از ارزو ها


گاهی از ارزو ها.
دلم شمال میخواد از ان شمال ها با دوستهای خوب و هماهنگ .از اون شمال ها که تا صبح بیدار میمونی و کنار دریا اتش روشن میکنی و مینوشی و میخندی.صبح از اون صبحانه عالی ها میخوری و تا بعد از ظهر پیاد روی میکنی. وسر تو تو هر سوراخی میکنی از دوشنبه بازار تا سوراخ حلزون های ریخته تو راه نیم راه. بعد میای خانه غذای شمالی میخوری لزوما این غذا باید دست پخت زن پدر دوستم باشه. مثلا باقلی قاتق با ماهی شور. یا از ان ماهی سوخاری های رستوران لاویج توی نور. با غذاشون ناز خاتون هم بیارن مثلا. بعد عصری کنار شومینه چوبی ولو شی و اهنگ گوش بدی و اتش تما شا کنی. ولخت و بی حس اتیش بازی کنی دم غروب بساط اردور و اب میوه را راه بندازی برای درینک. اهان یکی دوجعبه شیرینی خوب هم از اینجا برده باشی برای چایی های بعد از ظهر. از اون مسافرت ها که پای ظرفشویی چند نفری وایسی و فقط چرت و پرت بگی تیکه بندازی.
مثلا بشینی و پوکر بازی کنی. یا بزنی مست تو هوای دریا بیرون پیاده روی.همش بگی و بخندی. یا تو فضای باز مثلا والیبال بازی کنی یا حتی قایم موشک. شب تا صبح بارون بباره و با خیال راحت صدای بارون را تو نور شمع گوش کنی و از صدای دریا لذت ببری. وسرت روی سینه اش باشه.
از اون مسافرت ها که موقع برگشتن غمت بگیره. دم برگشتن هم یک عالمه ملون و پرتقال و نارنج با خودت بیاری. و البته چند کیلو اضافه وزن.
یک همیچین فانتزی های دارم.
موقع برگشتن تعداد بسته دستمال کاغذی هایی را که دوستان تمام کردن بشمری و بخندی.

Advertisements