fb فیس بوک


فیس بوکم …… مانده بیات شده.

Advertisements

رجعت


خون پاک اریایی با سرعت نور میل به سمت رجعت به انسانهای اولیه و غار نشینی دارد.

محدودیت های زندگی یک زن مستقل.


زندگی به عنوان یک زن خیلی مستقل اسان نیست. خط قرمز ها و محدودیت ها را نیمشود انکار کرد. و نیز نمیتوانی جوری زندگی کنی که همه را خوشحال نگهداری. چون مدام حریم ها با هم برخورد میکند. به عنوان یک زن خیلی مستقل خیلی حریم ها را باید حفظ کنی.
وقتی با خانواده زندگی میکنی این همه استقلال نداری ولی خوب یک سری ازادی های داری که در پناه خانواده است. یک سری مصونیت ها.
اما وقتی مستقلی خیلی بیشتر باید از خودت محافظت کنی و گاهی این محافظت کردن به قیمت ناراحت شدن دوستانت تمام میشود.
حتی اگر بخواهم وانمود کنم که خیلی ساختار شکنم. یک سری تابو ها از کودکی بهم تزریق شده توی خونم رفته و هرچه هم بخواهم دور بریزمشان با من عجین شده.
وقتی خیلی مستقل هستی مرتب باید خودت را حفظ کنی. باید اینقدر قوی باشی که بتوانی از ناراحت شدن خودت جلو گیری کنی. کم کم مثل سنگ میشوی.
یاد میگیری …… چه تقاضا هایی حق داری داشته باشی. چه توقع هایی حق داری داشته باشی و کجا دیگر نمیتوانی. یعنی ازت بر نمیاید. بخواهی هم نمیتوانی. مجبوری که نتوانی.
امشب به دوستی نه گفتم. نه به این دلیل که دوستش ندارم. به این دلیل که به خاطر استقلالم مجبورم چندین برابر ادم های دیگر محتاط باشم.
راستش اینقدر مسئولیت دارم که از پس زندگی خودم هم بر نمیایم. پس مجبورم به محدودیت هام توجه کنم. وتوجه داشته باشم که نمیتوانم همیشه همه را خوشحال نگهدارم.
واقعا برام مقدور نبود.

زن و پرنده


امروز با یک خانم نقاش اشنا شدم. از تو کیفش نقاشی هاش را که کارت پستال کرده بود دراورد ونشان داد. و صحبت از 40 تا شاگردش میکرد. البته کار هاش خوب بود . یعنی خوب معلوم بود خیلی کار کرده بود تکنیسن متوسطی بود. کاری که کارت پستال کرده بودمن از شاگردم به عنوان یک کار تمام شده نمیپذیرم. اعتماد به نفس چیز خوبیه. وادم را موفق هم میکنیه صحبت از فروش کارهاش توی امریکا و استقبال اونور ابی ها از هنرش بود. همین کار ها را اگر تو ایران عرضه کنی مبل فروشی ها هم برای دکور ازت نمیخرند. انچنان از پرتره کشیدنش حرف میزد. یعنی انچنان حرف میزد که ادم از این همه حرافی متعجب میماند.! تمام پرتره ها را هم که چاپ کرده بود شبیه به صورت خودش بود. و گفت که خودش است اما حد اقل ادم رئال  یا به قول خودش کلاسیک هم که کار کند باید شبیه سازی بلد باشد. من شبیه سازی بلد نیستم. دروغ چرا.
نقاشی کلاسیک تعریف خودش را داره. رنگهای خودش را و فضا های خودش را و رئال هم به همین صورت.
نمیدانم شاید من درگیر تعریف سبکها هستم.
به هرحال زمان ما به این کارها میگفتند ساخت و ساز های بازاری. والبته همیشه هنر بازاری در امد زاست.
شاید هم حسودیم شده. البته نه ! من مثلا میتوانم ان کارها را دو روزه تمام کنم. روزی یک ساعت.
اون هم به خاطر خشک شدن رنگ روی بوم. وادعا هم نداشته باشم .
خوب حالا که صحبت از هنر شد. اخرین کارم را میگذارم. این کار با پر رنگ کردن مو به عنوان نماد زنانه جنبه اعتراضی به دوستان دور و نزدیکم و وبلاگ نویس های خانم که موهایشان را از ته تراشیده اند و مثل یک حرکت اعتراضی ممکن است فضای مجازستان را درگیر کند کشیده شده است.
از نظر من تراشیدن مو تولد دوباره نسیت. با حذف کردن نماد های زنانه از وجودمان چیزی را ثابت نمیکنیم . ظاهرا یک حرکت روشنفکرانه به نظر می اید و روشنفکری چه ربطی به موی کوتاه وبلند دارد را نمیدانم. وایا از بین بردن نماد های سمبولیک زنانه گرهی در جایی از کاری باز کند را باور ندارم. حق اعتراض هم ندارم. مو یک تصمیم خیلی شخصی است و هرکس حق تصمیم گیری برای موهایش را دارد.

