گاهی انسان به شرف روسپی ها ایمان میاورد


درک کردن این موضوع که ادم ها در داشتن رابطه با شما مختارند  شاید سخت باشد. . شاید سخت باشه متوجه شدن و درک کردن این  که شما فقط برای خودتان میتوانید تصمیم بگیرید نه برای دیگران . شاید سخت باشه باور کردن این موضوع که هرانسانی منافع خودش را دارد و این منافع با منافع ما ممکن است  حتی متضاد باشه. و هر انسان حق دارد که منافع خودش را در نظر بگیرد.
اما اینها حقیقت است و به همین دلیل میگویند حقیقت تلخ است.
یک ادم خودخواه جهان را فقط از بعد منافع خودش میبیند و به دیگران حق نمیدهد که منافع خودشان را داشته باشند یعنی درک نمیکند منافع دیگران ممکن است با منافع خودش در تضاد باشد. به همین دلیل با سخت ترین عکس المعل ها وشکست ها روبرو میشود. با بی احترامی ترک شدن  مواجه میشود

برای خودش نقش قربانی را انتخاب میکند و دیگران دیو میشوند . زامبی و دراکولا میشوند اما در واقع دراکولای داستان همان ادمی بوده که خودش را قربانی میداند.
این یک مقدمه بود واحتمالا متن پیچیده ای بود. بهتر است داستان را بگویم
البته قبلا داستان را نوشتم ولی هرچی میگذرد ذهنم با این داستان بیشتر درگیر میشود وچرا برایم بزرگتر میشود
دختر خانمی با اقایی اشنا میشود که میداند که اقا تنها نیست. زنی در زندگیش است. با این زن اگر قرار داد محضری یا عقد نامه هم داشته باشد که بد تر زن زندگی اقا دست و پایش بسته است. (تضاد منافع) دوستی پیش میرود و دختر خانم با همه تحصیلات و ثروت و مکنت دلش میخواهد اقا از اموالش باشد. در حالی که مرد اینقدر ساده و راحت ادرس خانه و زندگی و شماره تلفن هایش را در اختیار دختر گذاشته . این اولین زنگ خطر برای دختر باید باشد.  اگر هدف پنهانی داشت هرگز شماره تلفن همراه زنش را به خانم نمیداد. ادرس خانه را پنهان میکرد و سعی در پنهان کردن همه چیز داشت. اینجا مرد به دختر اعتماد نکرده. (تضاد منافع) بلکه (مرد) فکر میکند چیزی پنهانی ندارد.

خواستار یک رابطه دونفره خصوصی با دختر نیست.

دختر به تنهایی در احساسات خودش جلو میرود. از تلفن جواب ندادن ها حرصش میگیرد کم محلی ها دیت ندادن ها به التماسش می اندازد ان زن دیگر را «زن زندگی مرد را «دشمن میپندارد .اما زن دشمنی با دختر نکرده. ( تضاد منافع)

دختر میشود اماج احساسات منفی .

در این مورد که دختر مرد را برای دیت گرفتن تهدید هم کرده که اگر دیت ندی همه چیز ( که محتویات خود ساخته ذهن دختر بوده) را لو میدهد. اما مقصود دختر اشکار شدنش بوده چه مرد دیت میداده وچه نمیداده دختر تصمیم خودش را به ازار زن دیگر ماجرا گرفته بوده.  تلفن میزند به زن و میگوید که پاتو از زندگی من کنار بکش ! تو برو چون من میخوام بیام! با خودش فکر میکند که من با محبت با زبان با نوازش مرد را میتوانم به سمت خودم متمایل کنم از پسش بر میام. ذر عرف اینجا خیانت نامیده میشود و سمت فلش به سوی همسر مرد گرفته میشود جامعه اورا مقصر میداند حتما چیزی کم گذاشته ویک بهتر جاش را گرفته.
بعد دختر جوری سناریو را میچیند که زن را ببیند و به اصطلاح زن مچ انها را بگیرد . و موفق هم میشود . کمین مینشیند. زن را میبیند اما!! در وضعیتی که از دفتر کار مرد با کتک پرت شده بیرون .  یک ادم ارام دست رویش بلند کرده. با زن حرف میزند وقتی مرد فریاد کشان در خیابان ازش گم شدن را میخواهد. روابطش با مرد اشکار میشود وقتی مرد در «حضور زن زندگیش هرزه خطابش میکند.»  و دختر در مواجهه با این رفتار زشت و قبیه مرد سکوت میکند جلو زن به قربان صدقه رفتن و گفتن حالا عیب حالا تو عصبانی نشو ادامه میدهد. این موجود طفیلی در نقش قربانی هم خودش را میبیند. واقعا حق تو دختر تحصیلرده این است .شنیدن توهین و قرار گرفتن در مقابل خشونت. اینجاست که چه کرده تا مورد خشونت قرارگرفته معنی میدهد. هرچند باز هم کسی حق ندارد مورد بی احترامی و خشونت قرارش دهد.

