استتوس درد سر ساز


یک سری کلمات کلیدی خوراکی هست که من باید یادم باشه جلو پطرس و ته تغاری اسمش را نبرم. از جمله میگو پفکی و پای سیب. چون باعث درد سر میشه.
یعنی گاهی این ته تغاری به قاعده یک امپراطور از ادم بیگاری میکشه. انم با یک مامان عشوه ناک ویه لبخند قشنگ . و البته هرگز لبخندش را حراج نمی کنه. خودمان را اماده میکنیم تا فردا شنبه بریم بیمارستان برای عمل ته تغاری. مصلما من هیچ کدام از این کلمات اسمش را نبر را به کار نبردم. .. موقع پیاده شدن از ماشین میگه مامان میگو بگیریم میگو پفکی درست کنین. یعنی سخت ترین کار ممکن. به خاطر ایستادن ودانه دانه سرخ کردن. مدهاست درست نکردم. و ان فرمول سحر امیزم که میگو پف میکنه چهار برابر خودش واقعا یادم رفته. میام خونه و سرچ میکنم تو گوگل برای دستور طبخ یعنی اندازه های دقیق دستور طبخ میگو. و پیدا میکنم وحمیر بنیه را اماده میکنم و همان شبانه میگو ها را تو خمیر میخوابانم. خمیر بنیه ای که به جای جوش شیرین توش ماءالشعیر می ریزم
خمیر ور امده که ته تغازی یک انگشتی میزنه ویگه مامان خمیرش مزه خمیر پای سیب میده. فردا پای سیب میپزین.؟ یعنی عمرا زیر بار یک چنین کاری برم . می گم نه خمیر ترش نداریم. میگه خوب میرم می خرم. واااای … میگم سیب هم نداریم. میگه ماما بپزین دیگه. میگم میرم قنادی میخرم .
مگه مزه نمیده. پای سیب شما !
نصف خمیر ها را خام خام می خوره. وقتی دارچین میریزم روی خمیر میگه مامان به جای دارچین فلفل نریزین.!! خوب یک بار به جای ارد اضافه کردن به خمیر شکر بهش اضافه کردم.
میگو ها که حاضر میشن یادم میاد هنوز حرفه ایم تو پختن میگو سوخاری. .. نکته اش هم فقط غلظت خمیرش و خوابوندن میگو از چند ساعت قبل تو خمیر هستش.
پای سیب عالی میشه و نتیجه اش اینه که من ماندم یک عالم کار و یک اشپزخانه زیر رو. کمر درد و خستگی و یک شنبه سخت.
فکر میکنم که کی اسم پای سیب را اوردم . که نحسیش گرفت . یادم میاد یک استتوس تو فیس بوک نوشتم خدایا اگر چای خوردنت با ابی تمام شد بیا من اسپرسودارم با پای سیب.
میگم دم بریده استتوسم را خواندی هوس پای سیب کردی. میگه اره . یادم افتاد موقع پای سیب پختن چقدر غر میزنین همان قدر که موقع سرخ کردن میگوپفکی کلافه میشین. بعد هوس میگو کردم. خمیر میگو را خوردم دو باره هوس پای سیب کردم.
الان اهای خدایا هر وقت چای خوردنت با ابی تمام شد بیا من پای سیب دارم اما باید بجنبی . چون بعد من معلوم نیست حالا حالا ها پای سیب درست کنم. کمرم درد گرفته یک عالم هم از کار هام مانده. فر را تمیز نکردم اشپزخانه هم زیر ورو است.

این روزها تمامی پهنای ایران حلبچه است


بنزن ماده ای که در بنزین وجود دارد از راه پوست جذب میشود . مقدار استاندارد ان در بنزین0/5 درصد است. بنزین های طرح خود کفایی ایران را تبدیل به حلبچه میکند.
چرا باید ایران تحریم باشد. این تحریم به غیر از اسیب رساندن به مردم چه خاصیتی دارد. کشور هایی که برای در فشار گذاشتن دولت ایران دست به تحریم ملت ایران زده اند میدانند که ایران را تبدیل به حلبچه میکنند؟ انها می دانند ومیفهمند . که در واقع دست به کشتار دسته جمعی مردم ایران زده اند و ادامه میدهند.
کاری برای ایرانی بکنیم.
دولت مداران مجترم انرژی هسته ای به چه قیمت. ؟ هوا را دیگر نمی تواند از خارج تنفس کنید. این مرگ میر ها و سرطان ها فقط برای دیگران نیست عزیزانتان هم از بین خواهند رفت.

