یک روز عجیب خردادی . 10 خرداد


یکی از قشنگترین اتفاقات زندگیم بود. دیدنت پشت در خانه مادرم با ساک. باقیافه خسته و کلافه اینقدر که صورتت به کبودی بزنه و با همین خستگی راه خانه که نه راه خانه مادر من را بگیری و بیای و با ناهار ما شریک شی.
قیافه متعجب من و شوک زده دخترک. که با صحبت ها همه چیز را خیلی طبیعی و موجه جلوه دادی.
قیافه من با لباس خواب. بدون هیچ ارایش. وااصرار تو جلو دخترک که زیبایی م چیزی کم نشده.
چقدر موجود عجیب وهیجان اوری هستی. یک اتفاق خوب در زندگی من.

Advertisements

روز های از جنس خرداد


چرا ادم ها فکر می کنند ادم هایی که وبلاگ مینویسند ادم های بدون دردی هستند. به خصوص اگر چس ناله نکنند؟
بعد هیچ دردی هم به عمرشون نداشتند . ؟
_____________
از راه که میرسم ساعت نزدیکه هفته . عود را روشن میکنم. خرید ها را جا به جا میکنم. کلافه ام خیلی کلافه.
با بی حوصلگی جوری که جمع جور ها نظم ترتیب هایی که صبح به اشپزخونه دادم به هم نخوره. یک قابلمه در میارم .
زیر قابلمه را که روشن میکنم اب جوش امده چای را روبراه میکنم. کلافه ام کلافه.
امروز استاد مجبورم کرده که ورقه های نقره را جمع کنم و تبدیلشون کنم به لوله تو خالی. لوله ها را با اره ببرم شدند اندازه مونجوق و بعد مفتول های نازک جوش بدم روی اون منجوق ها. فکر میکرد کار خیلی سختی گفته ومن چند روزی سر گرمشم . اما به همون سرعت خودش جوش کاری ها انجام شد. دستم امده.
مدرک این جواهر سازی را برام نوشته. البته به شوخی گفت میگیریش اگر بتوانی سه تا جوش تمیز بدی که میدانم نمیتوانی. اما اشتباه میکرد. همان یک ساعت اول دستم مثل سابق راه افتاد. اما خسته ام خسته و کلافه. کار به دقت زیادی نیاز داشت.
میام سراغ نت. میبینم که برام پی ام امده. یک پی ام پر از حس های خوب. قشنگه که کسی توی زندگی ادم باشه که در بدترین شرایط هم که باشه. به محض دسترسی به نت یک چنین متن پر احساسی برای ادم بنویسه. زنده میشم و زندگی میگیرم. و خوشحال میشیم که به عهد نابسته و نا نوشته ام پایبند ماندم.

میر

برای سپید.


سپید
باورم نیست که کسی تصمیمی داشته باشه. و با خواندن یک نوشته از ان منصرف شه. مگر اینکه تصمیم گرفته نشده. بعضی از وسوسه ها به جان ادم میافتن و ریشه میدوانند. جدا شدن ازشون جسارت و جرات میخواد.
من نمیدانم که مشکل تو چی هست. اما……
گاهی وقتها خیانت توی زندگی زناشویی تنها راه نجات ان زندگی به نظر میرسد. هرچند من معتقد نیستم یک زندگی زناشویی به هر قیمتی.
این گاهی وقتها تعریف داره.
وقتی طرف دیگه رابطه خیانت میکنه. وقتی نور زندگی در یکی از ادم های ان زندگی کم سو میشه.
و وقتی ادم ها خودشون دلیل خیانت را پیدا میکنند.
به هرحال خیانت زشتی خودش را از دست نمیده.
من معتقدم. نظرم اینه. اگر قراره در یک رابطه باشی باید کامل باشی. اگر قراره نیمه باشی. بهتره بری وحداقل یک رابطه کامل داشته باشی.باید یکی را انتخاب کنی. خدا و خرما را با هم نمیشه داشت. از یک چیزهایی باید صرف نظر کنی. بستگی داره کدام کفه سنگین تر باشه. سبک سنگین کنی.
اما این حرفم و این نظرم با جامعه ای که درش زندگی میکنیم. جور در نمیاد. با ادم ها هم جور در نمیاد. ادم ها دوست دارند همه چیز را با هم داشته باشند. انشا الله که داشته باشند. هم عشق و هم زندگی .
من ادم متاهلی ای که هم میخواهند زندگیشان را حفظ کنند و هم هوای عشق تازه دارند درک نمیکنم.
هم برای خانواده و زندگیشون و هم برای عشق شان کامل نیستند. و به هردو اسیب میرسانند.
به نفر سوم که خارج از خانواده است بیشتر. همان معشوق .
ادم ها را باید درک کرد. خودت را جای انها بگذاری و درک کنی حسشان را بدون قضات در مورد بدی یا خوبیشان.
بعضی ادم ها توقع دارند که درکشان کنی. اما از نظرشان درک کردن یعنی ایثار کردن.
زندگی گاهی پیچیده های زیادی دارد. اما گره ها باز میشوند. به سرعت. و یا با تانی.
من به حرفت اعتقاد دارم. که گاهی نوشته ها برای دل خواننده ها نوشته میشود. درست است من دلیل زیادی برای نوشتن پست قبل نداشتم.
خوب من یک زندگی زناشویی ندارم اما یک رابطه دارم. که دوست ندارم خراب شود. دست ندارم خط قرمزش را رد کنم.
اما پست ایلاد پیزا یک جور هایی تکانم داد. انگار جای مرد گوینده بودم.

