک همکار یا نه؟

بدون عنوان!


از اینتر نت داره بازی در میاره اقایون دارن برای ملی کردن اینترنت به حساب خودشان ویا به قول ما اتود میکنند.خودشان هم میدانند امکان ملی کردن سیستم نت برایشان وجود ندارد وگرنه تا حالا صد بار ه کار را کرده بودند. برای همین هم تاریخ تولد نت ملی را هی عقب میاندازند.
این وضع اینتر نت چاره دارد. و مسلما بزودی بر وبچ *اند نتی* راه حلشو پیدا میکنند و به سرعت. استفاده از ان عمومی میشه هزینه های این گونه ای هم برای فیل تر چیانگ خط مقدم جبهه سایبری بخیه به ابدوغ زدنه.

بودجه در نظر گرفته شده برای این کار هم طبق روال بودجه های مملکتی بیشترش در بین راه مستهـــــــــلک میشه. البته خدا را شکر.

اصلا چه کاری درستش اینه که برادران فیلتـــــتر چینگ این پول را صرف هزینه های خانوادگی کنند . برای همسر یدکی ویلا وماشین بخرند. یا صرف سفر های خارجی با چاشنی انگشتی کنند. چه کاری واقعا. اصلا چراغی که به خونه رواست به مسجد حرامه!

****

از وقتی با این بچه های حوزه و بسیج در پلاس بیشتر دم خور شدم. اون یه ذره دین و ایمانم به اسلام هم نم کشیده داره از رده خارج میشه. گاهی فکر میکنم اینها از روسیه حقوق میگیرند مردم را از خدا برگردانند. یعنی عاقله ومنطقی ترینشون همین هادی خودمونه.

تصویر هایی که در ذهنم باقی میمانند.


این روزها و شاید تمام روزها و شاید همیشه اینجور بوده و من تازه بهش دقت کردم.

هر حسی میکنم. تصویر مادر بزرگم را میبینم. مثلا سردم که میشه مادر بزرگم را میبینم از سرما قوز کرده ویک جلیقه پشمی پوشیده و داره رد میشه.

نقاشی که میکنم مادر بزرگم را میبینم که عیب های نقاشی را داره با زبان خودش میگه.

غذا که میپزم مادر بزرگم را میبینم که میگه کف روی گوشت را بگیر یا این ادویه را به گوشت اضافه کن گوشت سیاه نشه.! نه اینکه خیلی گوشت دوست دارم عجب مثالی اوردم.

کلا یک ادم تصویری هستم و انتظار دیگه ای از خودم ندارم.

به جای صدا یا کلمه تصویر در یادم میماند. و ذهنم پر از تصویر هاییست که به مغزم گفتم. این را سیو کن. این مهم است.

خصوصیات ادم ها متفاوت است. و برای همین درک نمیکنم چرا فروغ گفته تنها صداست که میماند. البته تصویر ذهن من با من پایان میپذیرد ولی صدا انرژی است که همیشه میماند.نمی شه گفت. چون فعلا عقیده بر این است که فکر و تصور هم انرژی دارد. و ممکن است بماند. شاید هم روزی انسان دست به تکنولوژی پیدا کرد که تصور های ذهن ادم های خلاق را توانست جمع اوری و باز سازی بکنه. و چقدر جالب میشه که تصویر های ذهن لئونادردو داوینچی را ببینیم. ویا مال رافائل را و مثلا مال هیتلر را.

بدون ربط: این چه ستمی است؟ هوا سرد شده. و لباسهای گرم را جمع کردیم و گرم کننده هام که خاموش است. ستم یعنی همین. بی خودی یخ کنی .

نصیحت مجانی.


