مرگ از پشت پنجره های بسته باران را تماشا میکرد.


اینجا پاییز است و باران میبارد. ابان است در انتهای راه . فصل من تمام میشود. قصل سرما میاید. و………..زندگی به همین سادگی رو به انتها میرود.
دیروز میشد که انتهای بودن من باشد در یک غروب پاییزی.
زندگی تمام میشد. و همه کارهای نیمه کاره برای ابد نصفه می ماندند. گلوله کاموا ولو روی زمین. ظرفها نشسته تو ظرفشوی. لیست کار های نکرده بدهی های پرداخت نشده کفشهای  نو ونپو شیده. حرفهای نزده.
باور اینکه به همین سستی به تار مویی بندیم و هر روز میشود انتهای بودن باشد سخت است. اما هست.
مرگ مثل تولد واقعی ترین رویداد زندگیست میدانیم هست و قبول نمیکنیم که هست.
نیمه تمام ها را ول میکنم به امان روزگار…… و از این لحظه از بودنم لذت میبرم. بدون هیچ دلهره ای.

Advertisements