خاله نصرت


نصرت اسم مردانه است این اسم را بعد ازدواج روش گذاشته بودند . نصرت الزمان.
ما خاله نصرت صداش میکردیم. فک کن زبان ادم به نصرت زمان بچرخه ان هم زبان یک بچه. بزرگتر ها مثلا مادر بزرگم نصرت الزمان صداش میکرد که میشد نص زمان.
زنی بود برای خودش. با پوست تیره و چشمهای عسلی روشن. همان دماغ مینیاتوری ارثیه خانوادگی را داشت. همان که مادر بزرگم مادرم ومن و دخترم هم داریم با همان نیمچه غوز . بفهمی و نفهمی. همانی که دختر های فامیل ما به داشتنش معروفند. دماغ مینیاتوری وچشم های عسلی مثل مهر و امضا.
خواهر مادر بزرگم بود. مهربان ترین موجود روی زمین. به مهربانی مادر بزرگم. لاغر و ظریف. با دست پختی فوق العاده. خیاطی ای عالی و خانه داری ای زبان زد.
استوره سلیقه. فکرش هم خوب کار میکرد. کنار دست پدر توی کارگاه طلا سازی گوشواره خوشه مروارید نخ میکشید و یا کنار دست پدر شوهرش توی کار گاه انها اجازه داشت مفتول بکشد. برای ملیله کاری.
کتاب تاریخ فرانسه را از حفظ بود. توی مجله خوانده بوده و برای بچه ها به جای قصه تعریف میکرد. مجله نمیدانم چی.
فامیل را دور هم جمع میکرد سمنو پزون و اش رشته چهارشنبه اخر ماه صفر میپخت.
شب هایی را رقم میزد که با خنده تا سپیده صبح که حضرت فاطمه پنجه در سمنو بزنه ادامه میافت. و همیشه هم ما موقع امدن حضرت فاطمه و پنجه زدنش در سمنوی داغ خواب بودیم.
سیگار هما میکشید. تا روز اخر . هیچ وقت فکر ترک کردن سیگار نبود. انگار سیگار کشیدنش براش یک نوع احترام بود یک نوع شاخصه. تابستانها توی حیاط کنار پدر بزرگم می نشستند و چایی لیمو میخوردند و بعد چایی پدر بزرگ و خاله نصرت سیگار روشن میکردند و مادر بزرگم یک زیر سیگاری دیگر میاورد.
زنی بود که انگار به کمال خلقت رسیده باشد. کمال در ان روزگار. من اینجوری فکر میکردم. خاله نصرت در کمال بود.
خواهر

Advertisements