ریلیشن شیپ


تنهایی تنها حسنی که داره اینه که میتوانی یک شادی کامل داشته باشی برای خودت. لازم نیست کسی کنارت باشه تا شاد شی.
یکی از دوستام دیگه گندش را دراورده. دوساعت از دوست پسرش دور میشه اه وناله و چس ناله نویسیش شروع میشه. بابا تو چند ماه پیش قبل از این ادم هم زندگی میکردی. چی شد. چقدر ابراز ناراحتی ناله.والا من که حالم بد شد. خدا به داد اقاهه برسه که همه اینه را میبینه و لابد بیشترش هم میشنوه و میخونه.
شاید هم این راه و رسم مدیریت به رابطه است. نمی دانم.

Advertisements

مشکل بی حجابی خارجی ها.


مشکل و زشتی در عکس العمل ملت از دیدن یک مسابقه ملی بی سانسور نیست. مشکل از جایی شروع شد که مسابقات ورزشی ملی هم دچار تیغ سانسور شد.
سانسورچی مرگ به نیرنگ تو

براد پیت و همسر بدون ممه اش


یک متنی توی فیس بوک خواندم که براد پیت در مورد همسرش انجلینا جولی نوشته بود.
نشانه هایی که از رفتار ها و رویکرد های همسر قبل از جراحی و در زمان بیماری بیان کرده بود حال روز خیلی از زنان سالم جامعه ماست. انگار اصلا اگر این جور باشیم درست است.
اما در اخر یاد داشت یک جمله بسیار زیبا داشت که خواندنش خالی از لطف نیست.
And then I realized one thing: the woman is the reflection of her man.

If you love her to the point of madness, she will become it.
ومن به این باور رسیدم که یک زن اباز تاب رفتار مردش است. اگر او را دیوانه وار دوست داشته باشی او هم اینگونه خواهد بود.
یا حالا خودتون ترجمه بهتری براش داشته باشید.
متن و ترجمه ان را برایتان میگذارم خواندنش خالی از لطف نیست. خیلی هام گفتند که این نوشته شایعه است اما حاوی مطالب بسیار خوبی است هر کی نوشته خوب نوشته .

My wife got sick. She was constantly nervous because of problems at work, personal life, her failures and children. She lost 30 pounds and weighted about 90 pounds. She got very skinny and was constantly crying. She was not a happy woman. She had suffered from continuing headaches, heart pain and jammed nerves in her back and ribs. She did not sleep well, falling asleep only in the mornings and got tired very quickly during the day. Our relationship was on the verge of a break up. Her beauty was leaving her somewhere, she had bags under her eyes, she was poking her head, and stopped taking care of herself. She refused to shoot the films and rejected any role. I lost hope and thought that we’ll get divorced soon… But then I decided to act. After all I’ve got the most beautiful woman on earth. She is the idol of more than half of men and women on earth, and I was the one allowed to fall asleep next to her and to hug her. I began to shower her with flowers, kisses and compliments. I surprised and pleased her every minute. I gave her a lot of gifts and lived just for her. I spoke in public only about her. I incorporated all themes in her direction. I praised her in front of her own and our mutual friends. You won’t believe it, but she blossomed. She became better. She gained weight, was no longer nervous and loved me even more than ever. I had no clue that she CAN love that much.

And then I realized one thing: the woman is the reflection of her man.

If you love her to the point of madness, she will become it.

Brad Pitt

همسر من مریض شد. او همواره به دلیل مشکلات در محل کار ، زندگی شخصی، شکست در زندگی و فرزندان عصبی بود. او 30 پوند از وزنش را از دست داده بود و فقط حدود 90 پوند وزن داشت . او بسیار لاغر شده بود و به طور مداوم و بی اختیار گریه میکرد. او یک زن خوشحال نبود . او از سردرد، درد قلب و ناراحتی اعصاب ادامه دار زجر میکشید . او خواب درستی نداشت ،او تنها در روز کمی میخوابید و بسیار به سرعت در طول روز خسته میشد . رابطه ما در آستانه یک شکست و جدایی بود. او داشت زیباییش را از دست میداد ، او زیر چشم خود کیسه های چربی داشت، او دیگر از خود مراقبت نمیکرد . او حاضر به بازی کردن در هیچ فیلمی نبود و همۀ نقشها را رد میکرد. من امیدم را از دست داده بودم و فکر میکردم که ما به زودی طلاق خواهیم گرفت … اما ناگهان تصمیم گرفتم به عمل کردن . میدانستم من زیباترین زن بر روی زمین را دارم . او بت زیبایی بیش از نیمی از مردان و زنان بر روی زمین است، و من تنها کسی بودم که اجازۀ به خواب رفتن در کنار او و در آغوش گرفتنش را داشتم . من شروع به سرریز کردن او با گل و بوسه و عشق کردم و هر لحظه او را سورپرایز و خوشحال میکردم . من به او هدایای بسیاری میدادم و فقط برای او زندگی می کردم . من در ملاء عام فقط در مورد او صحبت میکردم . من او را در مقابل خود و دوستان مشترکمان ستایش میکردم . شما آن را باور نمی کنید، اما او روز به روز شکوفا میشد . او هر روز احوالش بهتر شد. او وزن خود را به دست آورد، دیگر عصبی نبود و حتی بیشتر از همیشه مرا دوست داشت . من نمیدانستم که او تا این حد توانایی عشق دارد .

