خاله خاله بازی در خانه مردم.


عالیجناب حسن روحانی صحبت به پیاده روی ظریف که رسید قهر کرد و جلسه را ترک کرد. این یعنی تنها گذاشتن ظریف .
تو این خانه ملت هم یک سری ادم هستند که ادم باید نصف شب لنگه جوراب بوگندو بکنه تو حلقشون خفه بمانند.
اینقدر سود تحریم ها برای یک عده بالاست که حاضر نیستند مرد م یک لقمه نان . پنیر گچی سبد کالا از گلوشون پایین بره.
اگر گریه سود داشت. زار زار گریه میکردم. برای طرز فکر نمایندگان مردم.

پ.ن قهر کردن روحانی از مجلس نبوده به هر حال در اصل موضوع فرق نمیکنه. اشتباه نوشته بودم بدینوسیله عذر خواهی میکنم.

حاشیه نشین من باش


اه دچار یاسسسسسس فلسفی شدم.
توی زندگی همه از این ادم ها هست.ادم هایی که وقتی یادت میافتن که جایگزین کسی که نیست باشی
یاهمیشه حرف های خوب میزنند.یا تز های خوب میدن یاجذابن خوش لباسند ویا…… درگیرشون میشی. اما ادم زندگی تو نیستند. ادم زندگی های دیگر هستند. اینکه کی به این نتیجه برسی و وارد بازیهاشون نشی یا وقتی وارد بازی شدی بتوانی از بازی خارج شی ساده نیست.
اسمس برام امد. سرکار خانم فلانی امیدوارم اشتباه نکرده باشم خوبید.
جواب دادم سلام شما؟ نوشت که خیلی بی معرفتی اگر من را نشناسی زنگ بزنم بهت بشناسی!
نوشتم که اگر خودتون را معرفی نکنید و زنگ بزنیند ریجکت میشین و میرین تو بلاک لیست.
خودش را معرفی کرد. رفت تو بلاک لیست.
از همون ادم ها بود….از اونایی که جای لاستیک زاپاس ازت استفاده میکنند.
حواسمان باشد لاستیک زاپاس نباشیم.
و به چه سنی باید برسیم تا بفهمیم ادم ها هر وقت ما دوست داشتیم در اختیار ما نیستند.
شاید بار دوم باشد این مطلب را نوشتم . بار اول زمانی بوده که فهمیدم این یک بازی است. و باید ازش خارج بشم.

ماهنامه بازنشستگی


ماهنامه بازنشستگی هر ماه برای مادرم میاد. هیچ وقت من حتی ورقش هم نمیزنم. محتویاتش معلومه چند تا مقاله تاریخ گذشته در باره بیماری ها و خوراکی ها. امکاناتی که برای باز نشسته ها فراهم شده. تور های مسافرتی مخصوص باز نشسته ها صفحه بچه های شاگرد اول ستون کسانی که این ماه به افتخار بازنشستگی نایل شدند. و صفحه در گذشتگان . که اینها برای من اسم است و برای مادرم نام ادم ها
در را که باز کردم دیدم نشسته در تاریکی. مبهوت. چراغ ها را روشن کردم. گفت میدانی چی شده خانم جهانشاهی فوت شده.
خانم جهانشاهی اسمی بود که برای من خاطرات کودکی را به همراه داشت روزهایی که از مدرسه میرفتم اداره دختر بود. قد بلند با موهای مشکی بلند و باریک اندام و سبزه.
بعد ازدواج کرد بعد بچه دار شد. و من دیگر یادم نیست. هرچی بود از مادرم خیلی جوانتر بود.
بحث را عوض کردیم و این داستان فقط ظاهر ماجرا بود. مادرم مرگ را خیلی نزدیک دیده بود. از فردا بیمار شد. همش میخوابید. سرش گردنش گلوش چشمش گوشش درد میکرد.
از خانه بیرون نمیرفت. رفت دکتر . دکتر بیماری ای تشخیص نداد. چشم پزشک گفت که چشمش ابتدای اب مروارید است و مهم نیست باید صبر کرد. و من گفتم خوش با حالت چشمت را عمل میکنی و مثل مادر بزرگم خوب میبینی. بیماری ادامه پیدا کرد. کلمه اب مروارید زنگ پیری را به صدا دراورده بود.
باز دکتر رفتیم. جواب ازمایش ها خوب بود. واین روحیه و حالش را خیلی بهتر کرد. و من واقعا هیچی نفهمیده بودم.
امروز سر یک کلمه باز یاد خانم جهانشاهی کرد و با تاسف سر تکان داد. و من یاد مجله بازنشستگی و شروع بیماری مادرم افتادم. قطعه گمشده پازل پیدا شد. دلیل بیست روز از صبح تا شب خوابیدن و تکان نخوردن و بیمار بودن در یک لحظه برام روشن شد.
صفحه درگذشتگان ماهنامه بازنشستگی

