دنیایی که عاشق بود


اینجوری که به وبلاگ همدیگر سر نمیزنیم. اینجوری شده که بی صدا فید خوان را باز میکنیم و رد میشیم.
اینجوری شده که داغ به دل بعضی ها میگذاریم. بلی میگذاریم.
اینجوری شده که باران میاد . به فکر فرو میریم. به داغ گذاشته شده فکر میکنیم. و سکوت میکنیم. داغ دل ادم ها را نباید تازه کرد. اینجوری شده که لحظات خوب را طی میکنیم. کاپ پر از چای را برمیداری از جلو شومینه به جلو پنجره کوچ میکنی و سیگارت را با یک منظره تازه از بارون روشن میکنی.
اینجوری شده که نصف شب بیدار میشی و با چشم های نیمه بسته سایه اش را میبینی و در ارامش دوباره به خواب میری.
اینجوری شده که با هرچی پشت سر گذاشتی و هرچی بوده و گذشته باز ارام میگیری. مثل حس ادمی میمونه که یک طوفان را پشت سر گذاشته و از دریا برگشته واز سفت بودن زیر پاش و حس ماسه های مرطوب ساحلی احساس ارامش میکنه. چنین حالی دارم.

Advertisements