برزخ قضاوت.


اسمش خاله پری بود. من خاله صداش میکردم. در واقع دوست خاله ام بود.پدرش قاضی بود.
تصادف کرد و پاهش از کار افتاد و چند ماه بعد بیماری قند بینایش را هم گرفت. اون روزها خاله پری خیلی برای پدرش گریه میکرد.
مادر بزرگم میگفت قاضی بودن کار سختی است. به هر حال اگر یک جایی حق نا حق بشه.
بلاخره که خدا جای حق نشسته.
جمله ها را حفظ کرده ام مثل هر چیز دیگری که میشنیدم و حفظ میکردم معنیش را نمی فهمیدم. الان بعد سالها معنی حرف مادر بزرگم را درک میکنم.
نمیخواهم یاد اوری کنم که قضاوت تنها کار خداست و هیچ کس حق پیش داوری و قضاوت را برای کسی ندارد حال انکه ما مرتب در حال قضاوتیم. پیش داوری میکنیم. عجله میکنیم دهانمان را باز میکنیم یا باز نمیکنیم و دردش را میکشیم.
ماجرای ریحانه را دنبال میکردم. دختری که مردی را کشته که میخواسته به او تعرض کند. از قضا مرد پزشک بوده و از کارمندان یک وزارتخانه مهم.
این بار از طرف دیگر ماجرا را دنبال کردم خبر هایی که از هفت سال پیش جسته وگریخته در باره این پرونده در اخبار درج شده.
دلم نخواست جای قاضی پرونده باشم. دلم نمیخواهد جای هیچ قاضی باشم. پیدا کردن حقیقت کار مشکلی است. هرکس روایتی دارد. هر عمل توجیهی دارد. از میان اینهمه روایت پیدا کردن واقعیت مشکل است.
اصلا منظورم این نیست که ریحانه مقصر بوده یا مستحق اعدام است. از نظر من نیست.
کل ماجرای قضاوت کردن موردنظرم است.

Advertisements