خداي بنده نواز


رفته بوديم با مادرم بيرون ساعت٦ امامزاده تعطيل ميشديار وقال هاي  نوحه خون هفت تير كشمون ريخته بودن تو خيابان سوار ميني بوس بشن برن.   اينقدر هم كه يار وقال هاش معتمد و موجه هستندكه پليس چندين جا كاغذ زده اموال قبمتي را قبل از ورود به پليس تحويل دهيد يك سري هم گداي حرفه اي هستند   حتما در اين مراسم شركت دارند

خانمه از اون گدا حرفه اي ها بود در ارتباط مستقيم با خدا امد گفت كه از خدا خواستم بنده هاي خوبش را سر راهم قراربده شما سر راهم هستيد پس بنده خوب خدا هستين كمك كنيد به من!!! كفتم ما بنده خوب خدا نيستيم ! برويك سري بعض كرد ديد نه فايده نداره خنده من بند نمياد در نهايت يك سري اراجيف در مورد خدا. سرهم كرد كه قهرمان داستانش هم خودش بود

خلاصه اينكه خدا بيكار نشسته بود براش اون بالا مسير مشخص ميكرد

اين مومن مسلمانهاي كه دو ركعت نماز ميخوانند اينقدر از نظر خودشون پاك و منزه هستتدكه قادرن حرف هايي بزنن مرغ پخته تو قابلمه خنده اش بگيره! هيچي رفت سوار سرويس مجانيش شد بره مترو بره خانه شون هر ده روز يك سري ميني بوس اين طرفداري اقاي كريمي را اوردند و بردندتا چشم ما ددر اد خواهرمن اگر  خدا ميخواست برات پارتي بازي كنه بانوي اول حرمسراي همين كريمي بودي ب ام دبليو ماشين دم دستيت بود 

Advertisements