خشونت های کلامی


از یک جایی باید شروع کرد.

با یک گفتگوی ساده. به خواهرت یا مادرت یا دخترت یاد اوری کنی که انسان هستی و او هم انسان است. و طبیعت هیچ تقدم وتاخری را برای خلقت او در نظر نگرقته. موجودی از دسته دوم یا زیر دست نیست. حق دارد حرفش را بزند. حق دارد شاد باشد. و حق دار سالم باشد. مثل بقیه موجودات زنده کره زمین.

همه ما به هرحال سهمی از خشونت ها در زندگی داشتیم داریم یا خواهیم داشت. خشونت کلامی یکی از مباحث مهم در خشونت های خانگی است.

بچه ها مردان و زنان از خشنوت کلامی رنجیده میشوند . صدای بلند ؛ مفاهیم کنایه امیز ؛ مفاهیم تحقیر کننده.

قبل از همه من به عنوان یک انسان بعد به عنوان یک زن بهتر است یاد بگیرم خشونت کلامی را به کار نبریم.

انگاه حق داریم انتظار داشته باشیم از خشونت کلامی مصون باشیم.

دشنام حق ما نیست. پس دشنام دادن را فراموش کنیم. لبخند خق ماست مهربانی حق ماست پس لبخند زدن ومهربانی یاد بگیریم

*****

وقتی قوانین کافی برای حمایت از زنان در دسترس نیست. باید راهی یاد بگیریم ، تا از خودمان محافظت کنیم. راهی از طریق ملایمت.

خیلی کلی وکلیشه ای نوشتم.

به جمله جالبی از بهرام بیضایی بر خوردم که بی ارتباط با مطلب امروز نیست.

خرد وقتی به زنان میرسد نامش مکر میشود

ومکر تا به مردان برسد عقل نام میگیرد.

از خردمان درست استفاده کنیم.

