روز های از جنس خرداد


چرا ادم ها فکر می کنند ادم هایی که وبلاگ مینویسند ادم های بدون دردی هستند. به خصوص اگر چس ناله نکنند؟
بعد هیچ دردی هم به عمرشون نداشتند . ؟
_____________
از راه که میرسم ساعت نزدیکه هفته . عود را روشن میکنم. خرید ها را جا به جا میکنم. کلافه ام خیلی کلافه.
با بی حوصلگی جوری که جمع جور ها نظم ترتیب هایی که صبح به اشپزخونه دادم به هم نخوره. یک قابلمه در میارم .
زیر قابلمه را که روشن میکنم اب جوش امده چای را روبراه میکنم. کلافه ام کلافه.
امروز استاد مجبورم کرده که ورقه های نقره را جمع کنم و تبدیلشون کنم به لوله تو خالی. لوله ها را با اره ببرم شدند اندازه مونجوق و بعد مفتول های نازک جوش بدم روی اون منجوق ها. فکر میکرد کار خیلی سختی گفته ومن چند روزی سر گرمشم . اما به همون سرعت خودش جوش کاری ها انجام شد. دستم امده.
مدرک این جواهر سازی را برام نوشته. البته به شوخی گفت میگیریش اگر بتوانی سه تا جوش تمیز بدی که میدانم نمیتوانی. اما اشتباه میکرد. همان یک ساعت اول دستم مثل سابق راه افتاد. اما خسته ام خسته و کلافه. کار به دقت زیادی نیاز داشت.
میام سراغ نت. میبینم که برام پی ام امده. یک پی ام پر از حس های خوب. قشنگه که کسی توی زندگی ادم باشه که در بدترین شرایط هم که باشه. به محض دسترسی به نت یک چنین متن پر احساسی برای ادم بنویسه. زنده میشم و زندگی میگیرم. و خوشحال میشیم که به عهد نابسته و نا نوشته ام پایبند ماندم.

میر

Advertisements