ک سال هم روزه بودم خانه دوستم. رفته بودیم پشت بوم با هم یک چیزی بپزیم. فک کنم حلوا. یک گاز رو پشت بوم داشتن. حلوا را پختیم از بوش گیج ها گیج. بعد دوستم از رو پشت بوم نگاه کرد گفت خوب نگاه کن افتاب غروب کرده. ادانه بریم پایین. رفتیم چایی ریختیم . حلوا را گذاشتیم جلو مون با چایی . چایی اولی که تمام شد. اذان گفتن. شاید یک دقیقه تو چشم همدیگر خیره بودیم. :))
اون موقع افطار حدود هفت و نیم بود.
الان ساعت هشت و بیست و سه دقیقه است و هنوز افطار نشده. خدا قوت روزه داران عزیز. ظلمه به خدا. ما را هم دعا کنید. قبول باشه.

Advertisements