یک سری ادم هام هستند تو کوچه و خیابان بهت مجانی نصیحت میکنند. انگار مسئول دنیا هستند و سلامتی انسانهاو به راه راست هدایت کردن همه.
بغل دست ته تغاری نشسته ام از کار گاه برمیگردیم. درب وداغون دست وصورت سیاه از پودر نقره.
توی راه بندان چراغ قرمز. راننده ماشین بغلی اول با موبایل صحبت میکند.
سیگارم را روشن میکنم. وسعی میکنم با تمام وجود از راه بندان لذت ببرم. من از چه چیز هایی سعی میکنم لذت ببرم. 😐
کله اش کچل کرده از اون افه های بدن سازی. خودشون را باد میکنند وگردنشان را کلفت وکوتاه میکنند از اونها که اینقدر عضلات زیر بغل را گنده میکنند که دستها با فاطله ازشان می ایسته . و عضلاتشان از زیر بلوز های تنگ چسبانشون بیرون میزنه. واحاس خیلی خوب بودن میکنند. فارغ از اینکه گند زدن به زیبایی کار خدا.
میگه خانم این سیگار را نکشین چیز خوبی نیست. !
پک محکمی به سیگار میزنم ومیگم باشه. چشم و لبخند تحویلش میدم.
ماشین ما حرکت میکنند.
دوباره میرسه به ماشین ما. میگه شما متاهلین. ؟
من جلو ته تغاری 😐 :0 اصلا همچین انتظاری نداشتم. در می مونم برای جواب. اشاره میکنم به دخترک که از خنده داره کم کم به مرحله ریسه میرسه. میگم ایشون دختر من هستن.
میگه پس متاهلین. با سر اشاره میکنم بلی.
پس با این حساب همه شرایط مورد قبولشون بوده به غیر از مسئله سیگار کشیدن من. !
هرچی بدنشون بزرگتر میشه انگار از حجم عقلشون کم میشه مغزشون میشه اندازه گردو. اداب معاشرت و راه روش نزدیک شدن به خانم هار را هم که نه بلدند ونه برای یاد گرفتنش اقدام میکنند.
این جماعت عشق بدن سازی دوست دختر هم به دلیل پاره از مسایل غیر قابل ذکر!! نمی توانند نگهدارند. یکیش همون مغز گردویی و خود پسندی حاصل از ایینه باشگاه.
یک بند هم از بد بودن دختر ها غیر قابل اعتماد بودنشان و تنهایی مینالند.
دیدم که میگم. شوهر دوستم یکی از همین ها بود.

بانک


نانوایی سنگکی بانک شده. سوپر مارکت بانک شده. عطاری بانک شده. خشکشویی » موسسه مالی واعتباری هییت دوست داران حسین ابن علی «بانک شده.
شیرینی فروشی بانک شده. ابزار فروشی بانک شده. لباس فروشی بانک شده.میوه فروشی بانک » موسسه اعتباری» شده.
تو مملکتی که بهترین بیزینس اختلاس است . به مررور همه مغازه هامون تبدیل به بانک میشن.
بلاخره یک جایی تو دنیا باید باشه تا در امد های تا مشروع امریکای جنوبی را خشک شویی کنه!

گاهی همان باش که هستی.


لازم نیست ادم همیشه ادم فرهیخته ای باشه. لازم نیست خیلی نیکو کار باشه . خیلی عفیف باشه. خیلی مقدس باشه خیلی پرفکت باشه آشپزیش خیلی خوب باشد. استاد فن شیرینی پزی باشه. خیلی انگلیسش خوب باشه خیلی مدیر درجه یکی باشه خیلی کار های بزرگ انجام بده. امار وبلاگش بالا باشه.خیلی … خیلی…
ادم همانطور که هست دوست داشتنی است. یک ادم مثل بقیه ادم های دیگر. پر از ضعف های پنهان و پیدا.
و همان ضعف ها زیباست بی ایمانی ها پیداست. ما درون دیگران خودمان را پیدا میکنیم. و به ان عشق میورزیم حال انکه به خوبی میدانیم که ضعف و عیب هم داریم. بنابراین یک اد م پرفکت قبل از اینکه مورد احترام قرار بگیره میره زیر سوال.
به جای جذب کردن عشق حسادت تولید میکنه و دوستان را به فکر وادار میکنه. همان که هستی خوبی.