اقلا برای زندگی


یک مطلب جدی میخواهم بنویسم. متاسفم که وقتتون را میگیرم. نه اصلا از فقر گرونی و اوضاع سیاسی و اقتصادی یا دلمردگی مردم نمی خوام بگم. یا از داستان وصال و فراغ و نه از عشق زمینی و نه از درد بی درمون تنهاییی. از هنر میخوام بنویسم.
وقتی قراره که هنر مند باشی باید مردم را خوب ببینی. دیدن که نه باید تمام احساساتشان را درک کنی . بتوانی ودقت داشته باشی تا حرف تک تک اندام هاشون را درک کنی بدون اینکه حرفی بزنند. وقتی قراره نقاشی کنی و فیگور کار کنی باید با تمام افکار نگفتنی شون کنار بیایی درک کنی و حسشون کنی.
و…… برای پرداختن به این همه توجه و این همه تمرکز باید یک حد اقلی داشته باشی. باید حد اقلی باشه تا بتوانی حس کنی و حس را انتقال بدی. جوری که یک زن تبتی در ان سوی شن زار ها و باد ها حرف را بفهمه بی انکه زبانت را بدونه.
گاهی اما حس ادم خالی است. زبان ادم بسته است. راه ارتباط هم مسدود میشود.
و سد این ارتباط خود هنرمند است.
واینجا میتوانم نتیجه بگیریم. وجود اون حد اقل ها خیلی مهم است. حد اقل هایی مثل
پشتوانه مالی . ومهمتر از ان پشتوانه دوستی. برای پرداختن به هنر باید ادم ها زیادی را دوست داشته باشی. خودت را دوست داشته باشی. و حس کنی خیلی ها دوستت دارند.

Advertisements