چرا؟


چرا ؟؟؟ خودمان را هر روز به چیزی متهم کنیم انگار بقیه انسانهای کره زمین کاملا بی عیبند.
یک روز نژاد پرستی
یک روز مراقبت نکردن از طبیعت
یک روز عمل کردن دماغ
یک روز استفاده بالای لوازم ارایش در کشور
یک روز رعایت نکردن قوانین راهنمایی و رانندگی

یک روز………….
ازاینکه هر روز یک عیبی پیدا کنیم. و به ان پیله کنیم عیبها مرتفع نمیشود.
اما کاری میشود کرد . از امروز از خودت شروع کن.

ایا که پیکانی که قبلا روی نحوه اداره کردن کشور بوده امروز به سمت ایرانی بودن تغییر جهت داده.

Advertisements

من صحبت میکنم پس من هستم.


خیلی که متمدن باشیم. باید بلد باشیم که مشکلات را با گفتگو حل کنیم.
همیشه بر این باورم قهر راه حل کودکانه ای است اما جواب میدهد.
از زیر گفتگو در رفتن پاک کردن صورت مسُله است. عوض کردن موضوع ممکن است مقطعی جواب دهد.
بیان نکردن مشکل وانبار کردنش در صندوق خانه ذهن به انسان اسیب میرساند.
گفتگوی کتبی مثل مسیج و وایبر استفاده از مسنجر ها چون لحن کلام ندارد نوعا به جدال میکشد.
زبان برای گفتگو است.
برای من نوشتن راحت تر ازصحبت کردن است. شرم حضور ندارم. بد تر اینکه به سبب تسلطم روی نوشتن قلم تندی دارم.
تکنولوژی قابل دسترس این روزها روابط و عواطف را بر باد میدهد. روابط انسانی خود را با تکنولوژی بلوکه نکنیم. ای کاش بلد باشیم.
حضوری صحبت کردن را
در چشم نگریستن را
گفتگو کردن را و نتیجه گرفتن را

لاله


یک روز که فصل مشخصی ندارد . در هیچ شنبه صبحی تلفن زنگ میخورد. لاله زن زیبا و جوانی است که راهرو های زندگی را میپیماید یا در راهرو های زندگی میدود.
زندگی ماراتنی است بی پایان!
انسوی خط زنی است. معشوقه شوهرش. نمیخواهد دیگر در سایه بماند . میخواهد در متن دلبری کند. لاله لال میماند. چون نامش لاله است. و حرف زدنش صدایی ندارد.
یک سال نیم بعد. زن در سایه «سایه اش بزرگ شده.» حرفش نیست  اما در سکوت وجودش سنگین است. لاله متارکه میکند. زندگی را به سایه واگذار میکند.
لاله سنگینی این سایه را سالها با خودش حمل میکند.
سالها بعد زندگی پیچیده در راهرو های تنگ گذشته است.
زمستان است . سایه ای از لاله مانده. گوشی موبایلش زنگ میخورد. لاله در کوچه است زنی پشت خط است. ادعا میکند که نامزد شوهرش است. حق به جانب. استدلالش هم این است که لاله پایش را از زندگی ان زن بیرون بکشد . زن سایه جدیدی است . استدلالش هم این است که چون ازسایه کوچکتر است لاله باید زندگیش را به او واگذار کند.
لاله دیگر طاقت لال ماندن را ندارد. سایه را به رخ میکشد. یک روز دم در سایه را میبیند.
سایه معتقد است که لاله کار خودش را کرده و زندگی او را به هم زده. به همین خود خواهی.
لاله این بار چادرش را به کمرش میبند. به خانه زن میرود و ماجرا را با سریدار خانه در میان می گذارد تا زندگی را جمع وجور کند. لاله لال نمیماند.
سایه از زندگی لاله کنار میرود. اینجور به نظر میاید.
اما سایه در روح لاله حضور دارد.
کافی شاپ پر از دود است. ذر سکوت به لاله محصور در هاله دود نگاه میکنم. ظرافت صوزتش را دردی بی درمان پر کرده . گله هم نمیکند روایتش را میگوید. داستان لاله.
اسپرسوی سرد روی زبانم میماسد.
و به این فکر میکنم. ما زنها کی یاد میگیریم سایه زندگی زنهای دیگر نباشیم.
اگر دوست داریم مرد های دیگر زنان را از ان خود کنیم. بیمار هستیم و باید معالجه شویم. اگر دوست داریم در این جنگ به بهای خورد کردن دیگران پیروز شویم نیاز به درمان داریم.