پراکنده نویسی هایی از یک ذهن بهاری.


یک بعد از ظهر نیمه ابری و ولرم بهاری وقتی گرمایی تابستانی مخموری بهاری را به بی حالی تبدیل میکند. بعد از ظهر بلند و عصر های طولانی کسل هر کدام به بلندای یک عصر جمعه .به یاد میاورم که من ادم روزهای بلند نیستم. خودم را وادار میکنم از سبز های نوبهاری و گل های بیشمار کامی بگیرم. که نمیشود. چیزی کم است. چیزی که اینقدر کم بوده حای کم بودنش گشاد شده. مثل جای پیچی که هزر شده باشد. همان را که میدانم چیست و کتمان میکنم . دنبالش میگردم. چرا چرا میکنم. که چی که چی میکنم. شاید در یک رمان بلند بشود یافتش و یا انقدر مبتذل که با سریالهای در پیت ترکی پر شود.
اسمش را میگذارم یاس فلسفی بهاری. در شبهای کوتاه و خنک بهاری رد پایی می جوییم از پاییز زمستان .
با حسرت به برف های باقی مانده کوه خیره میشوم. وخدا را شکر میکنم که درکوههای شمال تهران هرچه نباشد 9 ماه از سال میشود  زیر درخشش بی شرم خورشید از دور سفیدی برف را تماشا کرد.
دور برم را نگاه میکنم.  نسلی که امده. نسلی که دیگر به چشم میاید.

زیر رگبار جوانی اش زندگی میجویید.

نسلی  که زندگی را برای نسل من بی رنگ میکند.

نسلی با دختران بد اخم درست مثل زمان ما. دخترانی پوشیده در مقنعه و مانتو . دختران ابرو در هم …..

ویا دختران بد. به عبارتی خراب. این را راننده تاکسی میگویید. می پرسم ببخشید از کجا معلوم است اینها خراب هستند. اشاره میکند به صدای غش غش خنده شان. چهره های مملو از جوانی شان با زیر ابرو های یواشکی دستکاری شده وارایش های ناشیانه ومقتعه های عقب رفته شان. دخترانی که از جلو در دبیرستان قضاوت میشوند.
دلم بارانی میشود. اصلا میبارد. اما درون خودش.
و پسران خوبی با چشم های ارایش کرده.

نسلی با

دخترانی با رفتار های پسرانه و پسرانی با ظاهر دخترانه. کجا میرویم ما. اگر روزی توانستیم جلو ابر ها را بگیریم تا نیایند. تا اسمان ابری نشود. میتوانیم انسان را از خصلت هایش جدا کنیم. از نفس کشیدن از غذا خوردن از دفع کردن واز رفتار جنسی داشتن.

راه رفتار جنسی را که محدود میکنیم در جامعه ای که کل جهان اش یک دهکده است.  مگر چند ماه میتوان روزه دار بود؟

بی راهه ها خود را نمایان میکنند. بگذریم.

واز قصر طلایی هایی که از دیوار خانه ها بی تابانه مثل سینه های زنان ملتهب بیرون زده لذت ببریم. بگذریم. در این سور رئال زندگی تاریخی مذهبی مان بی تابانه منتظر نتیجه نشست پنج به علاوه یک باشیم. قیمت دلار را پی گیری کنیم. و از گرانی و بی برکتی پول غر بزنیم.
پست را به پایان می برم بی نتیجه گیری پستی که مقدمه اش میتواند مقدمه یک رمان باشد. میتواند شروع یک اتفاق خوب باشد. مقدمه ای که حتی می تواند همان یک روز خوب باشد. فعلا که زندگی در دوران پست مدرن انسجام و انتهایش سپرده شده به ذهن مخاطب. این داستان نه یک درام بد عاقبت است با پایانی غم انگیز و نه یک فیلم هندی است با عاقبت خوب.
این روزها چقدر دلم میخواهد که فیلم ها عاقبت به خیر باشند.

Advertisements