تنگ غروب.


بحث را که با شوخی جمع میکنی. پشت پنجره می ایستم تا یک غروب اخر شهریوری را ببلعم. اسمان قرمز و سرمه ای روی شهر ، شهر نیمه گم در غبار زیر پای من. ..
من نیمه هوشیار ،نیمه متعجب از حضور دوباره ام پشت این پنجره. باز افسون تو ..
ساز را برمیداری و اهنگی را شروع میکنی که میدانی با روح و روان من بازی میکند. درست مثل خودت.
نگاهت که میکنم نغمه سازت یک قصه دارد و نگاهت یک قصه جدا…… نگاهت انکار میکند. چشمانت را حتی سرد تر هم میکنی. .. این دوگانگی را همیشه داشتی مگر نه؟
از نگاهت بر میگردم خیره میشوم به شهر در تنگ غروب. نه پناه میبرم به تنگ غروب.
ومیدانم که این تنگ غروب ، تضاد ان نگاه سرد و این اوای عاشقانه خاطره میشود تا با ان بسازم. دست میکشم به برگهای حسن یوسف. که پر میکشم (به سمت گذشته) نفس میگیرم برای این پرواز نفس گیر. نفسم را بیرون میدهم اه میشود.
مینوازی …. رفتی و رفتن تو ….. اتش به جانم افکند.
خم میشوم از روی میز سیگارم را بر میدارم. تنگ غروب شهر را به شعله کشیده. من سیگار را به  اتش میکشم
وتو باز من را مثل حباب صابون بین زمین اسمان سرگردان کرده ای. رفتن یا رفتن.
نگاهت به سازت است. بهتر … رنگ چشمانت را نمیبینم. سعی میکنم حدس بزنم الان چه رنگی باید باشد. ان سبز یشمی تند.یا ان نگاه عسلی روشن. یا ان خاکستری تیره سرد… اهنگ تمام میشود. منتظرم تا یکی دیگر را شروع کنی. مثل همیشه.
شب شهر را نم نم میپوشاند. حس میکنم پشتم ایستاده ای. نگاهم را به چراغهای شهر میدوزم. سکوتم را ادامه میدهم. خم میشوی. گونه ام را میبوسی. شانه هایم را میگیری. به نرمی خودم را اسارت دست هایت بیرون میکشم. به همان نرمی که شب روی شهر مینشیند.با من به تماشای شب میایستی در سکوت. فکر میکنم شب شد. باید بروم نکند اراده تو تماشای غروب را تا  تماشای طلوع  پشت همین پنجره تبدیل کند نکند باز طعم لبهای تو … بوسه هایی که نمیدانم با کدام ترفند شروع میشود.. زیر لب میگویم دیر شد باید برم.
نگاهت در یک لحظه ملتهب میشود. فاصله خاکستری تیره سبز تیره و عسلی روشن در بازی نور فندک  در پیپ طی میکند. بوی اغواگر پیپ  مخلوط با بوی ادلکن. .. خودت را پهن میکنی روی کاناپه کنترل تلوزیون را بر میداری و صدای موسیقی تبدیل به اخبار میشود. میگی الان شلوغه صبر کن با هم میریم.ان لبخند  صبور مرموز کنار لبت همیشه من را میترساند. کابوس بودن ها و نبودن هایت.
و من خیلی وقت است میدانم که دیگر با هم جایی نمیرویم. اما هنوز گاه گداری پشت این پنجره اسیر میشوم به ان امید ها… به یاد ان روزها… به یاد بعد از ظهر های ممنوعه ای که به تنگ غروب های مه الود کشیده شده. درجو گندمی موهای بلوند تو… به بلندای داستان  شب های سیاه من.

دیدی؟ من باز برایت عاشقانه نوشتم.چرا انتها نداره این ماجرا.؟.. مگر من نرفته بودم .

Advertisements