قرار عاشقانه ات.


علت عاشق ز علتها جداست.
مولوی
میدانستم عزیزترین موجود زندگیت . مادر بزرگت بود.
باید میامدم وتسلیت میگفتم…رو به رو شدن با تو که عزادارش هستی برام سخت بود.
تمام جراتم را جمع کردم زنگ زدم و گفتم که میخواهم به دیدنت بیایم.
گفتی که نمیرسی. از جایی که هستی با این وضع ترافیک ….بعید است که برسی. ته صدات تاسف بود تا غم.گفتی که فردا هستی و بیایم. گفتم که فردا گیر هستم. زنگ میزنم. فکر کردی قهر کردم.
نزدیک ساعت ده بود که زنگ زدی. میخواستی من را حتما ببینی.
تا شمع ها را روشن کنم وتا ازمیان مشکی ها لباسی انتخاب کنم . پشت در بودی….نگاهت ابریشمی بود وقتی برای بوسیدن گونه ام خم که نه تا شده بودی. شمع ها را از توی ایینه دیدی.
کنارم نشستی با ارامش. با هم سریال های من را دیدیم.
درباره موضوع های همیشگی خندیدیم. ودوباره که چای خواستی..دستت روی ساق پایم مسیرش را به سمت بالا طی کرد. و نگاهت از خاکستری شروع شد. وبه سبز تیره تا عسلی روشن لبخندت را همراهی کرد. دلم صدای سازت را خواست. ان وقت که الهه ناز از زیر پنجه هایت جان میگیرد. بوی پیپ به خانه زندگی بخشیده بود.
نیت کرده بودی همه را با هم رو کنی. همه جا های خالیت ات را. همه اس ام های دو پهلو ……. دوستانه عارفانه.. همه ترانه های عاشقانه…..و من بی دفاع در مقابل همه ترفندت هایت ….. مثل همیشه.
چایی را که اوردم باخونسردی با چوب دارچین همش میزدی. انگار دست دیگری بود که میل به نوازش داشت.
عاشق این صبور بودن های تو هستم همین عاشقم کرده.
تا لحظه ای که انگشتت از بناگوشم تا خط گردم روی شانه ام خزید. هزار بار در به کائنات التماس کردم که من را خواسته باشی . که ادامه دهی. وقتی من را به سمت خودت کشیدی . زمان ایستاد. وتمام گرمای جهان از سر انگشتانت شعله شد و اتش به جانم زد. به تمام سردی ها. به تمام فاصله ها.
باز هم من بودم تو بودی شمع بود و همچنان عشق حضور داشت.
انقدر عشق حضور داشت که تسلیت گفتن را به قرار عاشقانه تبدیل کند.

Advertisements