شب های ارام پاییز


پاییز وقت کار کردن است. نقاشی کردن منظورم است. در یک سکوت خوب میشینم به کار کردن. بعد از مدتها امروز از خانه بیرون نرفتم.
این موقع ها که میشود دل ادم یک رمان خوب میخواد که بری تو رختخواب مزه مزه اش کنی. هوا که تاریک شد وشمعت را روشن کنی و از ارامش شب لذت ببری . چیزی که تابستون بهار ازت گرفته را دوباره مزه کنی.
شاید هم …….. دلت بخواد صدایی در گوشت از عشق بخونه. دوستت دارم های زیادی بشنوی.
بیرون اینقدر سر وصدا و ترافیک است واینقدر تضاد دارد با دنیای توی خانه ……..که با من باشد اصلا از خانه بیرون نمی روم.
از ان زمانهاست که حوصله حرف زدن وگوش دادن هم ندارم. تلفن هم که زنگ میخورد با تنبلی بعد چند تا زنگ به سمتش میروم. اینقدر به سکوتم چسبیده ام که مثل فیلم های صامت شده ام.
واینقدر تنهایی برام ارزش پیدا کرده که ……فکر میکنم جدا شدن از تنهایی به این اسانی ها نباشه…
انسان عجب موجود عجیبی است در نهایت احساساتی بود میتواند جور دیگری زندگی کند. با تمام رنگی که در زندگی کسی دارد میتواند کم رنگ وحتی بی رنگ شود.
انسان میتواند دوتا سریال و یک کتاب را جانشین جای خالی همیشه پیدا کند.
شمع روشن میکنم برای خودم.

Advertisements