مادر بزرگم.


هیچ وقت با مادر بزرگم نرفته ام شهروند. شادی هم رفته ام یادم نیست. اما بچه که بودم زیاد با مادر بزرگم فروشگاه میرفتیم. اون وقتها یک فروشگاه زنجیره ای بود به نام فروشگاه فردوسی . با مادر بزرگم تفریحمان فروشگاه رفتن بود.
خوب مادر بزرگم دوسال ونیم است که فوت کرده. و هنوز خاکش را ندیدم. شاید برای ان باور ندارم.
امروز توی شهر وند یک خانم مسن را دیدم. و خیلی خودم را کنترل کردم که اشک هام سرازیر نشوند. شاید سه بار دیدمش و هر سه بار بغض گلوم را گرفت.
اینجا دنیاست دیگه . کاری نمیشه کرد.

Advertisements