مادر بزرگم


مادر بزرگم زنی ظریف بود. ظریف و سفید و بلوند.و زیبا. بسیار خوش لباس.( خوش لباس هستم اما نه به تنوع اون. خوش لباسیم بیشتر مربوط به رعایت رنگهاست.) تا سال اخر هم کفش پاشنه بلند میپوشید.( من کفش پاشنه بلند نمیپوشم.) و من درست عکسش هستم. دستپختش خیلی خوب نبود. اما یکی دوتا غذا را استادانه میپخت. ( من هم گاهی دستپختم خوب است گاهی نه )گاهی خیاطی میکرد. ( من دست به سوزن نخ نمیزنم )بسیار صبور بود.( من اصلا اون همه خونسرد و صبور نیستم. اما دخترم هست)زبان مادریش فارسی بود اما ترکی را خوب صحبت میکرد ( من هیچ وقت نتوانستم ترکی صحبت کنم.) گل دوست داشت. اما دستش سبز نبود. گلدونها را خشک میکرد.( من گل و گیاه به اندازه اون دوست ندارم اما دستم خیلی سبز است) ندیدم از چیزی بترسد واکنش بد نشان بدهد. یا بر افروخته و عصبی شودیا بهش بر بخورد. ( من زود بهم بر میخورد. عصبی میشوم حتی اگر نشان ندهم.) گریه اش را هیچ وقت ندیدم. فقط وقتی که خاله ام فوت کرد ( من اشکم در مشکم است )
فک کنم نصف شبی خیلی دارم خودم را نقد میکنم به بهانه مادر بزرگم.
از موش هم نمی ترسید. ومن میترسم.
مادر بزرگم میگفت: یک زمانی کرمان ماموریت داشتن. شبها پایه های تخت را توی قوطی اب ( نفت) میگذاشتند. عقرب نیاد تو رختخوابشون.صبح عقرب ها را از توی قوطی خالی میکردند.
دل شیری داشتند به خدا.من یک موش 6 متری خودم دیدم. خواب از فرار کرده انگار نه انگار نوه اون مادر بزرگم.

Advertisements