زاویه دید


وقتی ادم های زندگیت را یک جا رها میکنی وچند ساله دیگه یک جای دیگه سر وکله شان پیدا میشود . از لحن کلام م و صدایشان از کند شدن حرکاتشان . میفهی سالها گذشته و واقعا این بار زمان بیکار نمانده.
دهانشان را که باز میکنند. اول یک مشت سوال . انگار که انطرف میز یک بازجو نشسته . بعد از خودشان میگویند. و میبینی وایییییییی این فاصله پر کردنی به نظر نمیرسد.
پر کردن بعضی از فاصله ها محال است. فاصله های که سطح زندگی ادم ها بوجود میاورند میتوانی به هرحال کم و بیش پر کنی و خانه اخرش برای ادمی مثل من این است که اصلا برایت مهم نیست وقتی اینجای زندگی ایستادی چه تفاوت ارد سالهای عمرت را  لگزوز سوار شده باشی یا پیکان . الان اینجا هستی.
اما فاصله های فرهنگی انجا که خود را نشان میدهند .

شکاف میشوند . شکافی که عمقش معلوم نیست و پریدن از روش سخت به نظر میرسد.
یک جاهایی توی زندگیم از این افه هنری خودم حالم به هم میخوره. این تفاوت معیار ها.
برمیگردم زندگی ام را نگاه میکنم مثل یک پاییز پر از رنگ هر روزش رنگی حسی واکنشی .

یک میل به هیجان یک میل سیر نشدنی به فراگرفتن به پیشرفت. به اموختن. به جستجو کردن. ترس از در جا زدن  نتیجه یک سری معیار های متفاوت. این همه ایده الیستی  خودم حالم را به هم میزند.

در زندگی من اتفاق خاصی نمی افتد. جز گسترش روزافزون کاستی ها . اما هر روزش با روز قبل تفاوت دارد.

این تکرار  در این گذر و روزمرگی را من نمیدانم چرا نمیبیم.

اما از زندگی خسته ام انگار امروز عصر یا شب توی خواب قرار است همه چیز تمام شود. ….. و قرار است حسرتش هم به دلم نماند. انگار امروز روز اخر است. ومن طمع غیر قابل کنترلی دارم که به امروز وام دار نمانم و تمام افشره روز را بگیرم و استفاده کنم. حرص داشته باشم انگار
شکاف اینجاست  که جدا میشوم. از دیگران /روال زندگی دیگران.  انگار  جور دیگری است  روزهای مثل هم. طبق روتین  ارام و مطمئن . مثل برنامه غذایی طبق یاد داشت روی یخچال که قرار است هر هفته تکرار شود.
ادم های اسوده از امینیتی که معلوم نیست واقعا هم وجود داشته باشد. انگار همه چیز تا ابد قرار است ادامه داشته باشد. شنبه های پشت جمعه ؛ارزو هایی برای اینده . برای سالهای ایندهمفصل وکشدار  و انچنان امید وار به اینده که امید وار به فردا به سال اینده به ژانویه به عید به……..
این تفاوت شکاف میسازد.
مردمی که مثل من بودند و این همه امید دارند که فردا و سال اینده زندگی کنند ویک زمانی گویی در زمان دیگری زندگی میکنند .
و من ………که روزگاری از انها بوده ام و میدانم اینده امروز است. و منتظرش نمی مانم.
روز مبادایی که امروز است. انگار اصلا فردایی نباشد. و انگار که این نگرش تمام این شکافها را میسازد.

____________
یکی از دوستانم که مهره پر رنگی همیشه در زندگیم بوده را بعد از شاید دوازده سال توی استخر دیدم.
این تفاوتها که در زندگی  مان رخ داده بیشتر از نظر فکری  ؛یک جوری افسونم میکند . درگیرش می شوم. بعدا بیشتر در باره اش مینویسم.

Advertisements