نگاهی دیگر ……..


در  نوشته زیر یک جمله کلیدی داره که نویسنده روش تاکید کرده جدا از اون جمله. و جدا از اینکه هیچ زن و هیچ مردی لایق خیانت نیست.
نگاه جامعه مرد سالار ما به زنها همیشه از انها نوع دوم ساخته. نگاهی که زن را مانند ابزار کالا و شی می پندارد.یک نگاه رباتیک که همه جامعه چه زن و چه مردچه روشنفکر و غیره به زن نگاه رباتیک دارند. نگاهی بدون دیدن بعد اصلی زن که بعد عاطفه است. بد شده ایم.
جامعه یاد داده که خانه داری شغل نیست. مدیریت خانه بچه بزرگ کردن به امور خانه رسیدگی کردن وظیفه زن است. شغلی که نه حقوق دارد نه بیمه نه بازنشستگی و نه تعطیلات.
و همیشه این مرد است که منت کار کردن و پول دراوردن و چرخاندن اقتصاد خانواده را بر سرزن میگذارد . زن نادیده گرفته میشود.
مردی خارج از شهر محل سکونت خانواده اش زندگی می کند. برای زندگی زحمت میکشد. برای اداره خانواده. مرد تنهاست . شاید گاهی برای تامین نیاز های بدنی و عاطفی کار هایی هم میکند.
زن زحمت میکشد برای خانه و زندگی زن تنهاست. شاید گاهی برای تامین نیاز های عاطفی و جسمی کار هایی هم میکند.
صورت مسئله یکیست اما بار تعجب حتی در مورد خود من متفاوت است. ایا همه ما مرد را مجاز به خیانت میدانیم و زن را نه.
خواندن نت بد نیست .حس میکنید زنهایی که در میابند همسرشان در زندگیش فرد دیگری است و این کاملا قانونی و مجاز است درگیر چه احساساتی میشوند.

نویسنده نوشته زیر محمد است .  و….. البته مجرد است.

______________________
و این داستان

محمد مینویسد.
زنگ زد که اگه تهرانی بیا همو ببینیم، همکلاسی دوران ارشدم بود، دوسالی میشد ندیده بودیم همدیگرو…
دم ظهر رفتم شرکتش و شروع کردیم خاطره گفتن و حرف زدن از زندگی این روزهامون، موقع ناهار دعوت کرد خونه اش، زنگ هم زد به یک نفر که امروز مهمان دارم و از اون غذا خوشمزه هات درست کن…
تو خونه اش، یک خانم خیلی خوشتیپ و متشخص بود که بعد از سلام و احوال پرسیهای معمولی ازمون پذیرایی کرد و رفت تو آشپزخونه، بهش گفتم فلانی، این دختر کی بود؟!
خیلی راحت برگشت گفت، دختر نیست، پارتنرمه، شوهرش مثل شماهاست، اقماری کار میکنه، 24 روز عسلویه است، 6 روز تهران، اون مدتی که تهران نیست، زنش میاد پیش من…
سرم گیج رفت، حالم بد شد، نمیدونستم چیکار کنم و چی باید بگم، فقط بلند شدم اومدم بیرون، هر چی گفت چیشده و چرا میری؟ هیچی نتونستم بگم، یک چیزی گیر کرده بود تو گلوم، یک چیزی تو سرم داد میزد مثل شماهاست…مثل شماهاست…
یاد همه اون آدمها و همکارام افتادم، همه اونهایی که بخاطر درست کردن یک زندگی بهتر واسه خانوادشون از همه چیز گذشتن و ای داد و بیداد بیا و ببین چخبره، غافل از خانه و خانواده….

Advertisements