عصر چمعه با شما


یکی از بهترین تفریحات برای عصر جمعه که هم بی حرچه یعنی حرجش را دیگران می دهندو لذتش را شما میبرین. تو راه بندان نمیمونین و بنزین مصرف نمی کنین .کلی شاد می شین ومی خندین تما شا کردن !این مجله هایی که میاد دم در تبلیغ توشه. حیلی مفرحه! من که یاد غول چراغ جادو افتادم.
لاغری در سه دقیقه. !!! انیستیتو لاغری خالی بندی.
لباس مجلسی از انتخاب متاع تا تحویل لباس سه ساعت.
حق شماست که زیبا باشید. این حق شماست یعنی الان زیبا نیستید. !!
دبارتمانه wax همان کابین ابیلاسیون خودمون .
ادم یاد دبارتمانه علوم هسته ای مثلا می افته.
به خدا نه اینکه به توانایی جماعت اهل تبلیغ شک کنید ها و نه اینکه فک کنید داره شعورتان داره میره زیر سوال نه ها. اینها نیست. چیزی که هست اینهکه اینها را چاب می کنند تا عصر دلگیر جمله شما را شاد کنند.
کیبورد عربیه و از مجبور شدم از ب استفاده کنم.

صبح جمعه با شما


به نامش که هستی از اوست.

امروز از ان روزهای بد خلقیمه. از اون روزهای بروزعکس العمل همه سرکوبها و سانسور هایی که تو زندگی به خودم روا داشتم. از اون روزهایی که سکوتم را تبدیل به فریاد کنم لابد همه فریاد هام را هم بر سر امریکا بزنم. !!

کلا روزهایی که با زنگ تلفن بیدار شم داستانم همینه.

دوست عزیز نت ورکی  وقتی شما به من صبح جمعه اول وقت زنگ میزنی توقع نداشته باش که  صدات یادم بیاد. بشناسمت . خودتو معرفی کن. تلفن همراه من مختص شما نیست . از نجار و بنا و فامیل و دوس اشنا   با این شماره با من تماس می گیرند. ممکنه شما ولی یکی از شاگرد های من باشی یا دوست فیس بوکی یا اقای نجار یا حتی  مقام دولتی!! در مایه های معاون ریس جمهور !! تا مغز من بتوانه این همه اطلاعات بالا بیاره اقلا سه دقیقه وقت لازم داره بیست سوالی راه نداز. حافظه من فقط اون موقع افراد خیلی نزدیک را از صدا میشناسه .

خوب شما از امدی مسافرت ذوق کردی. دوست داری هم با من حرف بزنی هم برنامه صبح جمعه یا نمی دونم موزیک با صدای بلند را گوش بدی وهم بگذاری بچه فامیلتون گوشی را بگیره و سر صدا از خودش در اره و حرف بزنه .

این همه نویز تو یک مکالمه نه تنها قشنگ نیست بلکه اگر ننویسم بی احترامی حد اقل برای ان سمت مکالمه شما ازار دهنده است. باز اگر من شماره را گرفته باشم تحمل اینهمه سر وصدا  قابل قبول تره. اینم اموزش می خواد . ؟

هر کسی توی زندگیش برنامه داره  قطعا من از شب قبل یا چند روز قبل برنامه تعطیلاتم را چیدم و قرار هاشم گذاشتم.

چشم های من از حد نرمال ضعیف تره به دلیل پیری یا هر دلیل دیگه. انقدر هم خاص نیستی که الارم خاصی برات داشته باشم یا عکست  رو گوشیم بیفته اینکه شماره ات را سیو کردم هم خیلی هنره برای من.

.

بگذار به حساب مهمان دوست نبودن تهرانی ها و تهران نشین ها.

 دانستن اداب معاشرت و رعایت احوالان  دیگر بد نیست.  یاد بگیریم.منم کلا ادم سخت گیری هستم یا گیرم. اصلا سگ سگی های  بیوه گی و ایام قرمز تقویمه.

*****

in post ghadimi ast  mahjabin bimar bud hala ham ke khob shode font farsi nadare.

