بزودی لهجه وزارت خانه ها عوض میشود.


ای کسانی که وبلاگ من را به زبان انگلیسی می خوانید. گوگل ترجمه را خراب میکند. متن نوشته فارسی با انچه شما میخوانید کاملا متفاوت است. به خصوص متن هایی که احساسات را منتقل میکنند. اصطلاحات زبان فارسی کاملا در متن ترجمه ای که شما میخوانید تفاوت دارد.
نوشته های من را فارسی بخوانید بهتر است.
___________
گاه شمار و بیگاه شمار.
هفته اخر و فردا اخرین روز کاری دولت است. شنبه روز دیگری است.
امید دارم به سیاست خارجی بهتری که وضعیت اقتصادی سر زمینمان را بهبود بخشد.
امید دارم به جمع شدن بنزین های الوده کننده هوا و سرطان زا.
امید دارم به قطع شدن پارازیت هایی که منجر به سقط جنین و سرطان میشود.
امید دارم به اختصاص یافتن ارز کافی برای دارو.
امید دارم به خوب شدن وضع اینترنت در ایران.
امید دارم به ایرانی دوباره شکوفا…..
____________
تمثل اینکه مد شده که این خواهر ارشادی ها را تو خیابان چادرشان را  از سرشان بر میدارند. و کتکشان میزندد.. سیمای ضرغامی هم در برنامه ماه عسل میخواد با این زنان مظلوم واقع شده مصاحبه ای  داشته باشه.
این خیلی معنی میده. اینکه صدا وسیما راست یا دروغ قبول کند که چادر به عنوان حجاب میتواند برای زنان مشکل امنیتی ایجاد کند.
جمع شدن گشت ارشاد در پیش است. یا سنگ انداختن جلوی پای دولت جدید!
من که تظلم این جماعت را باور نمیکنم. مظلوم نمایی ها و جلب ترحم های تهوع اور.

یک سه شنبه تعطیل.


از همان اول هیچ وقت شب هایی تعطیلی خانه نبود. میرفت و تعطیلات هر چند روز که بود تا اخر تعطیلات نمیامد. برام مهم نبود . شوهرم که نبود من مادر بچه ها بودم. همیشه با بچه ها خوش میگذره. وطی این سالها و سالها نه هرگز من یک تعطیلی بیرون بودم و نه او یک تعطیلی خانه بوده. دیروز به رسم شبهای تعطیل عصر بود ولو شده بودیم وتلوزیون نگاه میکردیم. در باز شد و امد.
چند دقیقه بعد من جمع کردم بیام بیرون. گفت که دیدن مادرم نیامده خوب مادرم دختر خاله اش است فردا ناهار میاد.
معلوم بود تلخ است تلخ. به من مربوط نبود.ظاهرا من بودم یک شب تعطیلی بی برنامه. ولی خوب گذشت.
امروز ناهار درست گردیم و بعد از ظهر با بچه ها امد دیدن مادرم. وقتی هست من یک کلمه هم حرف نمیزنم. این ادم و مادرم تمام زندگی و جوانی من را تکه تکه زیر صلاح ومصلحت هایشان زیر تصمیم گیری هایشان ……له کرده اند.
امد و نشست. مادرم پرسید خوب چه خبر ها. من در سکوت سالاد درست میکردم. بچه ها هم توی اتاق بودند. زد زیر گریه. به هق هق.گند زد به روزمان
من فکر کردم مادرش چیزی شده. خوب سنش زیاد است گفت که نه خوب هستند.
اخرش هم معلوم نشد چه دردی داشت. بعد بهتر شد.
حالم به هم ریخت. شاید طی این سالها از خیلی چیز ها صرف نظر کردم. که کردم. از انسانی ترین حقوق خودم به عنوان یک زن. یک زن که البته نه یک انسان همیشه تنها بودم بارها و بارها خون گریسته ام. و کسی نفهمیده.
به این نتیجه رسیدم یا با مخاطبش دعوا کرده . یا افسردگی داره. گوجه فرنگی هار را مرتب خلال میکردم. تبدیلش میکردم به مکعب های مساوی. بازی که میدانم نه از سر سلیقه بلکه برای منظم کردن افکارم است. خیار ها را درست به همان اندازه خرد کردم و فکر کردم. دیگر به غیر از بیماری بچه ها و غم بچه ها هیچ چیزی وجود ندارد که ناراحتم اینطوری که بزنم زیر گریه.
فکر کردم شاید یاد پارسال و بیماری دخترک افتاده. وبه خودم نهیب زدم به من مربوط نیست.
زیر اوار زندگی من سنگ شده ام. مثل سنگ زیرین اسیاب. پر از ضربه هایی که پی در پی بر من فرود امده. هیچ وقت دلم نخواسته قهرمانی شهیدی باشم که الان هستم. سنگ شده ام یک سنگ سیاه محکم . بی دل.
ولش کن. فردا کلاس دارم. درس دادن همیشه ارومم میکنه.
فکر رفتن هستم.
و مهمتر از همه اینکه….میدانم چطوری احساساتم را در سکوت کنترل کنم.
بیرون پنجره توی خیابان بوق یک ماشین گیر کرده. صدای ممتد بوق میاید. ومن فکر میکنم مسلما رفتار امروزش فکر من را مشغول کرده.
صبح خواهد شد
وبه این کاسه اب
اسمان هجرت خواهد کرد.
باید امشب بروم.
شعر فکر کنم از سهراب باشد.

