خواهر شوهر از این خواهر شوهر ها


اگر خواننده قدیمی وبلاگ باشید ممکنه این داستان را خوانده باشید. البته نه تو این وبلاگ تو وبلاگ بیداری خوابها.  و نه با این متن.

اولین بار که یک مطلب را دوبار میگذارم. اما اینبار از یک جهت دیگه تعریف می کنم.

اول شبی سر دسر درست کردن سر صحبت با مامانم باز شد. در باره زن دایی هاش و اختلاف با خاله هاش. . همان اختلاف عروس و خواهر شوهرو وقایعی در پرده ابهام مربوط به قبل از تولد من.
من نه گذاشتم و نه برداشتم و گفتم حالا دایی جان شما هم چرا رفته بود دوست دختر شوهر دار گرفته بود.
مامانم یک لحظه سکوت کرد. بعد حرف را جمع کرد که خوب اینها هم کلاسی بودن و از اول هم دیگر را میخواستند.
پرسیدم خوب همان اول چرا با هم ازدواج نکردند.
گفت که اون موقع ها دلال میامد تو خانه حاجی های پسر دار دختر های بازاری های دیگه را معرفی میکرد. تهران یک بازار بوده گویا فقط ملک خانوم را دلال معرفی کرد گفت روزی صد تومن درامد داره و اله وبله وخلاصه به خاطر در امد خانم که بعدا معلوم شد که حقیقت نداشته دایی جان سر سفره عقد نشسته. البته این دومین سفره عقد دایی جان بوده. با وجود علاقه اش به دختر عمه اش
این دختر عمه را من به روزگار پیریش رسیدم خوب خط قرمز بود مثلا باهاش معاشرت نمیکردن. اما سیما جان همچنان کمند موهاش فریبنده بود. و صورتش بسیار زیبا.
بعد از دهنم پرید که به خاطر سیما جون ه دایی جان سر ازدواج اولش از سر سفره عقد فرار کرده بود.
مامانم قشنگ هنگ کرد عصبی پرسید تو از کجا میدانی. ؟ نه از سر سفره عقد فرار نکرد. نیامد سر عقد. :))) فک کنید عقد کنون گرفتن مهمان دعوت کردن عروس لباس پوشیده داماد نیامده سر عقد. واویلا.
. خلاصه اینکه بعد ماجرای فرار خیلی شیک دختر عمه را شوهر میدن. دایی جان را هم زن میدن بعد خواهر های داماد وقتی میفهمن عروس انچه می باید باشه نبوده بر و رویی هم نداشته البته نسبت به خاله های مامانم هیچ زنی بر ورو نداشته . بستر را برای روابط برادرشان با دختر عمه سیما جان که یک بچه هم داشته مساعد میکنند. :)) یعنی دمشان گرم. اینقدر روشنفکر مادر بزرگم تو ماجرا نبوده ان وقت تهران زندگی نمیکرده ((کرمان بوده مامانم هم حیوان خانگی یک بچه اهو داشته. زندگی ما را ببین.)) پدر بزرگم اداری بوده ماموریت میگرفته شهر های مختلف.
یک چنین خواهر شوهر ها هم وجود دارند. واین جریان ادامه پیدا میکنه تا همین اواخر که نوه های ملت هم عروسی هاشون را گرفته بودند و عیال وار شده بودند. این دم اخری ها دایی جان سکته مغزی میکنه خاله کوچیکه میره دیدنش و در گوشش جوری که زنش بشنوه میگه بیا شمال من سیما را میارم ویلای خودمون ببینیش حالت جا بیاد. خوب شی. فک کنید ادمی که رو صندلی چرخداره. و زن دایی جان در جا تفرین میکنه که الهی به خونه ات نرسی و بمیری.
خاله جون به خانه میرسه ولی توی خانه سکته میکنه چند روز بعد ودیگه هیچی زودتر از برادرش میمیره.
یعنی سق بعضی ها واقعا حقه؟
موضوع هم از سر دسر ونفرین اینها شروع شد و به اینجا کشید.
از همان موقع ها هم این داستانها وجود داشته تازه نیست. همچین خواهر شوهر هایی
واقعا خدا نصیب نکنه. خدا جمیع رفته گان شما را بیامرزه. هیچ کدامشان دیگر نیستند.

Advertisements