زندگی های خاک نشسته.


زمان متوقف بود یک جایی میان ویدیوی نوار کوچک . چینی های گل سرخی. یک کتابخانه اندازه کل طول اپارتمان. کتری شیر دار قدیمی اشپز خانه نامرتب. ابچکان بالای سینک چراغ های نفتی روشنایی اب گرم کن بوتان گازی. میان کاشی های خاکستری خال خال
بین کاست های قدیمی عکس های سیاه سفید. یک جوانی تمام شده.
و زندگی ای که با تمام حسرت هاش به کندی و با عصا ادامه داشت.
ناهار منزل دوست مامانم مهمان بودم. انگار به دهه شصت یا قبل از ان ؟ قبل از ان سفر کرده باشم. ذهنم را شخم میزنم برای خاطرات قبل از دهه شصت. چی یادم مانده.
چرا هست هرچند که خاطرات سالهای جنگ پر رنگترند حتی انگار دیروز جنگ تمام شده باشد. انگار تمام عمرم جنگ بوده.
زمستانهای پربرف یادم میاد. و ادم هایی که دیگر نیستند. بوته های کم پشت چهارشنبه سوری . حتی یادم نیست چطوری زنها در خیابان مانتو روسری نداشتند. پا ها یادم میاد با جورابهای نازک و کفش های پاشنه بلند. کیف دستی ها تا اندازه دامن ها. مغازه هایی که ویترینشان بلند بود. امشب همین قدر برایم کافی است. نوستالوژی تلخی بود زندگی دهه شصت. تمام زندگیم را پر کرده. بلعیده حتی
دلم نمیخواهد اینقدر پیر که نه فرتوت شوم. زمان را که نمیشود نگهداشت. باید تن به خفتش داد. کم کم همه زندگی ها فرسوده میشوند.

Advertisements