یک جایی توی قلبت هست که روزی خانه من بود


اس ام اس دادم
یک جایی توی قلبت هست که روزی خانه من بود.. هست هنوز ؟
جواب گرفتم.
بود هست و خواهد بود.

میخواهم ادامه صحبت سر ناهار را بدم. تلوزیون را روشن میکند روی کاناپه می نشیند و میگوید الان نه بذار ببینم این چی میگه؟
دلم را به دریا میزنم دستش را میگذارم روی پشتی کاناپه وسرم راروی پاش جا میکنم. چشم هام را میبندم و به اخبار گوش میدم. کلمات توی فکرم جا به جا میشوند. رنگ میگیرند. شکل میگیرند. ومحو میشوند.
مثل ادمی که بهش شوک وارد شده باشد. بدنم میپرد مثل تشنج و بیدارم میکند.
چشم باز میکنم نگاهم توی چشمانش است. نگران قهوه ای مایل به سبز. صدایش میگوید چی شد؟
چشمانم را می بندم که به خوابم ادامه دهم. دستش هرز میشود. ازبین موهام کنار گوشم خط گردنم راطی میکند. و همان مسیر را برمیگردد روی لب وگونه ام.
چشم باز میکنم. سعی می کنم بلند شوم.
صدایش میگوید: چقدر عصبی هستی. نروسی ها . نگاه کن منقبضی.
اصرار دارم برای بلند شدن.محکم نگهم میدارد.
صدایش میگوید خیلی خوب یه کم بخند.
پلک هام به هم چسبیده اند.. باز نمیشوند.. ارام بلند میشود میرود….سرم را روی کاناپه جا به جا میکنم.
میرود وخواب را با خودش این دنده ان دنده میکند. چشم هایم روی هم فشار می دهم. بوی چای تازه میپیچد. چای البالویی توی نور میدرخشد. عین داستانهای هزار ویک شب. گوینده اخبار کلمات را در اتاق بی سرانجام رها میکند. بی سرانجام مثل رابطه من با او …
دهنم دوخته شده. باز نمیشود . کلام شکل نمی گیرد.
چای تلخ وداغ راه خود را باز میکند… نگاهش میکنم. چشمانش یک لحظه روشن میشود عسلی روشن بعد مسیر همیشگی را از عسلی روشن تا سبزه تیره و خاکستری کدر طی میکند. در خاکستری سرد کدر جا خوش میکند.
سیگارم را روشن میکنم. .. دستش باز هرز میرود. دل به دستش میسپارم. به روی خودم نمی آورم.
باز نگذاشت حرف بزنم. سپس سعی میکنم اجازه دهم دنیا باهمه رویداد هایش به حال خود بدون من رها باشد.
………..
صدای زنگ در بیدارم میکند… یک تشنج دیگر.
صدای خودم رامیشنوم منتظر کسی هستی؟
صدایش از راهرو میاید. شام اورده اند.

وقت شام شده !! من خواب بودم. پنجره تیره است شهر از ارتفاع مثل دانه های الماس می درخشد.
صدای درونم میگوید …….. باز یک شب دیگه کنار این پنجره …. تو نبودی قول داده بودی. چاره گرگ مرگه…
چاره ات نمیشود.
کمک میکنم شام را میچینیم.
جرینگ جرینگ صدای کلید ها میاد. دسته کلید را میگذارد روی کانتر اشپزخانه… صدایش محکم میگوید … میمانی ….  جمله حتی سوالی هم نیست. امری است.

هزاران نه درون گلو میماند. هزاران تو بمان ….و هزاران نرو …. راهشان مسدود میشوند.
صدای درونم میگوید…..جرات داشته باش. جرات داشته باش…..
صدایم میگوید….. تنها نمی مانم. گوشی اش را میدهم دستش.
از توی اتاق خواب صدایش میاید. توضیح میدهد که شب بر نمیگردد.. عذاب وجدان میگیرم.
لپتاپ را  که روشن میکند سرم را شانه اش میگذارم مثل ان روزها. تشنج های تنم در کنار گرمای تنش  کم کم ارام میگرد. بناگوشش بوی حمام میدهد.بینی ام را بین موهایش میکنم. یک شب زندگی را تنفس میکنم. شهر همچنان می درخشد. باز من یک شب دیگر را کنار این پنجره به سپیده وصل میکنم. انگار درست سر جای خودم باشم.

Advertisements