گاهی هم


من همیشه نوشته ام. هر جور بوده این وبلاگ به روز شده. نه برای کسی که برای خودم.
این نشان میدهد این روزها من خودم نیستم. ادمی زاد است دیگر گاهی حوصله نت ندارد. حوصله نوشتن ندارد. گاهی زندگی تبدیل به یک البیرنت میشود که نمیتوانی ازش خارج شوی. گاهی از هیچی سر در نمیاوری.
پیرزن دورنم مشغول جمع کردن استخوانهاست. (مربوطبه کتاب زنهایی که با گرگها میدوند) پازل استخوانها را سر هم میکند تا برای جان دادنش اوازی بخواند. عین یک سرخپوست از پشت دیوارهای تاریخ.

Advertisements