وزارت بهداشت و صدا وسیما


 وزارت بهداشت 6000 هزار میلیارد تومان کسری بوجه دارد در حال حاضر. و این در حالی است که صدا وسیما که از دولت طلب یک بوجه به اندازه کل بوجه اش را میکند .

دعوا هم سر همین است.

دارو ودرمان اگر نباشد مردم میمرند و حال انکه صدا وسیما که برنامه نداشته باشد فقط مردم کمتر دچار افسردگی میشوند.

Advertisements

دعا برای فروش رفتن اجناس


عکس  همین را پرینت کنید بگذارین لای اجناس خودم در ساعت معین و اداب خاص نوشتم !!

دعا یعنی خواستن. و به هرچی فکر کنی سمتت میاد.

بگذریم حتما اثر داره. چرا نداشته باشه. واما  منظور من اینکه که یک روز هایی بود که فروشنده ها نگران فروش اجناسشون بودند. برای خودش روزگاری بود الان اما دلشون نمیخواد بفروشن منتظرن گرون تر شه.

دلیل گرون شدن دلار را ایام قبل از عید و هجوم مردم به انتالیا نوشتند. از این اب گل الود تحریم هرکی سود نبرد که مردم بی چاره  بودند کشور های همسایه خوب ماهی گرفتند. اگهی میکنه خانه میفروشه با امکانات و حق باز کردن حساب بانکی.

اون یکی یک موسسه است پاسپورت یک کشور دیگه را میده تا احتیاج به ویزا نداشته باشید. دبی هم تکلیفش معلومه. هجوم هنر مندان به کردستان عراق و اجرای کنسرت در ان خاک سود بی زحمتی را نصیب کشور دوست و همسایه میکند.

همین جوری ارز است که به بهانه های مختلف فقط و فقط به دلیل بد بودن سیاست های خارجی ما دراین  چندین ساله از کشور خارج میشود.

حال انکه ایران با منابع توریستی وسیع  جاهای دیدنی بسیار از صنعت توریسم محروم است. حالا اگر هجوم هم بیاورند بعد  گذراندن هفت خوان رستم هتل دار  انقدر روابط عمومی و خدمات مهمانداریشون  نازل  وبدون کیفیت است که یک بار هر توریستی دفعه اول و اخرش باشد. میگید نه یک سر به یک هتل در  یک شهر تاریخی  در همین ایام عید بزنید. مثلا قزوین . مثلا اصفهان  تبریز  عمرا اگر ملحفه های مسافر قبلی را عوض کرده باشند یا حمام و دستشویشون تمیز باشه. کیش هتل های خوبش از استثنا هاست.

هر سال یک چنین پستی مینویسم دلم می سوزه خوب. هرچند ما خواهان گزینه های روی میز هستیم. ولی خوب سر زمینمان است.

تصور کن حتی اگر تصور کردنش جرمه


از ارزو ها.
فانوس درست کنیم. مثلا 1000 تا. جمع شیم دم غروب دور دریاچه غرب تهران و فانوس ها را در یک بهار روی اب رها کنیم.
الان بحث الوده شدن دریاچه واشغال فانوس ها و محیط زیست و گشت ارشاد و بکن و نکن مسئولان و مجوز داشتن و یا نداشتن بگذار کنار.

به اینکه این عمل ممکنه باعث توهین به مقدسات یک عده بشه سردار ها چه فکر میکنند. نظام زیر سوال بره .  عفت عمومی خدشه دار شه بازتاب جهانی داشته باشه اعتراض تلقی بشه. اسلام جایز ندانه شیطان پرستی محسوب بشه یا فرداش تیتر کنند عده ای از یک شبکه اجتماعی فاسد قصد اعمال منافی عفت را داشتند بگذار کنار.
فقط به زیبایی وشادی ان صحنه فانوس های روی اب فکر کن.

فقط به زیبایی فانوس های روی اب که موقرانه تاب میخورند.و انعکاس شون روی اب. صحنه ای که شاید فقط یک بار در زندگیت ببینی.

ان روز ها که شوهر ترانه به قتل رسید.