ترس از لذت


یکی از بزرگترین ترس های بشر ایرانی ترس از لذت بردن است.
رو به روی خانم نشستم. وبسیار گرسنه.
میگم تو این هوا اش ماش و شلغم میچسبه هوم … با نعنا داغ فراون و مخلفات……
انروز برف میبارید تو روزهای برفی من هو س اش شلغم میکنم.
خانم میگه اینقدر با لذ تعریف نکن چاق میشی.!!
ادم با تصور چاق میشه.
اصلا این چاقی شده هیولا خر هممون را گرفته.
سیگار را با لذت روشن می کنم.
میگه فشار خونت میره بالا سرطان میگیری.
چای را با لذت بو میکشم.
میگه میدانی چای چقدر ضرر داره همه اهن بدن را دفع میکنه.
بوی قهو ه به داخل مغازه می کشاندم. و از فروشنده قهوه میخواهم.
میگم چقدر بوی خوبی داره این قهوه میشنوم اره ولی خوب برای قلب ضرر داره.
یک سوم چین دو سوم سودا روی لیوان نوشته ، میگم وای فکر کن محنویاتش همین بود ! میگه الکل حرامه گناه داره.
و سرا نجام: یک لاک قرمز می خرم که از دیدنش دلت باز میشه . لاک را میزنم ونمی دانم چرا یادم میره نگران ابجی کماندو های ارشادی باشم که بین جمعیت کیشیک میکشند. یا تو مغازه ها و جاهایی که کار دارم نگران نگاه های هیز حاج اقا باشم وطرز تفکرشون نسبت به من دستم را نگاه میکنم ولذت میبرم. یک دفعه یه جسی زیر گوشم میگه نکنه ناخونهات چشم بزنی بشکنه. !!

جل الخالق


امروز رهبر کره را تشییع کردند. تلوزیون کره با نشان دادن تصویر عده ای کلاغ ادعا کرده که پرندگان هم برای کیم جونگ ایل عزاداری کردند . خوبه خورشید نگرفت و رعد برق نزد.
فک کنم این برادر کیم جونگ ایل هاله هم داشته رو نمیکرده ریا نشه.

طهران تهران


ه جبین را روشن میکنم. هیچ صفحه ای باز نمیشه. نه سایت های باز نه سایت های فیلتر. اینترنت رسما قطع شده. مناسبتش را نمیدانم . هر چی فکر میکنم برای 6 دی مناسبتی نیست. اینتر نت اسما وصل ورسما قطع است.
فیلم طهران تهران را میگذارم تماشا کنم. … صحنه اول سقف یک خانه بزرگ اجدادی میریز رو سر یک خانواده پای سفره هفتسین. وضع زندگی کودکانمان با یک نم باران زندگی برسرشان هوار میشود.
بعد تازه فیلم شروع میشود. اول اخر فیلم را میبینم. سر نوشت سالمندان. مردمی که فرزندانشان راه مهاجرت را گیش گرفته اند و خودشان یا در غربت غریبند یا مانده اینجا در خانه سالمندان که ان را پانسیون می نامند تنهایی شان را با هم پر میکنند.
اخر فیلم اما نسل جوان را نشان میدهد. نسلی که بچه گی شان جنگ و اژیر قرمر پر کرده و جوانیشان را محرومیت.
و حرف اصلی را در واقع نسل منت جنگ می زند. ادم هایی با سابقه جبهه که امور را مدیریت میکنند. بیگانه با سالمندانشان در پانسیون و بیگانه تر با فرزندانشان . تشنه نشان دادن قدرت . نسلی که کلیشه اش مرد بودنی است که نمیداند ان مرد بودن چه مفهومی دارد. نسلی که چون زندگی نکرده. نمی گذارد دیگران هم زندگی کنند. نسلی حریص به معنی واقعی کلمه . عاشق مادیات و جبران جوانی های نکرده. نسلی که خیانت در زندگی زناشویی را به نام صیغه زیر پناه اسلام کار نیک شمرد و بهشت را پاداش ان فرض کرد. نسلی که تشنه قدرت است و تشنگی که سیر ابی برای ان متصور نیست. و همه را هم می خواهد به راه راست هدایت کند. نسل سید و حاجی!
و ایران در واقع خانه کهن سالیست که سقفش میریزد . روی سر کودکشان هوار میشود. کودکانی که با فقر بزرگ میشوند در یک خانه قدیمی گران قیمت و متزلزل.
جوانان ایرانی اسیر هستند. اسیر میهن. به دلیل ارزش پایین ریال. و ویزا های سختی که دیگر کشورهای جهان برای سد راه ایرانیان قرار داده اند.
قبل از فیلم دیگری است . فیلمی که یک دختر جوان یک مدت در یک رستوران کار کرده تا پول جمع کند و با دوچرخه به جهانگردی بپردازد و دنیا را ببیند. او می خواهد زندگی کند. در نهایت به موطنش بر میگردد و همانجا کار میکند و زندگی میکند و سر زمین خودش را اباد میکند.
جوان ایرانی اما بعد گذشتن از هفت خوان از ایران میرود تا دیگر برنگردد. اینهمه اسارت خسته اش کرده. می خواهد زندگی کند. باور دارد که اینجا دیکر حای زندگی نیست. و حق هم دارد.
فیلم تهران طهران فیلم برداری خوبی دارد. زاویه های از ولیعصر ر می بینی که تنه ان چناران کهنسال که واقعا زیباست.
حرف های زیادی در باره تاریخچه تهران دارد. قشنگی های تهران به زیبایی نشان داده . از سرزمین عجایب بگیر وکودکان محو در بازیهای کامپیوتری تا برج میلاد و شاه عبد العظیم . از مراسم نذری نسل عشق خرج دادن بگیر تا سالن کنسرت و سینما .
هرچند داستان فیلم بارها به اشکال مختلفی و روی صحنه امده و رد پای فیلم نسل سوخته به وضوح در قسمت اخر ان پیداست اما از بازی هنرمندانه هدیه تهرانی و محمد رضا فروتن محروم است. رضا یزدانی که در نقش خودش بازی میکند در اول فیلم خود با ترس ظاهر میشود و بازیگری ارائه نمی دهد. موزیسن جماعت خیلی که زحمت بکشند در نهایت می شوند محمد رضا گلزار به مدد چشم و ابرو. انگار قبل از بازی در یک حوضچه سیمان اب تنی کرده اند و اهار دارند.
فیلم به روال فیلم های ایرانی رگه های غم در خود پنهان دارد. هرچند اگر قرار بود کمدی هم می بود باز هم به روال فیلم های ایرانی بر پایه شوخی های اغراق امیز و دور از ذهن دور میزد. سینمای ما حد وسط ندارد. معمولا گرفته خاطر از سالن سینما بیرون میروی ویا اگر کمدی باشد تمام مدت به شعور انسانی ات توهین شده و در انتها یک لبخند حماقت امیز گوشه لبت داری و بدو بدو میروی تا سریال های کره ای درجه جندم را از دست ندهی. مثل نوشابه ضرر داری بین غذا میخوری تا هم غذا از گلویت پایین رود و هم به هضم غذا کمک کرده باشی.
از اینها گذشته دیدن فیلم یاد اور کنسرت های رضا یزدانی بود که خاطران خوبی که از این گردش های وبلاگی دارم. اون وسط حس های خود را هم مزه مزه کردم

