یک وقتهایی هم هست.


وقتی از ضمیر ناخود اگاه میگفتند و مثال اون کوه یخی را میاوردند که فقط سرش پیداست باورم نمیشد.
چند روز پیش از دخترک پرسیدم هالوین کی هست؟
گفت اوه مامان گذشت.
در ذهنم بود هالوین جشن برای مرده هاست. برای باز گشت مرده ها.
چند روز بود میخواستم کدو تنبل بگیرم. سرخ کنم به یاد پدر بزرگم که دوست داشت و مادر بزرگم که برایش درست میکرد. دلم میخواست عطر کدوی سرخ شده بپیچه توی خانه و من را تا ان کودکی های دور ببره. وقتی مادر بزرگم برای پدر بزرگم کدو حلوایی سرخ میکرد باخاکه قند و دارچین.
امروز رفتم کدو خریدم. یک مقداریشو سرخ کردم حوصله ام نیامد. پوست کندنش کار سختی بود. برای بقیه کدو چشم و دهن دراوردم شد کدوی هالوین. توش هم شمع روشن کردم.
بعد فهمید امروز 31 اکتبر یا همون هالوین است. ومن برای رفته ها کدو گذاشته ام با شمع روشن.
چیزی در ناخود اگاه من به تقویم واقف بود.
( مادر بزرگم هالوین را دوست داشت همیشه صبر میکرد بعد هالوین میامد ایران )

Advertisements