ماهنامه بازنشستگی


ماهنامه بازنشستگی هر ماه برای مادرم میاد. هیچ وقت من حتی ورقش هم نمیزنم. محتویاتش معلومه چند تا مقاله تاریخ گذشته در باره بیماری ها و خوراکی ها. امکاناتی که برای باز نشسته ها فراهم شده. تور های مسافرتی مخصوص باز نشسته ها صفحه بچه های شاگرد اول ستون کسانی که این ماه به افتخار بازنشستگی نایل شدند. و صفحه در گذشتگان . که اینها برای من اسم است و برای مادرم نام ادم ها
در را که باز کردم دیدم نشسته در تاریکی. مبهوت. چراغ ها را روشن کردم. گفت میدانی چی شده خانم جهانشاهی فوت شده.
خانم جهانشاهی اسمی بود که برای من خاطرات کودکی را به همراه داشت روزهایی که از مدرسه میرفتم اداره دختر بود. قد بلند با موهای مشکی بلند و باریک اندام و سبزه.
بعد ازدواج کرد بعد بچه دار شد. و من دیگر یادم نیست. هرچی بود از مادرم خیلی جوانتر بود.
بحث را عوض کردیم و این داستان فقط ظاهر ماجرا بود. مادرم مرگ را خیلی نزدیک دیده بود. از فردا بیمار شد. همش میخوابید. سرش گردنش گلوش چشمش گوشش درد میکرد.
از خانه بیرون نمیرفت. رفت دکتر . دکتر بیماری ای تشخیص نداد. چشم پزشک گفت که چشمش ابتدای اب مروارید است و مهم نیست باید صبر کرد. و من گفتم خوش با حالت چشمت را عمل میکنی و مثل مادر بزرگم خوب میبینی. بیماری ادامه پیدا کرد. کلمه اب مروارید زنگ پیری را به صدا دراورده بود.
باز دکتر رفتیم. جواب ازمایش ها خوب بود. واین روحیه و حالش را خیلی بهتر کرد. و من واقعا هیچی نفهمیده بودم.
امروز سر یک کلمه باز یاد خانم جهانشاهی کرد و با تاسف سر تکان داد. و من یاد مجله بازنشستگی و شروع بیماری مادرم افتادم. قطعه گمشده پازل پیدا شد. دلیل بیست روز از صبح تا شب خوابیدن و تکان نخوردن و بیمار بودن در یک لحظه برام روشن شد.
صفحه درگذشتگان ماهنامه بازنشستگی

Advertisements