مرگ پایان کبوتر است.


امروز هوا عالی بود از تجریش پیاده برگشتم تا با پا هایم شاید اشتی کرده باشم. دلم سیگار میخواست توی هوای ازاد. به خودم قول دادم تاکسی سوار نشوم و رسیدم خانه یک چایی دم کنم و یک سیگار روی تراس بکشم . چایی را دم کردم یک چوب دارچین هم انداختم توش. سیگارم را برداشتم و به تراس رفتم.
یک سطل قدیمی روی تراس بود که از اب باران پر شده بود. نگاهم که بهش افتاد یک لبوتر درونش افتاده بود و مرده بود. خفه نشده بود سرش روی اب بود و چشمانش به اسمان. اول فکر کردم زنده است وخواستم بیرو بیارمش اما مرده بود. رو به اسمان با چشمان خیلی براق باز. کبوتر در سطل صورتی رنگ تمام شده بود.
خیلی اعصاب دارم این روزها . این هم روش.

Advertisements