ان روز ها که شوهر ترانه به قتل رسید.


یک روز همین موقع های سال بود. ترانه زنگ در خانه مادر بزرگم را زد . در را که باز کردم با ابرو های پر سر تا پا مشکی پوشیده بود. ازش پرسیدم چرا مشکی. گفت پدر بچه ها به رحمت خدا رفته.  درست جمله اش همین بود بچه کوچکش دوساله بود.
چند روز بعد همسایه دیوار به دیوار با لهجه شمالی گفت.مگه نمی دونستی. یک مدت بود شوهرش گم شده بود تو جاده خراسان جنازه اش پیدا شد. ختمش یک بساطی بود ترانه تو یک اتاق خوابیده بود سرم به دستش بود.

باورم نمیشد.
ترانه تمام مدتی که عزا دار بود و قبل از اون دو ماهی که بی خبر بودم ازش صبح ها با من میامد ورزش. شیرینی خانگی میپخت برای مغازه ها. اشپزی درس میداد. زیبابود از ان چشم های تیله ای سبز داشت.با مژه های برگشته بلند مشکی. همیشه زیر چادرش مقنعه میپوشید و صورت گرد تپلش در کنتراست سیاهی چادر و سفیدی مهتاب گونه پوستش مثل بقیه زنهای افتاب مهتاب ندیده می درخشید. خانواده مذهبی بودند که بعد انقلاب خانه رو به رویی مادر بزرگم را خریدند. دو برادر بازاری که شریک بودند. یکی طبقه پایین مینشست که زنش ترانه بود و دوتا پسر داشت. برادر جوان تر طبقه بالا مینشست و زن عقد کرده بود.بعد ها عروس را به همان خانه اوردند. خانه همچنان از زمانی که هر دو طبقه یک واحد بود یک تلفن مشترک داشت.
گفتند همه چیز از وقتی شروع شد که ترانه اینها عروس تازه ای به خانواده شان اضافه شد.
میگفتند عروس تازه برادری داشته که با ترانه وارد ماجرایی شده بود. بعد از مرگ شوهر ترانه میامده ترانه را میبرده دماوند. بعد مرگ شوهر ترانه همچنان در همان خانه با جاری و برادر شوهر وبچه هایش زندگی میکرد. یک روز ترانه امد و برای حج واجب حلالیت طلبید و برای رفتن به مکه خداحافظی کرد. من دیگر ترانه را ندیدم. از مکه که امد در فرودگاه بازداشت و زندانی و سر انجام اعدام شد.
هنوز باورم نمیشه.

یک روز توی تابستان بود  از همان همسایه شمالی سراغ ترانه را گرفتم.  گفت  مگه نمیدانی ترانه را گرفتن شوهرش را کشته.
و داستان را اینجوری تعریف کرد.
با برادر عروس شان رابطه داشته. » او گفت رو هم ریخته بوده «یک شب به شوهره ارامبخش میده. بیحال که میشه دوست پسرش میاد با دسته هونگ میزنه تو سر شوهره. شبانه جسد را جمع میکنند میگذارند توی صندوق عقب ماشین خود مقتول . دو روز ماشین همین کوچه پشتی بوده  قایمش کرده بودند مثلا.

. قالی را میشویند . بعد جنازه و ماشین را ول میکنند توی جاده دماوند.
به پلیس اعلام میکنند که مرد گم شده. چند روز بعد جسد در جاده پیدا میشود.
همه این اتفاق ها در خانه ای میافتد که برادر مرد طبقه بالا زندگی میکرده و دو بچه هم حضور داشته اند. شاید شبهای بی شماری به شوهر قرص خواب میداده ومعشوق را در زیر زمین  خانه میدیده.شاید هم سر انجام یکی از ان شبها شوهر بیدار میشود و مچگیری میکند.
میشود یک زنی اینقدر شجاع باشد. بدون ترس. من باورم نمیشود.معشوق را نیمه شب در حضور همسر به زیر زمین ببرد. این قسمتش برای مه هیچ وقت روشن نشد. که ایا مرد را در زیر زمنی برای کشتن شوهرش پنهان کرده بوده. ویا چیز دیگری؟
بعد مرگ شوهر رفت امد های ترانه برادر شوهر را مشکوک میکند . تلفن ها ترانه را کنترل میکنند. قالی را میدهند ازمایش. در قالی رد خون دیده میشود. چون جسد مرد لباس خانه به تن داشته . مشکوک به قتل در خانه میشوند.
به هر حال ترانه وان مرد.محاکمه و به اعدام محکوم شدند. بچه ها بی سرپرست شدند.
تابستان سال بعد بود که برادر کوچکتر موقع بازی والیبال سکته میکند و میمیرد. وزنش میماند همان جاری ترانه با دو دختر بچه که بزرگترینشان چهار سال دارد.
به عید نرسید ه جاری ترانه در تصادف رانندگی کشته میشود و بچه های او هم بی سرپرست میمانند.
مردم سرنوشت های عجیبی دارند. این برای من معماست.
که ایا واقعا ترانه شوهرش را کشته بود.
ایا برادر شوهرش پاپوش برای ترانه ندوخت.
و چه سرنوشت عجیبی داشتند بچه هایشان که همگی یتیم شدند.

این شبیه یک نفرین است.
بعد تمام این مرگ و میر ها خانه انها تا زمان به سن رشد رسیدن بچه ها وقف تکیه شد. و مرتب مراسم و عزا داری به مناسبت های مختلف در ان گرفته میشد. وای به حال ما!!
تا بلاخره یک روز خانه فروش رفت و تبدیل به یک اپارتمان هشت طبقه شد.
امروز یک اهنگ شنیدم. اهنگ کوچه بن بست. یاد کوچه مادر بزرگم و سرنوشت ان خانواده افتادم . وتصمیم گرفتم بنویسمش.

Advertisements