***
مطلبی که در مورد خشونت های خانگی میخواستم بنویسم این متن نبود. شاید بعد ها منتشرش کنم.

بد شانسی از نوع خیلی بد شانسی(داستانهایی از زنان تنها )1


نمیدونم اجازه دارم این داستان را بنویسم یا نه.
شاید دو سال پیش بود. به عادت دیرین دور هم جمع شده بودیم. سیما قوری چایی را از روی وارمر برداشت و گفت برای کی بریزم وچشمش را روی صورت تک تک بچه ها گرداند. یادم نیست چای خواستم یا نه و یادم نیست چای را خوردم یا نه. فقط یادم است که سیما قوری به دست به شهره گفت هنوز که لب ورچیدی. ارزشش را داره؟ نه واقعا ارزشش را داره. من گفتم بدون شک اگر لب ورچیدن برای یک ادم باشه ارزشش را داره. شهره تعریف کن. باز حضرت اجل خوش تیپ دسته گل به اب داده. ؟
سیما پوز خند زد. نگاه میترا نگران شد. و لبخند سهیلا معنی دار. همه نگاه ها متوجه شهره.
سیما انگار از حرفش پشیمون شده باشه. دستش را محکم روی دهانش گرفته بود.
شهره انبوه موهایبلند مشکی  را  به رسم زنان زیبا روی از راست به چپ ریخت . نگاه روشنش زیر پرده ای از اشک به تاثر و نازنشست. سرش را بالاگرفت نفس عمیق کشید تا از سرازیر شدن اشک جلو گیری کند. شهره را به خود داری و صبوری میشناختیم.
چند ماهی بود با مردی اشنا شده بود. و این مرد ماجرا ها داشت. از نظر من کلا ادم پر دردسری بود. من اگر جای شهره بودم…. نه من جای شهره نبودم . اما نوع رفتارشهره را تایید میکردم. حق داشت. اگر دل ازرده یا دل شکسته شده بود حق داشت. اما باید حرف میزد. سکوت چیزی را حل نمیکرد. این امد شد ها و دور هم جمع شدنها به ما یاد داده بود که باید صحبت کنیم تااوضاع بهتر شود. هر سری یک فکری داشت . به خصوص که همه از جنس زنانی بودیم که به فکر و تبادل افکار معتقد بودیم. یا حد اقل ادعای ان را داشتیم در این جمع من زیاده گو نیمشناختم. همه مثبت بودند. همه فعالیت اجتماعی داشتند. یک کلاغ چهل کلاغ نداشتیم هرکسی خودش بود. کسی شبیه به کسی نبود.
جو سنگین شده بود. ظاهرا بغض به شهره اجازه صحبت نمیداد.
سهیلا گفت ای کاش همان صبح (پاییزی) داستان را تمام کرده بودی. با آن وضع که دیگر ارزش ادامه نداشت. افتاب امد دلیل افتاب شهره دنبال چه دلیل دیگه ای میگردی. اخرین نر روی زمین که نیست. یگ لحظه سعی کردم خودم را جای شهره مجسم کنم.
بعد یک شب خوب مشغول تهیه صبحانه باشم. گوشم پر شده از زمزمه های عاشقانه. یک کم پشیمان یک کم شاد یک کم در فکر. لابد کره را درون ماهیتابه میاندازم. تا ژامبون های صبحانه را با تخم مرغ سرخ کنم. لبخند به لب دارم. لابد دارم.
شاید جمله ای میگم. دقیقا میدانم این صبحانه مورد علاقه اش است. اما خبر ندارم که که این ماهیتابه روغن  در نهایت خودم را سرخ میکند. و سرانجام خورده نشده از همون درون ماهیتابه به سطل اشغال منتقل میشود. لابد اب پرتقال میریزم. با سلیقه ظریف شهره میز میچینم. الان از اتاق خواب به سمت کتش میاد. خوش پوش و خوش چهره و بلند بالاست اونجور که در نمایشگاه دیدمش. لابد شهره در دلش قربان صدقه اش هم رفته. شاید هم نه. سیراب از بودنش به رفتن ونبودنش فکر میکند. شاید هم نه . تمی توانم تجسم کنم. موبایلش را از سایلنت در میاورد. بلافاصله گوشی زنگ میخورد. از مرد هایی که گوشی را سایلنت میکنند باید ترسید. اما خوب تو که نمیدانی گوشی اش سایلنت است فکر میکنی زنگ نمیخورد.
مرد مردد است جواب بدهد یا ندهد. دو دو تا چهار تا میکند لابد. یک چند قدم به سمت مخالف ،گوشی به دست میرود زنگ نمی دانم چندم تلفن را جواب میدهد.
انقدر حرف میزند که ژانبو ن سرخ میشود. تخم مرغ ها را میشکند تخم مرغ ها اماده میشود. هنوز پای تلفن است. لحن کلامش لحن کلام حرف زدن مرد های متاهل با همسر مزاحمشان است. چقدر درد ناک است اینهمه توهین شنیدن این طرف خط. طفلک زن ان سوی خط. نه دیگر این فکر را نمیکنم. احتمالا بهت زده ایستاده ام وبه این مکالمه بی انتها گوش میدهم. به کلمات بریده بریده. و جملات نامفهوم. اگر جای مرد بودم لابد در فکر ساختن یک داستان برای توضیح این تلفن. تخم مرغ سرد میشود.
مرد سر انجام مکالمه را پایان میدهد. مرد گفته متارکه کرده وی یک بچه هم دارد. برای شهره اما این زمان مکالمه یک عمر طول میکشد. وقتهایی زمان دوبرابر با ادم حساب میکند. از ان وقتهاست.
مرد به سمت من میابد. بهتر است نیاید همان از دور توضیح بدهد . نمیتوانم تصور کنم.
اینجور توضیح میدهد. که همسر سابقش بوده برای پدرش  پول قرض میخواهد. ! یعنی تف به این خلاقیت انی. فک کنم حشیش قبلا مغز توجیه گرش را از کار انداخته بوده.
شهره میگوید این زن از زندگی تو بیرون نمی رود . از ایران برو. بلکه خلاص شی.

اما منظورش این بوده وقتی ان زن در زندگیت هست از زندگی من بیرون برو. تو چه حقی داری من را بازی بدهی. بگذار به حال خودم زندگی کنم.حتما دیگه اما این منطور را لای کلمات دیگری پیچیده.
غذا سرد شده را در سطل میریزد. این را  شهره تعریف کرده. مثل اینکه حسرت ان غذا به دلش مانده باشد.

