داستانهای خانه ما


حقیقت اینه که به دخترم ته تغاری خیلی بیشتر از پسرم ازادی عمل میدم. توی همه چیز از جمله دیر خانه امدن و مهمانی رفتن.پطرس فرزند ارشد حالا هم وقتی ایران است امد وشد ها با غر غر کنترل میشه. وقتی میره بیروند ده بار بهش زنگ میزنیم. دوبار من دوبار پدرش دوبار خواهرش.
به هرحال دیشب دخترک ته تغاری کلید خانه مامانم را گرفت دورهمی راه بندازه. من هم کلید دادم. میهمانی گرفت.
امروز که امدم خانه مادرم نیم ساعت نشده همسایه زنگ زد . اسمان وریسمون به هم بافتن.
دیدم داره خیلی اسمون ریسمون می بافه گفتم که دخترک اینجا بوده ومهمان داشتهو من هم نبودم و گوشی دستم هست . خبر دارم بچه ام چی کار میکنه البته در لفافه ایشون کنایه زدن منم گوشه زدم.
گوشی را که گذاشت ته تغاری گفت امده بودن پشت در ایستاده بودن ما هم ترسیدیم کلید بندازن .
گفتم کسی کلید نداره خیالت راخت هر وقت امدی اینجا برای اینکه اینها فک نکنن یواشکی امدی زنگشان را بزن در اصلی را برات باز کنند.
شد 2013 ملت ما هنوز تو کار جاسوسی و فضولی.
قدرتی خدا همه هم قشر تحصیل کرده. دوتاشون دکترن یکی شون وکیل یکی هم کار خانه دار……. زندگی ما را ببین

Advertisements

یک دیدگاه برای ”داستانهای خانه ما

  1. این روزها بیشتر متوجه شدم که چقدر به مردم اهمیت میدم. تا الان فکر میکردم (و بقیه هم تایید میکردند) که حرف مردم برام مهم نیست. اما حالا متوجه شدم همین که یه کاری کنم که باعث بشه دیگران اینطوری در موردم فکر نکنند و یا اونطوری به نظرشون نیام، یعنی به حرفشون اهمیت میدم.

  2. دروغ چرا نازلی جان، منهم اتفاقا وقتی این موارد و خیلی چیزهای دیگر رو میبینم ایمان میارم که اوضاع ایران درست بشو نیست.
    با خودم و دیگران هم رودربایستی ندارم، هیچوقت ایران را دوست نداشتم تا بمانم و بسازم به امید روزی که اصلاح شود. دوست دارم خوب زندگی کنم و در جایی که اینطور نباشد. بهمین دلیل گذاشتم و رفتم و هیچوقت هم دلتنگ نمیشوم. در همسایه های منزل پدر و مادرم هم از این اعجوبه ها زیادند و فقط مایه تاسف!
    جالب اینجاست که حرف که بشود ادعای فرهنگشون آسمان و زمین را به هم میدوزد!
    وقتی استدلالهای سیاسی، فرهنگی، اخلاقی … شان را بشنوی آنوقت است که مرغ پخته هم به خنده می افتد.

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.