خیانت


ایلاد پیزا توی پستش نوشته بود.
زنش به او خیانت میکند. و من میدانم که حتی با کی. میگفت زنم از وقتی کلاس ورزش میره و لاغر شده هیچ حوصله نداره . زود جوش میاره.
مسلما مفهوم پست در کلمات کاملا مستتره. شنونده پای دیگر این خیانت است.
خیانت اینهمه هم اسون نیست. همه ترمز ها با هم به کار میافتند تا جلو دارت باشند. ابر وماه وخورشید وفلک. جمع میشوند تا تو این ضربه را به شریکت نزنی.
و……. اگر زدی. قبل از اینکه اون تو را ببخشه. باید بتوانی خودت را ببخشی.
گاهی فکر میکنم اینهمه محدودیت در روابط . اینهمه محدودیت در جامعه. همه ما را به شکلی به سمت خیانت سوق میدهد.
وقتی امکان خیانت بود و صرف نظر کردی. باید به خودت افتخار کنی. به خودت افتخار کنی نه اینکه به دیگران فخر بفروشی و خودت یک پله بهتر از بقیه بدانی.
تو درست رفتار کردی نه خارقالعاده. درست این است که به عهد پای بند بمانی.

بارانی باش و ببار


اسمان پر است نمیبارد اما.
و اعتماد در یکی ازدهلیز های همیشه غروب درونم جا مانده. از این دهلیز به ان دهلیز میروم دنبال اعتماد. تا اعتمادم را پیدا نکنم در کنار دیگری دوام نخواهم اورد.
اسمان میگیرد و نمی بارد. مثل من که نزدیک میشوم و پر از تردیدم. نه صاف میشوم و نه بارانی همیشه خاکستری .
موهاییم بالای سرم جمع میکنم ایینه را یک بار دیگر سرسری نگاه میکنم. من نه ادم خط قرمز رد کردنم نه ادم بریدن.
مثل یک اسمان دودی خاکستری نه تیره ام نه روشن.
لباس سفید را بر میدارم در دست میگیرم و به سمت کوه ها که نه. دریا ها که نه … جنگل ها هم نه هرچند گم شدن در جنگل اسان است. به سمت افق و شب میروم. لباس در دستم روی زمین کشیده میشود . بی انکه ردی به جا بگذارد
یاس ها پشت شادی ها کمین کرده اند. می ایستند تا از زندگی مایوست نکنند دست بر نمیدارند. بر من مسلط نمیشوند. چیزی برای از دست دادن نیست برای بدست اوردن هم چیزی نیست. این روزها بین ماندن ماندن مرددم. به رفتن فکر نمیکنم.

دلایل حذف


اینقدر پشت پرده وجلو پرده دنبال دلایل حذف هاشمی و مشایی نگردید. خیلی ساده تر از این حرفهاست.
دوباره مردم غیر قابل کنترل میشدند. رای میدادند وادعا داشتند.
دوباره صندوق ها دستکاری میشد
برای نجات صندوق ها حذف مشایی واجب بود.
برای استقبال نکردن مردم وارامش بعد از انتخابات هم حذف هاشمی.
یادتان نرود جناح دولت جلیلی را بالا کشید و با سر وصدا مشایی را نشان داد.