مرد صبحانه میخورد؟ نمی خورد؟ به چای بسنده میکند. شاید هم برایش قهوه ایتالیایی دم کرده بودم. مسلما ان را هم می ریختم دور . کوفتش بشود.
مرد میرود و شهره مدتها همانجا میماند . جلوی گاز. کفگیر تفلونش در دستش. متعجب از این رفتار. شک میکند متاهل است ؟ شک نمیکند؟ شهره خوش باور است. هنوز زود باور است. مردفردا زنگ میزند که میخواهد ایران را ترک کند دنبال کار های رفتنش است. ده روز دیگر میرود. انجا  ایا من جای شهره بودم دل میکندم؟
شهره با خودش در ان ده روز داستان را تمام میکند. بدیهی است مرد نمیرود.
بعد دوماه شاید به زهره زنگ میزند باز همان کلمات باز همان دوستت دارم گفتن ها. شهره دعوتی را قبول نمیکند.
سیما محکم میزند رو میز. نازلی میشه بگی تو کجایی؟ هووووییی . نازلی خاتون گل دسته.
از ان صبح بد بر میگردم به میهمانی امروز عصر . به شهره نگاه میکنم. فکر کنم نگاهم پر از غم است. سهیلا به پهلویم میزند. زیر لب میگوید شروع نکنی ها. عزا داری نیامدیم. به اندازه خودش درد دارد.چه خوب جای شهره نبودم توی ان صبح خنک پاییزی.
سیگارم را روشن میکنم. میترا باریک بلند وبلوند وسفید. جای پاهایش را عوض میکند. حالا اکر دوست داری نگی نگو چی شده شهره. راستی چی شده دوباره با این مرد شروع کردی. اصلا باز باهاش ارتباط گرفتی یا نه؟ منظورم به شکل جدی است. یادته مست کرده بود امده دم خانه. میخواست بهت هزار بار بگه عاشقته؟ واز خنده ریسه رفت.
من میگم و زود از گفته ام پشیمان میشم. هیچ زنی به اندازه شهره براش عاشقانه نوشته نشده.
شهره ابرو بالا میاندازه. بس کن نازلی . کسی برای من شاعر نشد. که تو مردم را شاعر هم کردی. و میخندد. خنده اش نور امیدی به جمع میتاباند. رو به میترا میکند.
راستش ته دلم نه. دیگر دلم باهاش نبود. اونشب هم فک کنم باز دعواشون شده بود . و امده بود از من به عنوان جایگزین استفاده کند. اگر ناراحتم دلیل علاقه ام بهش نیست.
سیما میگوید خدا از ته دلت بشنود! همه میخندند.
شهره ادامه میدهد راستش از خودم لجم گرفته که به این بازی تن دادم. بازی ها را دیدم و حس بد را داشتم ولی باور نکردم. نه اون یخ تو رابطه نشست. دو ماه بعد از اینکه گفت دارم از کشور میرم زنگ زد . گفت نرفته دوست داشت ادامه بدهد. من جواب درستی ندادم.  چند ماه بعد یکی دو بار بیرون رفتیم. خیلی لاغر شذه بود کفت از عشق من!! درست یادمه یک روز تو ماه رمضان بود بعد سه چهار ماه که دوباره دیدمش. برای افطار رفتیم بیرون.

