نقشی نوشت


* بــــــــــــــه تو ایمان دارم

امروز دلم می خواد از خودم بنویسیم. هر چند می دانم نوشتن در یک وبلاگ کم مخاطب فیلتر شده  زیاد جالب نیست.

امید وارم این فیلتر نت درست شه و دوباره بشه اینتر نت با این سرعت در پیتش.

دلم می خواد برم بیرون. چند تا کتاب بخرم. یک هوایی بخورم دلم چند تا شلوار جین خوشگل می خواد و یک کت دامن شیک . می خوام یک بیگودی برقی بخرم.  چند تام مانتو . می خوام زندگی کنم.

باید برم دنبال تمدید پاسپورتم برای رفتن پیش پطرس . دوتا کار انجام نشده دیگه هم دارم. می خوام یک جوری از این زندگی چسبنده درام.

دوستای خوبی دارم که خیلی مهر بونن.  امروز بعد از اینکه نوشتم ماشینم را شیشه اش را شکسته اند همه باهام تماس گرفتند.

عکس العملم جالب بود. بعد که پلیس امد رفتم کلانتری بعد رفتم شیشه ماشین را انداختم وکنسول را نصب کردم بعد رفتم ضبط انداختم برای ماشین. نشسته بودم ضبط را ببنده تو اینه نگاه کردم لبهام کبود بود. و رنگم شدید پریده. راستی موهام های لایت کردم اما خوب باید ارایش داشته باشم من هم که طبق معمول قهرم با لوازم اریش.

انگار واجب بود تندی براش ضبط هم بگیرم. اما خیلی حس فقر بهم می داد جای خا لی ضبط . عوضش الان فلاش و ایپاد هم بهش می خوره.

هر چیزی را که از دست بدم ایمان دارم بهترش را به دست میارم.

راستی حلقه دستم کردم. دیگه اگر با این موهای بلوند کسی گیر داد حلقه دستم باشه که جای ملامت را برای خودم نگذارم.

الان باید برم بدم دزد گیرش را درست کنه .

و تنبلی را بگذارم کنار و برم شبها ماشین را بگذارم توی پار کینگ اتلیه. و پیاده برگردم. و اگر دیر وقت بود اژانس بگیرم یه برنامه به کار هام اضافه شد. حالا.

اینجا دنیاست و دنیا دنیاست ومن هم چنان با مامانم که همیشه مریضه  زندگی می کنم. و خودم را دادم دست زندگی. شناور.

  • بد نیستم. نمی دانم دردم چیه . اما زیاد هم خوب نیستم. اصلا و لش کن.
  • لینک فیلم جعفر پناهی که از وبلاگ ویولت کش رفتم . شما حتما فیلتر شکن دارید که اینجا را می خوانید دیدنش خالی از لطف نیست.
  • نمی دان چه حسی داری اینجا را می خوانی. شاید بعد از اینهمه سال داری بیشتر با من آشنا می شی.  هیچ وقت این بعد من را دیده بودی. تو که فکرم را می خوانی وحرکاتم را می فهمی. و تمام احساساتم را متوجه می شی….. شاید این بعد را هم خوب بشناسی. نمی دانم.
  • پاراگراف  اخر مخاطب همیشه خاص  من را دارد.
Advertisements

دزدی


این نمایش پرده‌ای نیاز به جاوااسکریپت دارد.

*هـــــــــــــــــــــو

به نظر شما خنده داره که در کشوری که تورم بیداد می کنه . بیکاری جساب کتاب نداره از رای مردم دزدیه می شه تا جنازه  از زدن دزد به ماشینم بنویسم؟

ساعت 4 صبح ماشینم را دزد زد بیدارم هم شدم. اما خوب !! چی کار می شد بکنم.

از صبح پلیس کشی داشتیم . الان هم باید برم کلانتری . یک ماشین دیگر را هم شیشه را شکسته بود و ضبط را برده بود. ضبط ماشینم کنوود بود 😦  بد هم باید برم شیشه بندازم ماشین را. و……….

پیش میاید دیگه.

می گن دزد قدم داره حیر انشا الله.

علایم حیاتی یک زن.


* بـــــــــه تو ایمان دارم.

یک رمان دستم گرفته بودم. جالب بود.  نیمه در پیت. مرتب ازش غلط املایی می گیرم و انشایی . یعنی ویر استارش شاهکار زده.

داستان در مورد سه ادم از زبان خودشان در یک برهه از زمان است که توسط سه تا نویسنده نوشته شده. ادمها از تو و از بیرون. و وجه اشتراک همه شان این است که پرستارند و در یک بیمارستان کار می کنند.

جالبه ادم بدونه خودش چطوریه و از بیرون چطور به نظر میاد . کار جالبی است نوع اوری دارد.

اسم کتاب علایم حیاتی یک زن است و نویسنده های ان خانمها فرزانه کرم پور و لادن نیکنام و مهناز رونقی هستند. انتشارات ققنوس

واما مرد داستان یعنی ارتیسته اول به نظر می رسد که از بازی با خانم ها لذت می برد . اما بخصوص در قسمت سوم داستان می توانی در حرکاتش نوعی مهربانی می بینی و نشانه های  دوستی.ا نسان دوستی. و در اخر می فهمی او هم ادم درمندی است.