کپی


از دیشب تا حالا حساس شدم رو مطالبم و تیکه ها ننه نقشی که جا بی جا استفاده می شه بدون ذکر منبع. کپی می کنید نوشجانتان خوب لابد از خودتون خلاقیت و عقیده ندارید. ذکر منبع نمی کنید یعنی صداقت ندارید.
وقتی میگرم اخلاق به فاک فنا رفته نگین چرا داغ کردی.

خشونت های خانگی


خشونت های خانگی به به موقعیت های اطلاق می شه که زن به سبب زن بود ن مورد خشونت  کلامی جسمی و روحی قرار بگیره و احساس امنیت نکند.

زن باشی واین را در کارنامه نداشته باشی.

همان جایی که به ت تفهیم می کنند خانم باش گذشت کن و حتی  دنبال عشق بی پاداش باش .  اینجا یاد میگیریم که نصف انسانیم نه یک انسان. مگر چند نفر از اقایون کلاسهای یوگا میرن. یا برگردانهای گیتی خوشدل را می خوانند. این نصایح فقط به درد زنها می خورد وبرای زنهاست.  زنهایی که در جامعه حضورشان کم رنگ تر است. تا کم رنگتر هم بشوند.

این پست را به درخواست دوستم مریم می نویسم.

یادم نیست اولین بار کی اتفاق افتاد. اما اتفاق افتاد من به خاطر دختر بودند بازی داده نشدم. دختر ها بازی نیستن.  اما ادامه یافت همان جا تمام نشد.  فهمیدم یک نقصی دارم که باید باهاش بسازم من دخترم.

بزرگتر که شدم به من القا شد که عقلم نمیر سد . القا شد پسر ها  برتری دارند. القا شد دختر باید از هر انگشتت یه هنر بباره. وگرنه بد بخته. القا شد که زن خوب یعنی زنی که مظلومه و از حقش می گذره. القا شد که نباید زیاد حرف بزنی. نباید هر خرفی را بزنی. نباید کسی بفهمه که تو گرفتار عادت ماهانه ای.

ونباید و نباید و نباید. وباید و باید وباید.

روز بعد عروسیم بود . برای عروسی لوازم ارایش نخریده بودم. فک کنم  بوجه مان محدود بود. یا هر دلیلی. یه کیف مخمل دوخته بودم برای مداد های مدرسه ام. بعد هرکی  تو خانه لوازم اریشی لازمش نبود به من میداد. * من خانه مادر بزرگم با چندین خاله و مادرم زندگی میکردم.*  جمع شده بود توی کیف یکی دوتا رژ که خاله ام داده بود و یه رژگونه نیمکاره. شایدویک مداد چشم بل که از مادر بزرگم گرفته بودم.  وشاید سایه چشم های قدیمی.

دقیقا روز بعد عروسیم بود میخواستیم بریم بیرون. من کیف را اوردم و با این چند قلم خواستم دستی به سر ور وم بکشم. امد ایستاد به تماشا . بعد گفت. معلومه یه راه را رفتی و الان برگشتی و در راه خدا افتادی. !! پرسیدم چطور مگه؟

گفت معلومه مدتهاست ارایش کردی . همه لوازمت نیمداره و کهنه.. !!

روم نشد راستش را بگم. نباید رومون تو هم باز میشد. اما اگر امروز بود می زدم تو سرش.

واین ادامه پیدا کرد. از تلخ بودن بادمجان خورش تقصیر من بود تا * خوب من باید تو سبزی فروشی دانه دا  نه می چشیدم که تند نباشند لابد.*تا اشغال داشتن شکر های کوپنی زمان جنگ.  تا قطع یه درمیان برق در شب ها  و کرم بودن هوا و رد شدن کامیون نیمه شب از خیابان

مثل ادمی که امتحان رانندگی میده باید هر روز با دلهره مواظب بودم غذا عالی باشه. وقتی سر  سفره بودیم مثل بچه ای که معلم دیکته اش را تصیحیح می کنه دل تو دلم نبود تا زیاد غلط نداشته باشم.

همه چیز عیب بود و کم کاست محسوب می شد انگار جنس  بنجلی بودم که به زور فروخته شده بودم. باید یاد میگرفتم که مطابق استاندارد زن با سلیقه و کدبانو باشم وگرنه ول معطل بودم.