یک فاصله ای بینمان افتاده بود. همراهش بودم اما دلم باهاش نبود. رفتارش به نظرم مسخره بود. گفت خانه اش را عوض کرده. رفته شرق تهران.
بنزین ماشینش کافی نیست. گفتم چرا مثل سابق برای رفتن به سر کار از سرویس اداره استفاده نمیکند. گفت بده بابا هر روز بگم یک جا بیاد دنبالم. یک روز غرب تهران یک روز شرق تهران. همانجا فهمیدم سوتی بدی داده. غرب تهران را میدانستم که خانه ای است که ادعا دارد همسر سابقش همراه با دخترش انجا زندگی میکنند.
گفتم غرب تهران چرا. گفت یک مدت بچه خانه خاله اش بود اخه. گفتم چه ربطی دارد.
بعد اعتراف کرد که خاله بچه اش عاشقش شده و یک مدت با هم بوده اند.
سیما گفت دهنش گوزیده.
شهره ادامه داد چه جورم. اصلا دیگه نخواستم که ببینمش. تا شب نمایشگاه. گفتم نمایشگاه نازلی زنگ بزنم بهش تنها نیام.
نرم نرم شروع شدوهفته یکی دوبار با هم حرف میزدیم. یک بار هم دیر وقت امد دنبالم رفتیم پارک توی برف.قدم زدیم. ساعت حدود یازده بود باز یکی از ان تلفن ها بهش شد سعی کردم خودم را توجیه کنم. تلفن را ندیده گرفتم اوقانم را تلخ نکردم به ان تلفن فکر نکردم اما زنگش یک جای ذهنم نسشت و ذخیره شد.

نمیدونم دلم می خواست بازیش بدم. یا دلم میخواست خودم را بازی بدم. چند روز پیش باز تلفنی با هم صحبت کردیم. گفت داره میره جلسه و کار داره. خدا حافظی کرد گوشی را گذاشت . یک ربع بعد دوباره من را گرفت. صدای موزیک میامد. فهمیدم که گوشیش شماره من را گرفته وخودش متوجه نیست. گوشی را گذاشتم چند دقیقه بعد گوشی را برداشتم هنوز قطع نشده بود. یا شاید به نظرم میاد که گوشی را گذاشتم. شاید کنجکاویم باعث شد گوش بدم چی کار میکنه. صدای بسته شدن در ماشین امد.  خامش شدن ضبط . خاموش شدن ماشین.صدای برداشته شدن کیسه ها . صدای دسته کلید. صدای چرخاندن کلید . صدای باز شدن در از پله بالا رفتن. صدای زنگ در واحد اپارتمان را زدن. صدای بچه اش که به پدرش خوش امد گفت. صدای احوالپرسی از گربه خانه و سرانجام صدایی که نباید میامد. صدای گذاشتن کیسه ها در جایی و صدای زنی که میگفت چرا دیر امدی. چرا تلفنت اشغاله. و صدای خودش که گفت اصلا تلفنش اشغال نبوده. و قطع شدن تلفن. …….
گفتم یعنی بد شانس ترین مرد روی زمین. چه شانسی داری شهره.
شهره گفت اون موقع بهت زده مانده بودم. به شانسم فکر نمیکردم. شاید یک ساعت بهت زده نشستم. که به سیما زنگ زدم و جریان تعریف کردم.
گفتم خوب. بعد چی کار کردی.
فرداش بهش زنگ زدم گفتم که تلفن را گوش دادم هرچند خودش میدانست گفت خرید کرده بوده برای بچه که پیش خاله اش است . رفته خرید ها را گذاشته.
سهیلا گفت: عجب رویی داره.
میترا کف زد گفت به افتخار شهره اون اهنگ را بلند کن . اهنگ رقص من را بگذار. میخوام برم وسط

وسیما که گفت وسط چرا ؟ رو میز برقص!
****
و من هنوز بعد دوسال تو این فکرم که چه حسی داشته اون روز شهره.پشت تلفن؟

حتی اگر یک رابطه کلا هم تمام شده باشه باز شنیدن یک چنین صدا هایی سخته. البته که او همان موقع کل دوستی را درون خودش خاتمه داد. یا حد اقل اینطور میگوید.

بعد  در کاخ سعد اباد یک نمایشگاه چیدمان برگزار کرد واین کلی وقتش را پر کرد و ذهنش را درگیر کرد. اما این درگیری  برای فراموش کردن کسی کافیست؟پاک کردن صورت جلسه نیست آیا؟
. من باز فکر میکنم اگر جای شهره بودم این همه قدرت داشتم آیا؟

 

بدون عنوانی زنانه.