از افطار تا سحر


یک همسایه داشتیم که تمام عزا داری ها و عید ها مجلس برگزار میکرد و نوحه پخش میکرد.
ان خانه را ترک کردیم امدیم جای دیگر شهر. ناغافلی اینجا هم یک امامزاده قرعه به نامش خورد عزیز شد. البته صدای نوحه و مراسمش نمیاد. اینقدر نزدیک نیست که بیاد ولی طرفدار هاش تا دم دهنمون ماشین پارک میکنند. اشتباه کنی از خانه بری بیرون هیچی باید ماشین را بندازی گردنت پیاده برگردی بلکه نزدیک سحر برسی خانه. الان که دیگه سحر هم نمیرسی. فک کنم اونایی که امدن افطاری تا سحری نخورن نمیرن خانه هاشون.
این همه ادم محتاج با ماشین های مدل بالا را هیچ کجای دنیا نمیتوانی پیدا کنی.

مردادی اتشین.


دمای شهر تهران در 60 سال اخیر بی سابقه بوده. 60 سال قبل هم حتما چند تایی مردن چند تایی هم حصبه و وبا اسهال گرفتن ناغافلی عمر خودشون را تمام کردن رفتن سرای باقی.
60سال چیش اینهمه ترافیک و ساختمان بلند توی تهران نبوده. البته کولر گازی و کولر ابی هم نبوده.
60 سال پیش این همه گرونی نبوده. مردم تو گرما میرفتن ییلاق. جا های خنک
60 سال پیش یک حوض داشتن وسط حیاطشون میرفتن توش ابتنی میکردند و خنک میشدند. این باعث میشده اینجوری نافرم هم بوی عرق ندهند. بدن بعد از 24 ساعت اب به خود ندیدن خود به خود بد بو میشود .
60 سال پیش اینهم پارزیت و گرما افسردگی و الودگی هوا نبوده مرد ها دچار ناتوانی بشن. غسل بهشون واجب نشه حمام نرن.
60 سال پیش ملت با مانتو روسری بیرون نمیرفتند تجربه مرداد جهنمی داشته باشند. حتما میدونید کشف حجاب در سال 1317 رخ داد. زن های 60 سال پیش چادر سیاه هم سرشون نمی کردند. قانونی نبوده.
اینها را نوشتم تا خودم را توجیه کنم که چرا صبح که رفتم بیرون . پشیمون شدم برگشتم خانه و بعد از ظهر هم حوصله کارگاه رفتن نداشتم.
و الان هم جلو کولر با موهای خیس نشسته ام و تایپ میکنم.
____________
صبح بیدار شی ببینی که روی گوشیت چندین پیام برات امده که خبر از دوست داشته شدنت خبر از دلتنگ بودنش و خبر از عزیز بودنت پیش کسی می دهد. کسی درست ان سمت دنیا .
همه چیز و همه کار اسان میشود حتی تحمل این مرداد اتشین.

حاج اقا طلا فروش.


این حاج اقا از اون حاج اقا سنتی هاست. از اون دبش ها. دوبل ها . با همون قیافه کلیشه . ته ریش و شکم برامده و نگاه رو به پایین.
دیروز دیدم که رو برنامه وایبر گوشیم یک نفر اضافه شده. نگاه کردم دیدم که این حاج اقاست که تو بازار ازش طلا میخرم برای ساختن کار. گفتم تودلم البته که به به حاج اقا گوشی تو مبارک.
دوسه ساعتی گذشت اس ام اس رو وایبر از داشتم که من فلانی ایمیلم این است.!! با خودم گفتم خوب حاج اقا گوشی دار شد. ایمیل دار هم شد. اینتر نت را به رسمیت شناخت. طبعا جواب ندادم.
امروز تلفن زنگ خورد حاج اقا بود. برای احوال پرسی زنگ زده بود. الان یادم افتاد او ه اوه عکس وایبرم خیلی مکش مرگ ما و بی حجابی است. نکنه دلش لرزیده باشه ماه رمضونی به گناه افتاده باشه.
فردا پس فرداست که ببینیم. تو اینستا و فیس بوک هم عضو شده پی ام میده.
گفت کار ها تو بیار ببینم. سفارش بدم بهت.
کلا جیگر تو و بوس بهت حاج اقا. شمارش معکوس من داره 15 را نشان میده. اینقدر هم این داستان برام جدیه که یک مانتوی خیلی خوب خوشرنگ دیدم امروز و نخریدم. اگر قبلا بود هر دوتاشون را خوشرنگ بودن خریده بودم. معلومه هنوز دلم پیش سه تا مانتوی رنگارنگیه که دیدم. میگم برم اون کوتاهه را بخرم مثل کت میمونه شاید تو دیار کفار هوا سرد بود پوشیدم.
😐

تصور کن.


این تصویر برای من جالب است.دلم میخواد نگاهش کنم. مزمره کنم حس ادم روی تاب را. اینهمه امنیت در این همه وحشت. این همه جسارت ؛
این شبیه زندگی است..در زندگی همه ما لحظاتی است که حسی اینچنینی را تجربه کرده ایم.
امکان سقوط و میل به ادامه.

تصویر را نگاه میکنم خودم را تجزیه و تحلیل میکنم. من میل به ترسیدن دارم ایا؟

عاقبت تصویر را میدانم. از تاب پیاده میشود و زمین را حس میکند.

دوست دارم از چیز های بیهوده بترسم.

این میل به بیهوده ترسیدن در من چه میکند؟

شاید هم دنبال تجربه کردن لذتی هستم که ادم روی تاب وقتی دوباره زمین را زیر پایش حس میکند  ، درک میکند.

 

north