به جایی رسیدم که باورم شده بود مسئول همه اتفاقات ناخوشایند منم.

*****

دوستم دنبال جمع کردن اطلاعات در مورد خشونت های خانگی در مورد زنان است اگر می توانید کمکش کنید. در کامنت دانی وبلاگ یاد داشت بگذارید با  ایمیل ادرس . کامنت ها عمومی نمی شود.

دست بالای دست بسیار است.


این روزها حالم خوش نیست.  نه به دنبال نشانه هام. نه امید وار به به اینده خوش که این شاید داستان همه ما باشد. یک جورایی تو جامعه اخلاق از بین رفته اخلاق همه مون به گند کشیده شده.به هیچ چیز اعتقاد نداریم. یا بهتر بنویسم ندارم. خدا جایی گم شده همانجا که معنویت را به بازی گرفتن. نمیدانم از کی شروع نشد. از رنسانس؟ از عاشورا ؟ ازجنگ جهانی دوم یا اول؟ همانجا که در تاریخ خدا فروشی که نه تجارت با خدا شروع شد.  بهشت را فروختند. جهنم را فروختند. ساحره را اتش زدند. مهدی  * امید *را در چاه انداختند. خیابان را به خون کشیدند. و……

نشانه ها اما به دنبال من می ایند. در خواب هم ولم نمی کنند. هرچند با خوابهایم فال وخیر وشر نمی زنم. اما اتفاق می افتند.

این روزها اعتقادم گم شده برای همین سر در گمم. تو مشکلات اسیر میشم و هیچ دستی برای یاری نیست. از تنهایی وحشت می کنم.

این روزها زور زیاد می شنوم. نه می توانم انتقام بگیرم چون زورش را ندارم و نه می توانم به خدا بسپارمش چون  خدا در لا به لای حوادث یک جا گیر کرده.یا گم شده. انگار حاضر نیست.

نوشتم نشانه ها اما به دنبال من می ایند. یکیش دیروز. تو گرما و یک راه بندان اساسی گیر بودم. یکی از ورود ممنوع امد و به به زور وپرویی راه گرفت . راه بسته شده. ماشین بعدی هم پشتش چسباند تا راه بگیرد. به زور. کفرم اساسی در امده بود. همه عجله دارند . هیچ کس نمیاید تو خیابان تا بماند. اما همه فکر می کنند از همه مهمترند و کارشان مهمتر است.

تو همان گیر دار افسر امد. راننده متخلف را جریمه کند. اگر بگم دلم خنک نشد دروغ گفته ام.  مدارک هر دو ماشین را گرفت. و اقایان عجول دنبال حق حساب دادن به افسر مربوطه به التماس افتادند.

یک لحظه در موقع تماشای این فیلم زنده به خاطر اوردم. دست بالای دست بسیار است. و دست خدا بالای همه دستهاست.

به یادم امد کسی نیرومند تر هم هست. کسی که می تواند تغییر ایجاد کند.

****

مدتها بود پست بلند ننوشته بودم. شدم دوباره نقشی. زنی حیران بین جبر و اختیار. !!

چند تا پست نوشتم که شیر نشده نمیدانم چرا. هنوز دنبالشون نگشتم.وگرنه بعیده نقشی اینهمه وقت ساکت بمونه.

 

اندر احوالات ما در گوگل پلاس. ارباب حلقه ها!!!!


داستان این حلقه های من تو گوگل پلاس داره خنده دار می شه. امروز به سرم زد که یه حلقه درست کنم زنانه مردانه. و پست های مرد ستیزانه!! را انجا شیر کنم. بعد فک کردم من خودم یه پا گشت ارشادم. خوب که خواهر ارشادی نشدم.
یه حلقه درست کردم اسمش را دار الاسلام گذاشتم طلبه ها و عرزشی ها را میریزم توش.
یه خلقه اسمش دوستهای صمیمیه . حلقه خانواده. که تنها عضوش پطرسه!! ا
حلقه دوستهای فیس بوکیم و گودریم اسمش گوگل پلاسه و حلقه فالور هام اسمش یه قدم برو عقب. یعنی عاشق این نام گذاری های خودمم.