ز صبح دارم یک متن در باره خشونت های خانگی در ذهنم بالا و پایین میکنم که بنویسم و یا ننویسم. داستانش اینجوری شروع شد که یک متنی دیروز خواندم درباره خشونت بر علیه زنان و موارد خشونت که دو سه خطش هم مال خودم بود فک کنم جمع اوری شده بود. قرار بود شیرش کنم برای عموم. که نکردم فک کردم متن بهتری مینویسم و ان را میگذارم. شب سعی کردم عینک بد بینی را بردارم. و انسانی نگاه کنم.
بعد از انکه طی چهار سال حتی یک توجه کوچک از 600 نفر زن عضو فیس بوکم در مورد مسایل مربوط به زنان نگرفتم راستش یک کم جا خورده ام. تلاش برای کسانی که به ان تلاش نیاز ندارند. لزومی ندارد. ظاهرا وضع زنان در کشور ما زیاد هم بد نیست . زنان راضی هستند. باز مردان به اینجور مطالب توجه بیشتری نشان میدهند.
انچه ما تلاش میکنم در باره اش بنویسیم تا سطح اگاهی بیشتر شود و زنان زیر بار چنین زور هایی نروند ظاهرا به همزدن روابط نام دارد.
وقتی مشکلی نیست چرا باید چنین مشکلی بسازیم. ضمن اینکه من فعلا تو یک سایت مینویسم نه دریک وبلاگ و مسئولیتش مستقیما مربوط به خودم است.
تصمیم گرفتم مطلب دیگری در باره خشونت های خانگی ننویسم. چرا که انسانها به شکل مساوی از این نوع خشونت لذت میبرند یارنج میکشند. چه زن باشند وچه مرد.
****
دوسه روزی حوصله وفیلتر شکن برای نوشتن نداشتم. میدانم خواننده هایی دارم که به احترام بودنشان باید دست به قلم شوم. ضمن اینکه قرار نیست فقط خاطرات روزانه
بنویسم.
******
واما مطلب اصلی امروز برای اینکه دست خالی نروید.
مسابقه وبلاگ نویسی دویچه وله برگزار شد و وبلاگ برتر انتخاب شد. ارش سیگارپی برنده امسال بود. وبلاگ پنجره موفق به بردن این جایزه که به نوعی اسکار وبلاگ نویس ها هم هست شد.
گیس طلا رفته اوگاندا و کلا افریقا گردی. گیس طلای دو خط ونیم نویس تند تند ویک جا پست های بلند بلند میگذاره.
اینها اخبار وبلاگ نویسی هستند و تنها خبر هستند. چیزی که این روزها در وبلاگها و زندگی واقعی زیادتر با ان برخورد دارم یک جور روحیه نا امیدی است همه از خودشان بیزار شده اند.
راستش اینقدر وقت ندارم که بیام بنویسم که از خودم بیزارم ولی حقیقتش این است که این اپیدمی من را هم تحت تاثیر قرار داده.
ادم چ نمیدونه با عقل کل ها چی کار کنه. با از مابهترون چی کار کنه. با عن ها چی کار کنه. اصلا چی کار کنه که به این دنیا بدهکار نباشه. دنیای که مثل اینکه یک عده افتخار داه اند که در آن زندگی میکنند. وما به افتخار وجودشان باید سجده شکر به جای اوریم.

قوانین بچه داری!!


در یک کلام بچه داری یادم رفته بود. یادم رفته بود باید جلو دهنم را بگیرم.
ته تغاری مشکل سو هاضمه داشت رفتیم دارو خانه براش شیر منیزی گرفتم. رودلش رفع شه. که نخورد.
از صبح هم ناز کرد.
بعد ناهار که مال ما میشه ساعت هفت شب ! که هزار بار التماس کردم یه قاشق بخوره بلکه بختش واشه یبوستش رفع شه و اخلاقش سر جاش بیاد . فایده نداشت که نداشت. نخورد.
دهنم را نتونستم نگهدارم. به پطرس گفتم من دارم میرم بیرون این را به زور بده بخوره.
مانتو مو پوشیدم. دوراتاق دنباش کرد. بعد جلودر خفتش کرد. در شربت را باز کرد. رفتم دخالت کنم. مواظب کمر وگردنش باشه. رفتم جلو.
شیشه شیر منیزی را جناب مهندس پطرس خان ریختند روی فرش و روسری من و مانتو من و موهای ته تعاری که سشوار کشیده بود. والبته لباس ته تغاری.

