یک سه شنبه تعطیل.


از همان اول هیچ وقت شب هایی تعطیلی خانه نبود. میرفت و تعطیلات هر چند روز که بود تا اخر تعطیلات نمیامد. برام مهم نبود . شوهرم که نبود من مادر بچه ها بودم. همیشه با بچه ها خوش میگذره. وطی این سالها و سالها نه هرگز من یک تعطیلی بیرون بودم و نه او یک تعطیلی خانه بوده. دیروز به رسم شبهای تعطیل عصر بود ولو شده بودیم وتلوزیون نگاه میکردیم. در باز شد و امد.
چند دقیقه بعد من جمع کردم بیام بیرون. گفت که دیدن مادرم نیامده خوب مادرم دختر خاله اش است فردا ناهار میاد.
معلوم بود تلخ است تلخ. به من مربوط نبود.ظاهرا من بودم یک شب تعطیلی بی برنامه. ولی خوب گذشت.
امروز ناهار درست گردیم و بعد از ظهر با بچه ها امد دیدن مادرم. وقتی هست من یک کلمه هم حرف نمیزنم. این ادم و مادرم تمام زندگی و جوانی من را تکه تکه زیر صلاح ومصلحت هایشان زیر تصمیم گیری هایشان ……له کرده اند.
امد و نشست. مادرم پرسید خوب چه خبر ها. من در سکوت سالاد درست میکردم. بچه ها هم توی اتاق بودند. زد زیر گریه. به هق هق.گند زد به روزمان
من فکر کردم مادرش چیزی شده. خوب سنش زیاد است گفت که نه خوب هستند.
اخرش هم معلوم نشد چه دردی داشت. بعد بهتر شد.
حالم به هم ریخت. شاید طی این سالها از خیلی چیز ها صرف نظر کردم. که کردم. از انسانی ترین حقوق خودم به عنوان یک زن. یک زن که البته نه یک انسان همیشه تنها بودم بارها و بارها خون گریسته ام. و کسی نفهمیده.
به این نتیجه رسیدم یا با مخاطبش دعوا کرده . یا افسردگی داره. گوجه فرنگی هار را مرتب خلال میکردم. تبدیلش میکردم به مکعب های مساوی. بازی که میدانم نه از سر سلیقه بلکه برای منظم کردن افکارم است. خیار ها را درست به همان اندازه خرد کردم و فکر کردم. دیگر به غیر از بیماری بچه ها و غم بچه ها هیچ چیزی وجود ندارد که ناراحتم اینطوری که بزنم زیر گریه.
فکر کردم شاید یاد پارسال و بیماری دخترک افتاده. وبه خودم نهیب زدم به من مربوط نیست.
زیر اوار زندگی من سنگ شده ام. مثل سنگ زیرین اسیاب. پر از ضربه هایی که پی در پی بر من فرود امده. هیچ وقت دلم نخواسته قهرمانی شهیدی باشم که الان هستم. سنگ شده ام یک سنگ سیاه محکم . بی دل.
ولش کن. فردا کلاس دارم. درس دادن همیشه ارومم میکنه.
فکر رفتن هستم.
و مهمتر از همه اینکه….میدانم چطوری احساساتم را در سکوت کنترل کنم.
بیرون پنجره توی خیابان بوق یک ماشین گیر کرده. صدای ممتد بوق میاید. ومن فکر میکنم مسلما رفتار امروزش فکر من را مشغول کرده.
صبح خواهد شد
وبه این کاسه اب
اسمان هجرت خواهد کرد.
باید امشب بروم.
شعر فکر کنم از سهراب باشد.

Advertisements