خاطرات ما رمضونی.


مادرم یک زن دایی داره که دختر نداره. وقتی بچه بودم خیلی مشتاق من بود.میامد دنبال من را سوار ماشین میکرد و با خودش همه جا میبرد.
این خانم محترمه از خانواده های بسیار مذهبی و مومن هستند. چادر ومقنعه و چونه بند وحجاب دوبل از قدیم ایام پشت فرمان ماشین مینشستند مثل یک راننده تاکسی . یک بار ماه رمضان خانه ایشان بودم بعد از خوردن ناهار رفتیم منزل اقوامشان. صاحب خانه ازشان پرسید فهیمه جان روزه ای ؟ ایشان فرمودند اگر خدا قبول کنه. قاعدتا چشم های من گرد شد.
وقتی صاحب خانه رفت بیرون . فهیمه خانم رو به من کرد و گفت من که روزه نیستم خدا هم قبول نمی کنه. گفتم اگر خدا قبول کنه روزه ام.
یکی از چیز هایی که همیشه ذهن من را مشغول میکنه کنتراست های زیادی است که ادم ها در شخصیتشان دارند. البته این خانم الان هم با توجه به سن زیادش و اعتقادات مذهبیش هنوز متعادل است. ای کاش همه اینجوری دین مان را حفظ میکردیم.

Advertisements

یک دیدگاه برای ”خاطرات ما رمضونی.

  1. به نظرم کسی که توصیف کردید متعادل نبوده اولش. شاید من بد خوندم. اولش نبوده و بعد شده؟ این کنتراست چطور حفاظت از دینه؟ اممم فکر کنم کلا بد خوندم پست رو.

    • با توجه به خانواده مذهبی اش و تربیت مذهبی اش اصلا تحت تاثیر انها نبود. متعصب نبود. شر و ور های دینی را میگفت اما بهشان اعتقاد نداشت کنتراست همین بود. حجاب سفت وسختش و عمل نکردن به دستورات نماز و روزه و دروغ نگفتن اینه
      فرانک نمیشه که خاطرات را تغییر داد. من همون که یادم مانده نوشتم. شما قضاوت یک بچه شیش هفت ساله را ببین در مقابل رویداد ها.

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.