بعد پر رو پر رو میگه نمیدونستم در شیشه را باز کردم. !
دستمال اورده فرش را تمیز کنه. منم مانتو و روسری را انداختم بشورم. مانتو نو بود. هنوز شسته نشده بود. عصر امروز با مسهل دوش گرفتیم. تا بچه داری یادم بیاد. دهنم را بیخودی باز نکنم.
یعنی این دهه شصتی ها بزرگ شدن تو کارشون نیست.

یک حرفهایی همیشه هست


شهر من تهرانگاهی رفتار ها جراحت هایی به ادم وارد میکنند. گاهی جراحت ها عفونی ا میشوند. چرک میکنند سر باز میکنند و طول میکشند کهنه میشوند سر انجام بعد دوا ودرمان خوب میشوند.
اماگاهی جای این جراحت ها تا همیشه بر جای میماند. به صورت زخمی زشت بر صورت.
و اما میگویند چاره اش بخشش است.
من فکر میکنم شعار میدهند.
******
هوا که گرم میشه تو خیابان مردم نیمه مجنونند. اگر دیوانه نباشند. یک دست بر فرمان یک دست بر بوق.
حدود ساعت دو و سه که میشود مردم اسلو موشن میشوند. گرما زده و گرسنه و عصبی . خدا اخر عاقبتمون را با ماه رمضان مردادی به خیر کنه.
همیشه از این مردم عصبی دست به بوق حرصم میگرفت. و برای اینکه حوصله شان را نداشتم راه میدادم که بروند و دست فرمان و تر وفرزی شون را به رخ من بکشند و جایزه راه های بسته را زود تر بگیرند.
امروز به یک راه تازه رسیدم. اینها که حرص میخورند. فحش هم که میدهند . مرتب در حال سرویس نمودن مادر و عمه و خواهر همدیگر که هستند. من هم که از همین مردم هستم. دامن گیرم که میشود. پس بیشتر حرص شون را دربیارم حالشو ببرم.
اگر کسی پشت سرم بوق بزنه عمدا یواش تر میروم. و عمد راه نمیدهم بیشتر حرصی شود.
دوستم رفته کرج . دوساله. میاد تهران میگه شما تهرانی ها چرا با هم دعوا دارین. چرا همش میخوایین همه را ادم کنید. و به همه درس بدین.
انگار نه انگار تو شناسنامه خودش ما ما نش و باباش و بابا بزرگش محل تولد تهران ذکر شده. بی غیرت.

طافت بیار !!


حقیقت اینه که ذهنم پر از طرح و نقش و دلم پر میکشه برای نقاشی و هر دفعه به زور خودم را از اتاق کارم بیرون میکشم. برای اینکه میدونم بشینم نشستم و اصلا دیم نمیخواد کار دیگه ای انجام بدم . و این روزها روزهای زندگی هستند برای من … میخواهم از زندگی لذت ببرم. قد بالای بچه ها را ببینم. بیخیال اشپزی کنم و ته دیگه سیب زمینی ام هر دفعه حرفه ای تر شه.
بشینم سریال در پیت ببینم.
حتی مه جبین را هم تا دیر وقت روشن نمیکنم مبادا این لحظات حروم شه.
****
درسته در واقع کار تخصصی من اموزش نقاشی به سالمندان است. و درسته که سالهای شاگرد هایی داشتم که سنشان بالای شصت و هفتاد بود. و با خشرویی و تواضع و حوصله بهشون نقاشی یاد میدادم. اعتراف میکنم که چه حوصله ها داشتم. و باز هم اعتراف میکنم. در کنار یک سالمند زندگی کردن بسیار مشکل است.
دیروز مامانم ازم شیر نستله خواسته. وامروز چیپس که نمک داشته باشه.
بهتره هیچ صحبتی از فشار خون بالاش و قند خونش نکنم.
بخرم ظلم کردم نخرم به بی توجهی محکومم. وبدتر از همه اینکه وقتی در مورد خوردن حر میزنی در نقش شمر در صحرای کربلا ظاهر شدی.
خدا رحم کرده مادر شوهرم نیست. وگرنه چه اخلاقی داشتم.