یک روز همین موقع های سال بود. ترانه زنگ در خانه مادر بزرگم را زد . در را که باز کردم با ابرو های پر سر تا پا مشکی پوشیده بود. ازش پرسیدم چرا مشکی. گفت پدر بچه ها به رحمت خدا رفته.  درست جمله اش همین بود بچه کوچکش دوساله بود.
چند روز بعد همسایه دیوار به دیوار با لهجه شمالی گفت.مگه نمی دونستی. یک مدت بود شوهرش گم شده بود تو جاده خراسان جنازه اش پیدا شد. ختمش یک بساطی بود ترانه تو یک اتاق خوابیده بود سرم به دستش بود.

باورم نمیشد.
ترانه تمام مدتی که عزا دار بود و قبل از اون دو ماهی که بی خبر بودم ازش صبح ها با من میامد ورزش. شیرینی خانگی میپخت برای مغازه ها. اشپزی درس میداد. زیبابود از ان چشم های تیله ای سبز داشت.با مژه های برگشته بلند مشکی. همیشه زیر چادرش مقنعه میپوشید و صورت گرد تپلش در کنتراست سیاهی چادر و سفیدی مهتاب گونه پوستش مثل بقیه زنهای افتاب مهتاب ندیده می درخشید. خانواده مذهبی بودند که بعد انقلاب خانه رو به رویی مادر بزرگم را خریدند. دو برادر بازاری که شریک بودند. یکی طبقه پایین مینشست که زنش ترانه بود و دوتا پسر داشت. برادر جوان تر طبقه بالا مینشست و زن عقد کرده بود.بعد ها عروس را به همان خانه اوردند. خانه همچنان از زمانی که هر دو طبقه یک واحد بود یک تلفن مشترک داشت.
گفتند همه چیز از وقتی شروع شد که ترانه اینها عروس تازه ای به خانواده شان اضافه شد.
میگفتند عروس تازه برادری داشته که با ترانه وارد ماجرایی شده بود. بعد از مرگ شوهر ترانه میامده ترانه را میبرده دماوند. بعد مرگ شوهر ترانه همچنان در همان خانه با جاری و برادر شوهر وبچه هایش زندگی میکرد. یک روز ترانه امد و برای حج واجب حلالیت طلبید و برای رفتن به مکه خداحافظی کرد. من دیگر ترانه را ندیدم. از مکه که امد در فرودگاه بازداشت و زندانی و سر انجام اعدام شد.
هنوز باورم نمیشه.

یک روز توی تابستان بود  از همان همسایه شمالی سراغ ترانه را گرفتم.  گفت  مگه نمیدانی ترانه را گرفتن شوهرش را کشته.
و داستان را اینجوری تعریف کرد.
با برادر عروس شان رابطه داشته. » او گفت رو هم ریخته بوده «یک شب به شوهره ارامبخش میده. بیحال که میشه دوست پسرش میاد با دسته هونگ میزنه تو سر شوهره. شبانه جسد را جمع میکنند میگذارند توی صندوق عقب ماشین خود مقتول . دو روز ماشین همین کوچه پشتی بوده  قایمش کرده بودند مثلا.

. قالی را میشویند . بعد جنازه و ماشین را ول میکنند توی جاده دماوند.
به پلیس اعلام میکنند که مرد گم شده. چند روز بعد جسد در جاده پیدا میشود.
همه این اتفاق ها در خانه ای میافتد که برادر مرد طبقه بالا زندگی میکرده و دو بچه هم حضور داشته اند. شاید شبهای بی شماری به شوهر قرص خواب میداده ومعشوق را در زیر زمین  خانه میدیده.شاید هم سر انجام یکی از ان شبها شوهر بیدار میشود و مچگیری میکند.
میشود یک زنی اینقدر شجاع باشد. بدون ترس. من باورم نمیشود.معشوق را نیمه شب در حضور همسر به زیر زمین ببرد. این قسمتش برای مه هیچ وقت روشن نشد. که ایا مرد را در زیر زمنی برای کشتن شوهرش پنهان کرده بوده. ویا چیز دیگری؟
بعد مرگ شوهر رفت امد های ترانه برادر شوهر را مشکوک میکند . تلفن ها ترانه را کنترل میکنند. قالی را میدهند ازمایش. در قالی رد خون دیده میشود. چون جسد مرد لباس خانه به تن داشته . مشکوک به قتل در خانه میشوند.
به هر حال ترانه وان مرد.محاکمه و به اعدام محکوم شدند. بچه ها بی سرپرست شدند.
تابستان سال بعد بود که برادر کوچکتر موقع بازی والیبال سکته میکند و میمیرد. وزنش میماند همان جاری ترانه با دو دختر بچه که بزرگترینشان چهار سال دارد.
به عید نرسید ه جاری ترانه در تصادف رانندگی کشته میشود و بچه های او هم بی سرپرست میمانند.
مردم سرنوشت های عجیبی دارند. این برای من معماست.
که ایا واقعا ترانه شوهرش را کشته بود.
ایا برادر شوهرش پاپوش برای ترانه ندوخت.
و چه سرنوشت عجیبی داشتند بچه هایشان که همگی یتیم شدند.

