و……ناگهان


و ناگهان …..مرگ به سان دختری اهسته از راه میرسد
و امروز نوبت من است. من که از ازل بودم
من تا ابد زیستم
جایی دیگر دنیای است که انسان حقوق بیشتری دارد . حق دانستن.حق زنده بودن و یا نبودن
تصور کن که انسانی هستی که در جای دیگری زندگی میکنی. و بعد از یک بی حالی ویک سری ازمایش دکتر خیلی جدی روبرویت می نشیند و برایت توضیح میدهد که سرطان داری. و چند صباحی بیشتر وقت نفس کشیدن نداری. حق انتخاب داری ..که پی گیر معالجه باشی یانباشی.
و از ان لحظه کل زندگی تو تغییر میکند. هرنفس ارزش پیدا میکند. افکاری که هجوم میاورند. دنیای پر از کار های نکرده. حرف های نزده…پر از حسرت ان دیگران بودن.
این برای هر کسی ممکن است اتفاق بیفتد. هرچند که پزشکان به این نتیجه رسیده اند که سرطان ثمره یک بد شانسی است. و تاثیر ایتم های دیگر ناچیز است. اما به هرحال در شهری زندگی می کنیم که هوایش هم سرطان زاست.
تو میمانی وادامه زندگی خیلی کوتاه.
شاید تصمیم هایی عجیب و شجاعانه بگیری شاید سعی کنی از زندگیت لذت ببری شاید به مبارزه با بیماری بپردازی. تصمیم بگیری شاد باشی شاد زندگی کنی و خیلی چیز ها دیگر اهمییت نداشته باشد.چیز هایی که واقعا اهمییت هم ندارند.
اما مگر غیر از این است که سر انجام زندگی همه مرگ است. پس چرا همین امروز به این نتیجه نرسی. نرسیم. بی اهمییت ها را جدا کنی.. شادی ها را تجربه کنی . خط قرمز ها را رد کنی وتصمیم های مشکل  را بگیری.حرف های نگفته را بزنی. مهربان باشی . بوسه های ممنوعه را پاسخگو باشی.انچه در وجودت پنهان کرده ای بیرون بریزی.
فکر کن که فردا دیر است. و بعد از ان زندگی برای همه ادامه دارد.

Advertisements