یک سر درد طولانی بعد از یک درد سر طولانی


روز جمعه کامپیوترم خراب شد. فقط فلش موس روی یک صفحه سیاه. ویروس زده بود و تمام فایلهام پاک شده بود.تمام بعد از ظهر را سعی کردم از راه هایی که بلدم درستش کنم. جواب نمیداد. فقط به این نتیجه رسیدم مشکل سخت افزاری ندارد.
زنگ زدم به دوستی که رشته اش نرم افزار بوده روزگاری. حالا از قرار روزگار مثل بقیه یک شغل دیگر را دنبال میکند. یک راهنمایی ها خیلی مختصر کرد که حوصله گوش دادن نداشتم. قرار شد وقت بگذارد و در اولین فرصت یک نگاهی بندازد در نهایت گفت با این اوصاف بعید می داند بتواند راه اندازیش کند. دیروز وقت نداشت.
زنگ زدم به دوستی دیگر که اپ دیت با معلومات به روز. اصلا جواب نداد. یک اس ام اس داد حوصله تلفن ندارد و انلاین است پای چت صحبت میکند.
انتظار نداشتم. یخ زدم مثل قطب جنوب.
زنگ زدم به پسرم . جواب نداد سر جلسه امتحان بود. در ضمن ایشان سر زیاد بودن من را میداند از این بابت کنترل پنل را از جلوی چشم برداشته تا مجبور نباشد هر چند روز یک بار گرفتار کامپیوتر من باشد. و خوب سه سال هم هست که کلا ایران نیست. بنابریان من باید خود کفا میشدم.
از انجایی که همیشه من و مشکلاتم تنها بودیم. این تجربه ها را زیاد دارم. وقتی احتیاج داری هیچ کس نیست.
نمی خواستم برم پایتخت. ساده ترین راه حل همین بود. اما بار اخرم است از کسی انتظار کمک دارم. بار دیگر اصلا نه صبر میکنم و نه فکر. میرم پایتخت و مشکلم را حل میکنم.
نشستم سر صبر. همیشه راه هایی هست. یا میشود راه هایی ساخت. ذهن ادم ها پیچیده است. کار کرد پیچیده ای دارد. حتی یک کلمه که میشنوی هرز نمیرود. یک جا میماند برای روز مبادا.
بعد از مدتها بدون استفاده از دیکشنری انلاین مجبور بودم مفاهیم را متوجه شوم. یک سری اصطلاحات را هم که خوب اصلا نمیدانستم.
به هرحال با هرچی بلد بود م وبا ان اطلاعات سر دستی دوست نرم افزاریم شروع کردم.
در کمال تعجب درست شد. فایلها باز یافت شد.یعنی واقعا تو انتخاب گزینه ها شده بود عین کنکور. همه درست بودند با خواسته ها ی من که کوتاه هم نمیامدم ازشان بعضی ها درست تر.

صبح دوست نرم افزاریم زنگ زد که چی کار کردم. میداند که زندگی من به این تکنولوژی بند است. با تلوزیون و غیره نمی توانم سرگرم باشم وتنهایی هاییم را پر کنم. به هرحال از اینکه یاد من بود ویاد مشکلم و به من فکر کرده بود ازش متشکرم. ادم از ادم ها چه توقعی باید داشته باشد.
گفتم درستش کردم. سکوت کرد. سکوت بیش از حد نرمال طول کشید. پرسید خودت؟ گفتم بلی. گفت نه بابا باریک الله. واقعا باورش نمیشد. با ان اطلاعاتی که داده بود به جایی برسم یا همه را حفظ کرده باشم.اما قرار شد با غنچه خانم یک سر خدمتش برسم یک نگاهی بندازد .
البته به غیر از عکسها بقیه چیز ها قابل جبران بود. تنها تصاویری که از روزهای خاطره گرفته ای را نمیتوانی باز سازی کنی.
یادم باشد همه فایلهای عکسم را بریزم روی یک فلش و اینجوری درگیر شان نشوم. اگر ان فایلها برام اهمیتی نداشت.
اصلا مشکلی نداشتم.
چند روز پیش یکی از دوستان قدیمی یک متن کلاسیک انگلیسی میل کرده بود برام. ایشان البته انگلیس درس خواند. براش میل زدم که هر وقت خواستی چنین میلی برام بدی لطف کن خودت هم همراهش بیا
در یک خط جواب داد.
من توانایی ها با القوه تو را می شناسم. تو توانایی های با الفعل خودت را باور داری. از انجا که کلا به فلسفه اعتقاد ندارم.
فک کردم دقیقا برای خوش امد من غلو کرده.
اما دیروز باورم شد که انسان توانایی هایی دارد که خرجشان نمیکند.
کاری که انجام دادم مهم نبود. اما برای ممن مثل این میماند که موتور یک کامیون را پیاده کنم درست کنم و دوباره سوار کنم. من که حتی از هیبت کامیون میترسم.

Advertisements