مادر شوهر آن عروس خانم محجبه


مادر بزرگم خواهر کوچکتره مادر شوهرم بود.  یک روز دخترک شاکی امد که اره مامان بزرگ به من گفته معنی نداره دختر برق لب بزنه. مادر بزرگم هم داغ کرد تته و پته خواهرش را ریخت رو اب.! من که شاخ در اورده بودم.

گفت این عزت ملوک خودش یادش رفته قبل از اینکه زن حاج اقا بشه ناخن هاش به این بلندی بود همیشه لاک زده. کار خانه ام که نمی کرد میانداخت گردن من. میدونی چیه ته تغاری جان بذار برات بگم اون موقع که کشف حجاب بود  . روسری ها را تو خیابان از سر خانم ها میکشیدند. حاج اقا نمی گذاشت مادر بزرگت بیاد خانه مادرم. نصفه شب میاوردش . صب میکردنصف شب میبردش. ما هم که از اول گرفته گیری نداشتیم. بابت حجاب.

برادر بزرگم افسر بود هرشب میرفت با خانمش باشگاه افسران.گاهی ما را هم می برد. اصلا عزت ملوک هم برا همین میامد خونه بابام که بی حچاب بره گردش.یک دفعه تصمیم گرفتن برن سینما. کت دامن  فیروزه ای پوشید سرخاب سفید اب هم کرد با دادش و خانمش رفتند سینما! یک نیم ساعت از رفتنشون نگذشته بود حاج اقا امد  که زنشو ببره. مادرم بهش گفت با خانم برادرش رفته حمام همین تازه هم رفتن. شما برو من بعد غروب میدم دادشش بیاردش! حاج اقا میگه نه منتظر میمونم.از اون طرف از یک در دیگه برادر کوچیکه را با چادر سیاه میفرسته دم سینما که گوشی را بده دستشون.

حاج اقا بشین بشین . برادر کوچیکه میشینه تو سینما به فیلم دیدن. بعد هم  که فیلم تمام  می شه داستان را میگه . من بودم اون موقع سکته زده بودم. اما برادر ها مردونه برمیگردن خونه.و خانم  حاج اقا هم با زن برادرش بعدا میان. حاج اقا هم جوری نشسته بوده رو به در  تکان هم نمی خورده. مادر بزرگم میگفت شانسی که اورد عزت ملوک سفید بود هول کرده بود سرخ هم شده بود.   بابام دید که اوضاع  الانه که به هم بریزه  بره خانه گندش در میاد که حموم نبوده  وقتی عزت ملوک از در میرسه میگه. تبل خانم دیدی  اینجا کاره پیغوم پسغوم دادی که شوهرت بیاد ببردت. خلاصه یه جنگ زرگری راه میاندازن. این وسط حاج اقا هم کوتاه میاد میانه را میگره که نه این نبوده و اینها . خودش میخواد بمونه . منم فردا عصر میام دنبالش دوباره. خلاصه رسم هم که نبوده خانه دختر دار داماد بیاد بمونه حاج اقا دست از پا درازتر میره. و صب  زودعزت الملوک را میفرستن  حمام که مادر زن درغگو در نیاد!!

حاج اقا که میره عزت ملوک هم میشینه داستان فیلم را برای همه تعریف میکنه!