اما نظرم این است که همان گونه که زیر ابرو برداشتن ومو مش کردن وبرای اقایان نشانه دگر اندیشی است کچل کردن برای خانم ها هم به همان اندازه نشانه دگر اندیشی است.

اگر قشری را به خاطر نگهداشتن موی سیبیل وابرو مسخره میکنیم. تراشیدن موی سر هم به همان اندازه نامعقول است.

یک زمانی این کار واجب است. مثلا اول تابستان ساکن مناطق جنگ زده افغانستان ویا عراق باشی مجبوری یک فکری برای موهات بکنی که شپش حمله نکند.
بعید میدانم زنی این تجربه را دوباره تکرار کند. زن و پرنده.بعد بارو می کند چیزی به خودش هم ثابت نشده زن مثل زن است. ونماد زنانگی در سر زمین من مو و سینه است که باید ان را پوشاند.

ترافیک


بیرون بودم از ساعت سه تا 9 شب. یعنی 6 ساعت. دقیقا 4 راست توی راه بودم.به عبارتی تهران منفجر شده.
خیلی هم خوش گذشت. خیلی وقت بود اینهمه نخندیده بودم.
شعار های زنانه دادن شاید از من یک زن خود محور غد ساخته. شاید باید نرم تر باشم . هرچی فکر میکنم من به اندازه یک انسان حق میخوام و در این گیر دار این خواسته من تداخل پیدا میکنه با نخواسته های اقایون چرا نمیتوانم درک کنم. …… به هر حال فکر میکنم روش.
امروز برای یک مصاحبه ازم دعوت شد. با یک مجله دونبش مذهبی! در باره نقاشی. یعنی عمرا یکی از نقاشی های من را بشه تو اون مجله چاپ کرد.
به هرحال فکر میکنم روش
این روزها اینقدر این دوزار ده شاهی هنر من را شرمنده میکنه که نگو. پر در میارم رشد میکنم …اصلا چاق میشم.
نقاشی هام در پلاس توسط هنر دوستان خارجی ریشیر میشه. وهر بار من رشد میکنم.
___________
هی صدای اژیر پلیس امد. خیلی نزدیک . هرچی تو اینه دیدم نفهمیدم کجاست بی خیال شدم.
پلیس از تو بلند گو گفت: ماشین نقر ابی اینه  بغلت  را میزون کن.
از خنده ترکیدم.

شب های پاییزی


یک سارافون مشکی دارم زیرش یک بلوز صورتی تند پوشیدم . موقع بیرون رفتن به نیت بلوزم روسری صورتی برداشتم. خیلی بدون فکر از روی عادت دستم رفت واز توی جا کفشی کفش های پارچه ای صورتی را بیرون اوردم. بیرون ابری بود شاید صدای رعد وبرق هم امده مطمئن بودم باران میبارد. اما این هیچ عکس العملی در من ایجاد نکرد. وسط راه باران شروع شد مثل دم اسب. من و کفشهای پارچه ای صورتی نازنینم. ساق مشکی زیر دارم را تا بالای مچ کشیدم بالا کفش هام را داروردم پابرهنه رفتم تو …….. ! کفشهای صورتی پاپیون دارم خیلی حیف بودند.
____________
برگشتم یک راست توی حمام .
بعد پنجره را باز کردم . خانه پر از بوی باران شد. شمعم را روشن کردم و شام را رو به راه کردم.
یک موزیک خوب گذاشتم سیگارم را روشن کردم. و در تاریکی شب به باران وشب و هوای تازه دل دادم.
فردا قراره با یک دوست خوب بریم بیرون. خیلی هم خوشحالم.