دایی جان ناپلون


ایرج پزشک زاد سالها پیش داستانی نوشت به نام دای جان ناپلئون که طنز بی نظیری دارد. یکی از شخصیت های داستان همین دایی جان ناپلئون است. که همه اتفاقات را از چشم انگلیسی ها میبیند. سالها از انتشار ان داستان گذشته و ما خود دایی جان ناپلئون شده ایم.
دولت ها وملت ها شباهت های نزدیکی به هم دارند.
حکومت ما همه مشکلات را از سمت امریکا میبیند و حتی زلزله و سیل را و ملت ما همه مصایب را زیر سر جمهوری اسلامی میداند. حتی طوفان شن و خشکسالی را
البته در این راستا ملت بیشتر از دولت حق دارد. اما هر دو توهم زده هستند به جای دنبال راه چاره گشتن دنبال مقصر میگردند هر دو دشمن فرضی دارند. و توهم توطعه.

برای ثبت مینویسم …..

دریاچه اورمیه دریاچه نمک است. اگر خشک شود  غباری که تولید میکند تمام زمین های زراعی اطراف را به شوره زار تبدیل میکند این جدا از مشکلات الودگی هوا است.

 

Advertisements

رو به نور بایست و فتو سنتز کن.


معتقدند. عربها را سیر و ایرانی ها را گرسنه نگهدار تا بر ایشان حکومت کنی.
شنیده اند که بزرگترین سرمایه هر کشور جوانان و نیروی فعال ان کشور هستند و توصیه به زاد ولد میکنند.
از طرفی توصیه به اقتصاد مقاومتی و روزی یک وعده غذا میکنند.کم مانده مردم را توصیه به فتو سنتز کنند.
کشور های همسایه اما خانه های ارزان قیمت تولید میکنند و به قیمت نازل با وام بانکی کم بهره و بی بهره و ماشین و اجازه اقامت سرمایه های ایران را پولی و انسانی به سمت خود جذب میکنند. برای تعطیلات عید نوروز برای توریست های ایرانی و روسی روی بلیط های هواپیما سوبسید میدهند.
عاشق چشم ابروی ایرانی ها نیستند . عاشق منفعت خودشان هستند .
و کشور ما با این همه جاذبه گردشگری همچنان بر درامد های نفتی تکیه دارد .
و کش و قوس سیاست های جهانی را روی قیمت نفت پذیرا میشود.
روز خوب روزیست که  قبله امال ما از کره شمالی به سمت کعبه تغییر جهت دهد.

کاش ما هم عاشق منفعت خودمان بودیم.

و……ناگهان


و ناگهان …..مرگ به سان دختری اهسته از راه میرسد
و امروز نوبت من است. من که از ازل بودم
من تا ابد زیستم
جایی دیگر دنیای است که انسان حقوق بیشتری دارد . حق دانستن.حق زنده بودن و یا نبودن
تصور کن که انسانی هستی که در جای دیگری زندگی میکنی. و بعد از یک بی حالی ویک سری ازمایش دکتر خیلی جدی روبرویت می نشیند و برایت توضیح میدهد که سرطان داری. و چند صباحی بیشتر وقت نفس کشیدن نداری. حق انتخاب داری ..که پی گیر معالجه باشی یانباشی.
و از ان لحظه کل زندگی تو تغییر میکند. هرنفس ارزش پیدا میکند. افکاری که هجوم میاورند. دنیای پر از کار های نکرده. حرف های نزده…پر از حسرت ان دیگران بودن.
این برای هر کسی ممکن است اتفاق بیفتد. هرچند که پزشکان به این نتیجه رسیده اند که سرطان ثمره یک بد شانسی است. و تاثیر ایتم های دیگر ناچیز است. اما به هرحال در شهری زندگی می کنیم که هوایش هم سرطان زاست.
تو میمانی وادامه زندگی خیلی کوتاه.
شاید تصمیم هایی عجیب و شجاعانه بگیری شاید سعی کنی از زندگیت لذت ببری شاید به مبارزه با بیماری بپردازی. تصمیم بگیری شاد باشی شاد زندگی کنی و خیلی چیز ها دیگر اهمییت نداشته باشد.چیز هایی که واقعا اهمییت هم ندارند.
اما مگر غیر از این است که سر انجام زندگی همه مرگ است. پس چرا همین امروز به این نتیجه نرسی. نرسیم. بی اهمییت ها را جدا کنی.. شادی ها را تجربه کنی . خط قرمز ها را رد کنی وتصمیم های مشکل  را بگیری.حرف های نگفته را بزنی. مهربان باشی . بوسه های ممنوعه را پاسخگو باشی.انچه در وجودت پنهان کرده ای بیرون بریزی.
فکر کن که فردا دیر است. و بعد از ان زندگی برای همه ادامه دارد.

هم وطن جنس چینی بخر


یعنی اینکه اقتصاد چین از سلامت شما مهمتر است
مدتهاست که می گویند. فلان برنج گوجه فرنگی سیب با پوست خمیر دندان فلان برند و بهمان برند سیگار هوا اب نان گوشت مرغ تخم مرغ………..غیر استاندارد است و برای سلامتی ایرانیان ضرر دارد.بقیه اقلام هم اینقدر گران قیمت است که نمیشه طرفشون رفت. تنها چیزی که قابل دسترس و مفید است اقلام چینی است.
واقعا چقدر ملت ایران برای اداره کنندگان کشور مهم است.
من دیگه حرفی ندارم. شما اگر هنوز زنده هستید سلام به زنده ها برسانید.

روزگار


روزگار عوض میشه ظریف با جان کری قدم میزند . ملک عبدالله در رقابت نزدیک با جنتی دارلفانی را وداع میگوید. تیتر میزنند . ملک عبدالله مرد. می گویند روزی یک وعده غذا بخورید. رحیمی گندش در میاد. پاکدست ترین دولت ایران ارقام اختلاس هایش قابل شمارش نیست. یک عده نگرانند تحریم ها برداشته شود چه برسر تجارتشان میاید.
سعودی برای ایران کارشکنی میکند. کوبانی ازاد میشود. کودکان کار در خیابانها سرگردانند.
و تو از دستت کاری بر نمیاید.
ادمی با این دو چشم کوچکش ماجرا های بزرگ میبیند. این ماجرا ها در چشمان ادمی جا نمیشوند. برای همین دختر های تابلو های من چشم هایی خیلی بزرگ دارند شاید که انچه شاهدش هستند را بتوانند در چشمانشان جای دهند.
واما روزگار میگذره و تو مثل عیسی صلیبت را روی دوشت حمل میکنی تا به بالای تپه های ناصریه برسی و انجا صلیبت را برپاکنی ووبر ان صلیب له میخ کشیده شوی جلوی افتاب منتظر بمانی تا …. شاید هم به معراج بروی