این موقع سال…. و آن جادوی یاسمن.


این موقع سال که میشه خاطرات پر میکشند به سالهای خیلی دور…خیلی دور.
خاله ام وقتی دانشجو بود معلم دبستان بود. این موقع سال که میشد شاگرد هایش برایش دسته دسته یاسمن میاوردند. بوی یاسمن ها خانه را پر میکرد. یاسمن ها برای من جادوی بو وزیبایی بودند.  ان سالهای اطراف خانه پر از باغ بود. باغهایی که اپارتمان نشده بودند. قرار بود یک سال پاییز من هم به مدرسه بروم.اما یاسمن نداشتم برای معلمم ببرم.
بلاخره یک سال برای حیاط مادر بزرگم دوتا درخت یاسمن خریدیم. کاشتیم. ونشستیم به تماشای بزرگ شدنش و گل دادنش. ما هم در جادوی یاسمن سهیم شدیم.
خاله ام دانشگاه را تمام کرد. به دبیرستان منتقل شد.کسی دیگر برایش دسته دسته یاسمن نمیاورد.
خاله ام فوق العاده زیبا بود. سالی که درسش را تمام کرد سفر اورپا رفت. عکس های زیبایی گرفت . عکسهایی در ونیز با خیابانهای پر اب و قایق های زیبا. عکسهایی از پاریس با برج ایفل عکسهایی از میلان با میدان های پر پرنده. عکسهایی از رم با مجسمه هایی بی نظیر
عکسایی با لباس قرمز. عکسهایی پر رنگ و زیبا اما…..
ان پاییز بیمار شد. زمستان به بیماری گذشت. بهار امد. یاسمن ها گل دادند. خاله ام زندگی را برای زنده ها گذاشت. اولین بار که یاسمن را چیدیم برای او بود. روی خاکش گذاشتیم. خاکی که هنوز سنگ نداشت.
مادر بزرگش میگفت چشمش کردند. یک سال ……. یک شب بعد از باران …دیوار همسایه هوار شد روی درخت یاسمن. که هرگز پر وبال نگشوده بود. جادوی یاسمن ان سال تمام شد.

هرگز به بنفش روشن یاسی نگفتم. هیچوقت یاسمنی نکشیده. یاسمن ها را همیشه از روی شاخه در خیابانها بوییده ام.

Advertisements