برف اسفندی.


وقتی بچه بودم این موقع سال که برف میبارید غصه ام میشد. فکز میکردم نکنه زمستان نره نکنه عید نیاد چهارشنبه سوری نشه. اجیل نخوریم و از روی بته نپریم. سبزی پلوی شب عید وقتش نرسه. نمیدانستم عادت فصول سال اجنتاب ناپذیر است فکر میکرد میشود که تابستان نشود یا بهار نیایید. یا زمستان بماند. یا زمستان بماند . یا زمستان بماند. این شد که عاشق زمستان شدم تا نگران از ماندنش نباشم.
انوقتها مادر بزرگم دلداریم میداد و میگفت. این برف برف نیست. این ته زمستونه که به دل اسمون مانده. زمین  نفس کشیده. ومن با ناباوری گوش میکردم و در شک خودم میماندم. مثل همین حالا. شک هایی که میدانیم بی دلیل است. اما رنج بودنش را با خود حمل میکنیم. شک ماندن زمستان نرفتن سرما. گم شدن بهار میان فصل ها.
دیروز بهار امده بود. گل های گل بهیه بوته به ژاپنی همسایه. سرشار وشاداب.
یاس های زرد جلوی پارک و شکوفه های گوجه پس کوچه های نو بهار.
همه زیر برف ماند.
هفت صبح بیرون زدم. درختها خم شده تا روی زمین سفید یک دست. و همه جا سفید اسمان زمین درختها و دو نفر که داشتند میرفتند. یک زن و یک مرد با دو چتر رنگی  در دست هم با احتیاط عین فیلم ها. منظره ای که بسیار زیبا بود. بهار در زمستان و زمستان در بهار .
_______________
مطلب تازه ای به ذهنم نرسید تا در باره روز جهانی زن بنویسم. امسال شلوغ نمیکنم. سال دیگه عمری بود انشا الله خیلی شلوغ میکنم. :)))

Advertisements