احساسم ترس بود و فرار. يك جور پت و پهني از ديدن عكس پروفاياش ، استرس ميكرفتم. انگار يك حادثه است. همين الان بايد محل را ترك كنم.

هرگز هم نه برخوردي داشتيم . و نه حرف سخني نه عمل خوب ويا بدي در حقم انجام داده بود.

انگار فركانس وجودش با فركانس وجود من همخواني نداشت. انرژي هامون نميخورد به هم . براي من يك جورايي عين قطب همنام دافعه ايجاد ميشد.

نمي دانم چرا هيچ دليل منطقي نداشت

اين داستان مال سالهاي گذشته است.

مردم مدلشون فرق ميكرد . حالا اينقدر مردم دعوا دارند باهم و از هم متنفرند. احاطه شديم ميان موج هاي منفي انرژي هاي نا مناسب . همش دعوا . نصيحت. دعا هاي كارما دار،مثل نفرين و غيبت و فحش . همه منتظرن صدا از كسي در بياد تيكه و باره اش كنند.

عكس را گاهي ميبينم . اون حس را ندارم . ترس و گريز و احتياط در كار نيست.انگار اون ادمي نيست كه قبلا بود پر از رنگهاي تيره، اخبار بد، تو اقيانوس افكار منفي بقيه گم شده و يا حد اقل قدرتش از دست رفته.

در سال نو ايكاش بانمي شه ها و نداريم ها ، نيستش ها و گير نمياد خدا حافظي كنيم. دنبال ميشه ها هستش ها خدا خيرتون بده ها باشيم

منتظر خير هاي خوب

Advertisements