ظاهر داستان همانست دختر  قربانی بلهوسی مرد شده. اما خودش مقصر است. دختر میخواهد تکلیف خودش را روشن کند مرد باید با او ازدواج کند. چون به نظرش شرایطش بهتر از زن اصلی داستان است. خودش را از بقیه بهتر میبیند.
به زن میگوید خیالت راحت شد کار خودت را کردی!! جالبترین قسمت داستان همینجاست. فرا فکنی. در این داستان دختر دوست دارد جای دونفر دیگر تصمیم بگیرد. بعد ها دوستان مرد را واسطه میکند تا زندگی مرد را بیشتر به هم بریزند و امکانات اشتی و ارتباط دوباره را فراهم کنند.
مردم هم هیچ وقت تمام ماجرا را نمیدانند همه راوی داستان خودشان به همان سبکی که دلشان میخواهد هستند.
دختر دانسته موجب تلخ شدن زندگی دونفر شده. موجب پاشیدن تخم شک.
واین کار کارما دارد. در زبان دختر کارما گناه نامیده میشود.
این دختر نماز میخواند به حج میرود مناسک دینی را هم انجام میدهد. اما انسان سالمی نیست لابد در پس زمینه ذهنش این است که هر مردی میتواند چهار زن بگیرد. خلاف شرعش نیست.بعد چون از همه بهتر است دیگران را کنار میزند.
اما این همه اسیبی که وارد کرده به خاطر یک سو نگری خودش چه میشود؟
این جور رفتار ها یک بیماری است. اینکه دوست داشته باشی صاحب تمام چیز هایی شوی که دیگران دارند. بیماری است

بچه تر که هستی عین عروسک دختر خاله ات را میخواهی. اگر عروسکی هم برات بگیرند چون لباسش فرق میکند راضی نمی شوی مال او را میخواهی.
بزرگتر که میشوی موفقیت های دیگران اذیتت میکنند. موفقیت های خودت به نظرت نمیاید راضی نمیشوی مال دیگران را میخواهی. حسادت میکنی و در تمام این مرحله ها خودت را فرسوده میکنی . قربانی میشوی سرت به سنگ میخورد مرتب با شکست روبرو میشوی . دنیا میخورد پس کله ات. برق سه فاز از سرت میپرد. اینجاست که نقش دکتر های روانشناس در جامعه روشن میشود . کسی که بتواند راهکار های مناسب برای فرو کش کردن این احساسات بهت نشان دهد.  قبل از اسیب رساندنت به دیگران و از رنجت بکاهد.

تو به جامعه اسیب میزنی.

در این مورد زن ماجرا به محل زندگی دختر میرود وانچه انها با ان زندگی میکنند را خدشه دار میکند. حرمتشان میریزد ابرویشان میرود. جلودر همسایه انها مردم مومن و نماز خوانی هستند که معصومند واز گناه و اشتباه اینچنینی و هرزگی کردن ها بدور. مسلما هرزگی همین است این هرزگی از تن فروشی بدتر است. این بی اخلاقی زشت تر است.

زن با مدرک  و عکس میرود در خانه دختر. هو شیاری میکند وبه فضول ترین عضو ساختمان یعنی سریدار  متوسل به تماس میشود وبه استناد عکس داستان را میگوید. داستانی در باره دختر و مادرش که به زودی همه اهالی محل زندگیشان از ان با خبر میشوند. قاعدتا زن نباید ساکت میماند. زن میگوید فکر کردم این با دیگران هم این کار را میکند و یک جا باید بفهمد. تا تکرار نکند. نخواستم با خودش یا خانواده اش صحبت کنم باید ابرویش میرفت درس میگرفت. با سریدار در میان گذاشتم. تا بفهمد همه پدر مادر ادم نیستند که از خطای ادم چشم بپوشند.

گاهی انسان به شرف روسپی ها ایمان میاورد.

در مورد اشتباهات مرد داستان که مقصر اصلی اوست نخواستم اشاره کنم. روی زنانه داستان را تصویر کردم.

Advertisements