بابا جون


باباجون ادم غير قابل دسترس وبدخلقي بود، 

هنرمند و استاد كار قابلي بود، روزقتل ناصرالدين شاه  در طي يك مهاجرت  به تهران رسيده بود. انجور كه تعريف ميكنندمردي خوش سيما بود  حتماقد بلندبلوند با چشمان ابي سيربه زمان من پيرمرد چشم ابي بد خلقي بود كه وقتي بامادر بزرگم به خانه اش ميرفتم و طبعا  مثل يك كودك چهارساله حوصله ام از يك جا نشستن.   و به حرف بزرگتر ها گوش دادن سر ميرفت به دخترش(مادر  بزرگم) ميگفت دفعه ديگه امدي اينو با خودت نيار هي بگه بريم بريم و من باز هفته بعد سجاف دامن گل گلي مادر بزرگم راهي همان خانه قديمي بودم

مردي كه قطعا حوصله كار هنري و صبر هنرمندبودن ميراث تربيت اوست كه به من رسيده.  

باباجون خانه هيج كس نميرفت، حضور او براي صاحبخانه افتخار بزرگي بود، تا اينكه همسرش فوت كرد. مدرسه نميرفتمً و اين مواجه شدن من با اولين فاجعه مرگ ديدن قبرستان ومجلس ختم بود  روزهايي كه تحمل ان خانه با اون پله هاي بلند ، به خاطر جمع شدن فاميل و بچه ها براي روز ها قابل تحمل بود.

مرگ مادر،مادربزرگمً قطعا براي ان مرد فاجعه بود.مردي لاغركه يك فاميل در نگهداريش عاجز بودن در كنار ان زن   خوشحال و غير قابل دسترس بود.و بعد مردي بود كه با كسي نمي ساخت. لابد من كه يادم نيست.بعد ها. خانه اش را ترك كرد و هر هفته پيش يكي از فرزندانش ميماند. و طبعاً  فاصله نسل ها در عصر مدرن ان روز ها خيلي  زيادبود همه انگار منتظر نبودنش بودند

سرانجام كلاس دوم بودم يك روز ان خبر  رسيد، و نصيب من ساعتها منتظر نشستن بعد از مدرسه پشت در بود تا پدر بزرگ و مادر بزرگم از تشييع بر گردند. اولين روزي  كه من فراموش شدم

پيري دوران سختي است ، اين روزها كه مادرم به كهنسالي رسيده ، ميفهمم كه  پيري و اليزايمر و افسردگي يك فاجعه است

دوراني كه قطعا با اينكه غير قابل باور است بلاخره به سراغ ما ميايد

و از ادمي محترم و غير. قابل دسترس تبديلمان ميكند به ادمي كه براي روزمره به كمك ديگران نيازمند است

باور كنيم 

Advertisements