و پس از آن متوجه یک مطلب شدم : زن بازتابی از رفتارِ مَردش است .

اگر شما زنی را تا نقطۀ جنون دوست بدارید ،او هم به همان مجنون تبدیل خواهد شد.

برد پیت
ترجمه از ماهی سیاه کوچولو در فیس بوک و با تشکر از ایشان.

جمعه نویسی های من


IMG_0855IMG_0849امروز اشپزخانه خانوادگی بود.
پطرس تصمیم گرفته بود سمون Salmon که یک نوع ماهی ازاد است درست کند به روش یونانی. جالب اینجاست که هیچ وقت ماهی دوست نداشت ولی خوب کنار دریاکه زندگی کنی ماهی خور میشی.
من هم دیروز میخواستم کیک هویج درست کنم که تنبلیم امد. ته تغاری هم مسئول سالاد بود.
قشنگ ترین قسمتش غیر از چند ساعت همکاری توی اشپزخانه در تدارک خانوادگی ناهار اشپزخانه مرتب بود. ته تغاری استاد جمع وجور است.
اول کیک هویج را خانوادگی پختیم . کیکش هم عالی شد. بعد نوبت سر اشپز امروز شد. که ماهی میخواست درست کنه. ماهی ها را ادویه زد و برای پختنشان ( سرخ کردن )کرنومتر موبایلش را روشن کرد. :))ایشان عقیده دارند که ماهی بیشتر از 5 دقیقه نباید پخته شه. انهم در دمای بالا.
حقیقتش اینه که تا حالا ماهی به این خوشمزگی نخورده بودم. غر زدم که خام خام به خوردمان میدی اما عالی بودو اصلا خام هم نبود. با اینکه خودم ماهی خوب درست میکنم اما این چیز دیگری بود. به خصوص انتخاب سبزیجات و لیموترش تازه که روز قبل خریده بود. اما قسمت کرنومترش خیلی بامزه بود!
کیک درست کردنمان هم داستانی بود برای خودش جدا. هویج باید رنده میکردیم که نصفش را من رنده کردم . وکمک خواستم. دختره درامد گفت که پس پسر برای چی بزرگ کردی. و از پطرس جواب گرفت برای هویج خریدن.
اشپزخانه کوچک است یعنی توی این دوره زمونه توی اشپزخانه هیچ کس سه نفر با هم نمیتوانند کار کنند.
در نتیجه ته تغاری در نقش مامور جمع و جور توی دست و پا بود.
به عنوان صاحب مطلق اشپزخانه در بیشتر مدت زندگیم فقط سه بار نزدیک بود جیغ بزنم که جلوی خودم را گرفتم. و به خیر و خوشی بی عصبانیت و حرص خوردن و با خنده دسته جمعی یک ناهار خوب پختیم و خوردیم.
وقتی دسته جمعی کاری را انجام میدیم خیلی حس خوبی دارم. یاد جمعه های خانه مادر بزرگم افتادم.

ارزو های گل طناب


زندگی است دیگر اینجا دنیا است. یکی میاد بهت امید میده یکی میاد امید هات را به تردید میرسونه
یکی میاد امید ها را بر باد میده.
ادمی است دیگر. باور میکنه. شک میکنه. خوشحال میشه افسرده میشه. امید وار میشه نا امید میشه.
جهان است دیگر مدار بسته گردش ماده و انرژی. یکی انرژی که ازش ساطع میشه فرکانس با ادم هما هنگه. یکی انرژی که ازش ساطع میشه با ادم نا هماهنگه. وشهر پر از این انرژی های سرگردان است.
یک شب هم میشه بر میگردی خانه هم کنترل در خانه از کار میافته و هم دزد گیر ماشین. ! تازه صبحش میفهمی کارت بانکت را هم گم کردی.
امروز اولین روز از بقیه زندگی من است. به ارزو هام وفادار میمانم . امید هام را مرور میکنم. با لبخند به بقیه زندگی سلام میکنم.