این شبیه یک نفرین است.
بعد تمام این مرگ و میر ها خانه انها تا زمان به سن رشد رسیدن بچه ها وقف تکیه شد. و مرتب مراسم و عزا داری به مناسبت های مختلف در ان گرفته میشد. وای به حال ما!!
تا بلاخره یک روز خانه فروش رفت و تبدیل به یک اپارتمان هشت طبقه شد.
امروز یک اهنگ شنیدم. اهنگ کوچه بن بست. یاد کوچه مادر بزرگم و سرنوشت ان خانواده افتادم . وتصمیم گرفتم بنویسمش.

از ارزو ها


گاهی از ارزو ها.
دلم شمال میخواد از ان شمال ها با دوستهای خوب و هماهنگ .از اون شمال ها که تا صبح بیدار میمونی و کنار دریا اتش روشن میکنی و مینوشی و میخندی.صبح از اون صبحانه عالی ها میخوری و تا بعد از ظهر پیاد روی میکنی. وسر تو تو هر سوراخی میکنی از دوشنبه بازار تا سوراخ حلزون های ریخته تو راه نیم راه. بعد میای خانه غذای شمالی میخوری لزوما این غذا باید دست پخت زن پدر دوستم باشه. مثلا باقلی قاتق با ماهی شور. یا از ان ماهی سوخاری های رستوران لاویج توی نور. با غذاشون ناز خاتون هم بیارن مثلا. بعد عصری کنار شومینه چوبی ولو شی و اهنگ گوش بدی و اتش تما شا کنی. ولخت و بی حس اتیش بازی کنی دم غروب بساط اردور و اب میوه را راه بندازی برای درینک. اهان یکی دوجعبه شیرینی خوب هم از اینجا برده باشی برای چایی های بعد از ظهر. از اون مسافرت ها که پای ظرفشویی چند نفری وایسی و فقط چرت و پرت بگی تیکه بندازی.
مثلا بشینی و پوکر بازی کنی. یا بزنی مست تو هوای دریا بیرون پیاده روی.همش بگی و بخندی. یا تو فضای باز مثلا والیبال بازی کنی یا حتی قایم موشک. شب تا صبح بارون بباره و با خیال راحت صدای بارون را تو نور شمع گوش کنی و از صدای دریا لذت ببری. وسرت روی سینه اش باشه.
از اون مسافرت ها که موقع برگشتن غمت بگیره. دم برگشتن هم یک عالمه ملون و پرتقال و نارنج با خودت بیاری. و البته چند کیلو اضافه وزن.
یک همیچین فانتزی های دارم.
موقع برگشتن تعداد بسته دستمال کاغذی هایی را که دوستان تمام کردن بشمری و بخندی.

ادم های بی قدرت.


حالا که مدتهاست دیگه جم نداریم و من ترک سریال کردم به جاش فیلم سینمایی میبینم.
اما این سریال عمر گل لاله بود. مینشستند برای هم چه سناریو هایی می ساختند. یا همان خرم سلطان چه برنامه ریزی میکرد برای مادر و خواهر شاه. خود زندگی بود. مبارزه.
دل ادم میگیره که ادم ها اینقدر ضعیف و بیحال شده باشند که با یکی مشکل پیدا میکنند. نهایت کارشون اینه که تو فیس بوک بلاکش کنند.
یا این که غیر از کار هایی که میکنند تو فیس بوک هم بلاکش میکنند. ادم های بی قدرت دنیای نت.

چه جوری این همه زانبی شدیم.