برادران نه خسته.


کار به خیابان نوفل لوشاتو که کشید تابلو خیابان کنده شد. لابد غنیمت جنگی!!
خوبه حالا از دیوار سفارت بالا نرفتن تابلو های سفارت را لوله نکردند. مثل سفارت انگلیس کشور ایران مجبور به جبران خسارت بشه از جیب ملت. یک تابلو لوله کردند انهم مال تاریخ پیدایش خودشان بود.
حسته نباشید برادران. یا علی

اما این عمل شما گل به خودی محسوب میشه اونم گل لایی.

با این جماعت تابلو کن حصر کلا برای حفاظته . والا

رفتار مسلمانان و واقعیت جهان اسلام


جهان مسلمانان شدیدا در گیر یک کاریکاتور و طنز است. و مسلمانان بسیار بر افروخته.
اما کارتون کاریکاتور مشکلات جامعه را در خنده میپیچند و مطرح میکنند . نقطه ضعف ها را با طنز بیان میکنند.
درک طنز هوشیاری میخواهد ذهن پویا ظرافت طبع .این میسر نیست مگر برای انسانهایی اهل فکر .
مردمی که درک طنز ندارند طنز را توهین به شمار میاورند ادم های کوچک توهین پذیرترند زود به مقدساتشان توهین میشود
حال ببینم با این رفتار نابه خردانه چقدر دین اسلام را به سخره میگیریم .رفتار مسلمانان باعث مضحکه دین میشود . نه یک کاریکاتور ……

او اینگا بود مریم شبنم یا لیلا نبود


وتفاوت از اینجا شروع میشد. گوشی را که قطع کرد. اولین پیک را سرکشید. و پشت سرش دومی و سومی را. زنی را میدیدی که تصمیم مهمی میگرفت.  زنی که ازمیان مرگ و اتش و خون امده بود

دیگر به ترکیه و کوبانی بر نمیگشت به کشورش بر میگشت. زنی که خط قرمز خودش را رد کرده بود.
از من پرسید ایا تا به حال با مرد متاهلی رابطه داشته ای.
گفتم مرد های متاهل مهربان تر هستند. به خاطر نقطه ضعفشان. نمیخواستم سرزنشش کنم. حرف میزد و گوش میدادم. از بدی ها و یا خوبی های مرد نمیگفت. از خودش میگفت.
و تفاوت اینجا بود.
مسئولیت رابطه ای را که داشت می پذیرفت . فرا فکنی نمی کرد. نمیگفت فریبم داد میگفت چرا متوجه نشدم.
بعد همان گربه خیس خورده. شروع کرد به رقصیدن. اسپانیایی وامریکایی و سوئدی رقصید ایرانی رقصیدن را یاد گرفت.
تمام روز بعد را با خوش رویی به خرید کردن گذراند.
با کوه عکس گرفت. جلوی نیروی انتظامی فیگور های مختلفی را برای عکس به نمایش گذاشت. با راننده های تاکسی به زبان خودش حرف زد.برای یک از بیمار هایی که توی بیمارستان بستری بود و اوتیس داشت سوغاتی خرید. برای دوستانش یادگاری خرید. رژ امتحان کرد . جلوی ایینه توی فروشگاه لباس های مختلف را پرو کرد. شال سفید خرید.
عصر وسایلش را بست و به کشورش رفت. به جای دور از ماجرای کوبانی. جایی دور از عشق های جنگ. برگشت به بیمارستان گرم و نرم و مدرنش. به خانه برگشت. با یک تجربه دیگر. شاید هرگز دیگر پشت سرش را نگاه هم نکند

عشق ناتمامش را رها کرد و به ادامه زندگی برگشت.