از ان تیپ مرد های به فطره جذاب. !! هر سه خانم  سر کارند.   البته بعد همه خانم ها راه های خودشان را زودتر از ارتیسته پیدا می کنند وبه سمت خودشان می روند. از تیز هوشی زنان ماجرا لذت بردم.

هر نویسنده سبک خودش را دارد و اخر داستان به زور جمع می شود.

داستان قوی شروع می شود. ضعیف ادامه میابد . نویسنده فصل اخر  سبک نوشتاریش کاملا تغییر می کند. غیر از ان بار ها روال داستان  گم می شود.

فک کنم باید این کلاسهای داستان نویسی خوب باشد. اما به نظر من خلاقیت و  تحقیق همیشه حرف اول را می زنند.

مصلحی شو


*بـــــــــــــــــــه تو ایمان دارم

مردم تهران روز 25 بهمن و اول اسفند برای خرید عید رفتند  میدان انقلاب.

صانع ژاله  پشت چراغ قرمز با یکی دعواش شد و کشته شد.

محمد مختاری وارد زد خورد شد

محمد مختاری صانع ژاله را کشت بعد صانع ژاله هم محمد مختاری را کشت . اصلا دوئل کردند هم زمان کشته شدند.

فائزه هاشمی رفته بود با دوستاش چهارراه ولیعصر کفش بخره به دلیل بد حجابی باز داشت شد.

***

از این پس به جای واژ ه ناموزون و بیگانه تظاهرات می گوییم خـــــــــــــــرید شب عید.

از این پس به جای واژه غریبه اینترنت می گوییم فیلتر نت.

****

این تبلیغ پوشک بزرگسالان را دیده اید؟ بازاش گرم شده. ؟ !! خوبی عبا اینه که شلوار معلوم نیست حجم پوشک را نشان بده.

سنگ پای قزوین


* به نامش.

دکتر خطاب به قذافی » چطور ممکن است حاکم یک کشور هم وطنان خود را به گلوله ببندد.

چواب » به راحتی 🙂
********

دم سنگ پای  سنگ پای قزوین گرم که رو سفید شد در این روزگار . رو که نیست سنگپای قزوین است.

اراده یک ملت .


* بــــــــــــــــــه تو ایمان دارم که مهربان ترینی

فکر می کنم به  نالوطی گری های دنیا و ما فی ها.  شکایت نمی برم ویک لحظه بهت زده می شوم از اینکه به هیچ کس نمی توانم اعتماد کنم.

ماشین را می زنم کنار خیابان و می ایستم بلاتکلیف. وخیره می شوم به اتومبیل های در حال عبور. گوشیم زنگ می خوره. صداش از ان طرف خط گرم ومهربان شنیده می شه. عید را می خواد تبریک بگه. یاد اوری می کنه که منتظرام است و بهش گفتم عید سری بهش می زنم. به شوخی جواب می دهم . می خواستم بیام عیدی ام را بگیرم در اصل شوخی کردم.

اما فردا یا پس فردا سری بهت می زنم. می گه اشکالی نداره اما امشب هم منتظرم. هر دلیلی می اورم برایم دلیل می اورد. راه حل ارائه می دهد. یک لحظه فکر می کنم هیچ وقت جواب نه ازش نشنیده م قبول می کنم برم به دیدنش. اصلا به اینکه چه لباسی پوشیده ام  یا ارایش ندارم فکر نمی کنم.ماشین را از پارک بیرون می اورم و به ان سمت می روم.

مطمئن هستم که وجود م مد نظرش است نه ظاهرم. * مهـــــــــــر* نشانه لطف خدا

در بین راه دوبار دیگر  گوشیم زنگ می خوره . شاگرد برای کلاس نقاشی در اسفندماه  ! تعجب اور است .

وبار دوم سفارش زینت الات.  * روزی * نشانه لطف خدا

طبق معمول انجا شلوغ است.  خودش باز می کند. اهنگهایی که دوست دارم پخش می شود می توانم چشمهایم را ببندم و ندیده بگویم در یخچالش پیتزا سبزیجات هم هست.

بحث سر اوضاع لیبی است و مستر قذافی! البته هنوز جناب قذافی با جنگنده ملتش را به گلوله نبسته. این خبر 4 ساعت بعد است.

میگه اگر مردمش را بمباران هم بکنه تعجب نمی کنم.

می گم کشور خودمان  هم دسته کمی ندارد . دیروز که بیرون بودم تفتیش بدنی می کردند تو کیفت خودکار سبز هم بود مجرم شناخته می شد.

نیم نگاهش را اول بعد خیره به من نگاه می کند انگار اولین بار است من را می بیند. می گوید ترسیده اند. کارشان از ترس به سر انجام خوبی ختم نمی شود. اینهمه نگران نباش.

لبخند موذیانه ای میزند و تو تفتیش نشدی یا نماد سبز نداشتی؟

لبخند میزنم. دستش را ارام می اورد نزدیک گردنم و زنجیر نقره ای را بیرون می کشد. گردنبند یشم سبزم معلوم می شود. 

*******

فرقی نمی کند که خیابان ها را مردم تصرف کنند یا، به خاطر ترس از حضور مردم، پلیس آنجا را اشغال کند. در هر صورت این اراده مردم است که خیابان ها را به تصرف خود درآورده است.